ویرگول
ورودثبت نام
سید مجتبی حسینی طرهان
سید مجتبی حسینی طرهانتـمـامِ ایـن واژه‌هـا، سـنـدِ دلـتـنـگـیِ مـردی‌سـت از دیـارِ مـپل و هـومـیـان؛ کـه نـامـش را در تـپـشِ سـطـرهـا جـا گـذاشـت: «سـیـدمـجـتـبـی حـسـیـنـیِ طـرهـان».
سید مجتبی حسینی طرهان
سید مجتبی حسینی طرهان
خواندن ۱۱ دقیقه·۶ روز پیش

خورشید من باش - دفتر ششم

سید مجتبی حسینی طرهان
سید مجتبی حسینی طرهان

۱ـ خدا حواسش با ما بود / وقتی لبخندِ تو / تمامِ ماجرای آن شب شد / و باران / تنهاییِ ما را به رسمیت شناخت.
✓
۲- انگیزه‌ام برایِ بوسیدنِ تو / دو حالت دارد؛ / یا برایِ زیستن / به نَفَس‌هایت محتاجم، / یا برایِ مُردن / می‌خواهم آخرین شعرم را / بر لب‌هایِ تو / جا بگذارم.
✓
۳- برگرد تا / بهانه‌ای باشد / برایِ آشتیِ دوباره با خویشتن؛ / برگرد تا / این سطر‌هایِ مشوش / در حضورِ آرامِ تو / به نظم درآیند؛ / که من / در غیابِ تو / چون کتابی نیمه‌تمام / در قفسه‌یِ فراموشی / خاک می‌خورم / وُ انتظار / تنها واژه‌ای‌ست / که در من / تکرار می‌شود.
✓
۴- هوار از این عشقِ نافرجام / که هم‌چون پیچکی پیر / بر تنِ لرزانِ باورهایم / پیچیده است؛ / نه مرا / توانِ رهایی از این بند است / وُ نه این دیوارِ فروریخته را / طاقتی / برایِ ایستادن؛ / دریغا / که میانِ ما / دریایی از "نمی‌شود"ها / طوفان به پا کرده است.
✓
۵- روزی که عاشقت شدم / دریافتم که جهان / بسیار بزرگ‌تر از آن است / که در مشت‌هایِ خالیِ من / جا بگیرد؛ /وُ من / در همان لحظه / تمامِ خود را / درونِ زلالِ چشمانت / به امانت گذاشتم؛ / تا ابدیت / نامی جز / تکرارِ نامِ تو / نداشته باشد
✓
۶- همدیگر را آنقدر ببوسیم / تا مرزهایِ تن / در حرارتِ این پیوستن / ذوب شوند؛ / تا جهان / فراموش کند / که روزی / جدایی را / میانِ ما / اختراع کرده بود؛ / ببوسیم تا / مرگ / پشتِ این لحظه‌یِ بی‌پایان / تا ابد / منتظر بماند.
✓
۷- شنیده‌ای که می‌گویند / زمان / جراحتِ تمامِ زخم‌ها را / التیام می‌بخشد؟ / آن‌ها / یا از عمقِ این فاجعه / بی‌خبرند / یا هرگز / نامِ تو را / به مثابه‌یِ یک زخم / بر تنِ خویش / نداشته‌اند؛ / که من / هر چه پیرتر می‌شوم / در تو / تازه‌تر می‌سوزم.
✓
۸- دوستم بدار تا / در این هیاهویِ پوچی / معنایی برایِ ایستادن / بیابم؛ /دوستم بدار / چنان که خاک / ریشه را / وُ شب / سکوتِ پناهنده به ستارگان را؛ / تا در هجومِ تندبادِ زمان / نامِ من / تنها به واسطه‌یِ قلبِ تو / از حافظه‌یِ خاک / پاک نشود.
✓
۹- غریبه‌ات می‌مانم / اگر تمامِ من / برایِ تمامِ تو / کافی نیست.
✓
۱۰- زیبا‌رویِ نازنینِ من، / در بلورِ نگاهت، / آرامشی‌ست که طوفان را، / به زانو درمی‌آورد؛ / چنان بخرام، / که گویی زمین، / فرشی‌ست بافته از ابریشم، / برایِ گام‌هایِ استوارِ تو؛ / بمان، / که تماشایِ تو، / تنها دلیلِ ستایشِ جهان است.
✓
۱۱- زیباییِ تو، داستانِ عجیبی دارد / کتابی‌ست، که هر چه بیش‌تر می‌خوانمش / واژه‌هایش، تازه‌تر می‌شوند؛ / شبیه به تماشایِ دریا، در سپیده‌دم / که نگاه را، به ابدیت پیوند می‌زند / وُ روح را، در تلاطمِ خویش / غرق می‌کند؛ / زیباییِ تو، / تنها داستانی‌ست که پایان ندارد / زیرا هر بار، از چشمانت / آغاز می‌شود.
✓
۱۲- سازم را، که می‌نوازم / انگشتانم، در جست‌وجویِ گمشده‌ای / بر تارهایِ لرزان، می‌دوند؛ / اما عاقبت، تمامِ نغمه‌ها / در منحنیِ نامِ تو، به سکوت می‌رسند / وُ آهنگ، همان‌جا / به پایان می‌رسد؛ /گویی هر نُت، / پیکی‌ست که از من، راهی می‌شود / تا در حوالیِ آغوشت / آرام بگیرد.
✓
۱۳- شب، وُ زمستان / بهانه‌اند؛ / تا برایِ چند لحظه، بیش‌تر / در انحنایِ بازوانت / پناه بگیرم؛ / ورنه، مرا / با سرما وُ تاریکی / چه کار؟ / وقتی خورشید / در حوالیِ لبخندِ تو / سکونت دارد.
✓
۱۴- برویم، / از هیاهویِ زمینی / که جا برایِ پریدن ندارد؛ /
برویم / وُ در سکوتِ میانِ دو بوسه / وطنی بسازیم / که مرزهایش را / تنها، / ضربانِ قلبِ ما / تعیین می‌کند.
✓
۱۵- از سرِ راهم، برخیز / زیرا، کسی که در من / قدم می‌زند / دیگر، خودِ من نیستم؛ /تمامِ راه‌ها / اکنون، به یک نقطه / ختم می‌شوند؛ /وُ من / برایِ رسیدن به او / حتی از رویِ ویرانه‌هایِ خویش / عبور خواهم کرد.
✓
۱۶- خورشیدِ من باش، / تا در منظومه‌یِ نگاهت، / ذراتِ ناچیزِ وجودم / به رقص درآیند وُ / تاریکی، / برایِ همیشه / از تقویمِ خانه‌ام / رخت بربندد.
✓
۱۷- خداحافظ ای / زیباترین اشتباهِ من، / که شکوهِ حضورت / چنان در جانم ریشه کرد / که دیگر / هیچ سلامی / برایِ آغازِ دوباره / کافی نیست.
✓
۱۸- نامت، گره خورده است / بر پیکره‌یِ تمامِ ثانیه‌هایم؛ / چنان که هیچ ساعتی، / بی‌عبورِ یادت / به صدا درنمی‌آید / وُ هیچ سکوتی، / خالی از طنینِ حروفِ تو / نیست.
✓
۱۹- روحِ به گل نشسته‌ را / بنگر؛ / که در جزر وُ مدِ یادت / به گلایه‌یِ صخره‌ها / دل بسته است؛ / ای ساحلِ دور! / بیا وُ / با موجِ گرمِ صدایت / این کشتیِ در هم شکسته را / دوباره / به آغوشِ دریا / بازگردان.
✓
۲۰- بویِ دود وُ چایِ آتشی، / هوایِ خانه را / سنگین کرده است؛ / گویی هر حبابِ کوچکِ فنجان / نامِ تو را / در گوشِ استکان‌ها / نجوا می‌کند؛ / بیا / که این اجاقِ خسته / بی‌حضورِ نگاهت / تنها، / خاکستری‌ست / بر پیکره‌یِ انتظاری / مدام.
✓
۲۱- تقابلِ میانِ من وُ تو / نبردِ میانِ آینه وُ سنگ نیست؛ / هجومی‌ست شیرین / از نور / به تاریک‌ترین زوایایِ یک متروکه؛ / تو، / آنی / که با هر واژه‌ات / دیواری را در من / به پنجره / بدل می‌کنی؛ / وُ من، / آن سربازِ مغلوبم / که در آستانه‌یِ تسلیم / خویشتن را / فاتحِ جهان / می‌بیند.
✓
۲۲- بیا با چشم‌هایمان / دروازه‌ای بسازیم / رو به وطنی / که در آن / هیچ واژه‌ای / به اسارتِ لکنت / در نمی‌آید؛ /
دروازه‌ای / بافته از نور وُ یقین / که از آستانه‌اش / تنها کسانی عبور می‌کنند / که الفبایِ سکوت را / در تپشِ قلبی دیگر / آموخته باشند؛ / بیا نگاه کنیم / تا جهان / دوباره آغاز شود.
✓
۲۳- دستت را به من بده،
تا
مرگ را دوباره
به تأخیر بیندازم.
✓
۲۴- در من بتاب؛
می‌خواهم
زنده بمانم.
✓
۲۵- تـو نـیستی؛
و این
تـمامِ مرگ است.
✓
۲۶- لب‌هایت؛
تنهـا آیه‌ای است،
که خدا
به تکرارَش،
فـخر می‌فروشد.
✓
۲۷- لب‌هایت؛
تنهـا آیه‌ای،
که ایمانم را
تـمدید می‌کند.
✓
۲۸- حوالیِ خانه‌یِ ما،
عطرِ تـو
قانونِ جاذبه را
لغو کرده است.
✓
۲۹- دنیایِ بی‌ تو؛
تـفاله‌ای‌ست
که خدا
از دهان دور انداخت.
✓
۳۰- در آغوشم بکِش؛
بگذار
مرزهای جهان،
به پیراهنت
ختم شود.
✓
۳۱- لمسِ کردنت؛
گناهِ پاکـی‌ست
که جـهنّم را
خـنک می‌کند.
✓
۳۲- بیستون بمان،
تا
فرهاد در من،
ایمانش را به صخره نبازد.
✓
۳۳- مجنونِ تـو می‌شوم،
اگر
بیابـان، تنها راهِ
رسیدن به خـانه باشد.
✓
۳۴- تـنبورم را
با تـارِ مـویت،
کـوک کرده‌ام؛
بـوز، تا قـیامت بـرپا شود.
✓
۳۵- ناله‌یِ تـنبور در کـوه پیچید؛
امـا
سـنگ، دلش از نـامِ تـو
سـخت‌تر بـود.
✓
۳۶- بـخند تا
خـدا بـرایِ ادامـه‌یِ دنـیا،
مـجاب شود.
✓
۳۷- لبخندِ تـو،
نـهایتِ آزادی‌ست؛
جـایی که اسـارت،
آرزو می‌شود.
✓
۳۸- بوسیدنت،
هندسه‌یِ مـقدسی‌ست؛
کـه در آن
خـطِ مـستقیم،
کـوتاه‌ترین راه تـا خـداست.
✓
۳۹- دهنت بویِ خـدا می‌داد،
هر بار که
نـامم از مـعبرِ لبانت،
عبور می‌کرد.
✓
۴۰- دهنـم بویِ خـدا می‌داد،
هر بار که
نـامت از مـعبرِ لبانم،
عبور می‌کرد.
✓
۴۱- تنها دوبار بوسیدمت؛
باری برای آغازِ حـیات،
باری برای پذیرشِ مـرگ.
✓
۴۲- نقطه سرِ خط؛
تمـامِ شـعرها
زیرِ پـایِ تـو،
به پایان رسیدند.
✓
۴۳- بیا لب‌هایمان را
به هم گـره بـزنیم،
تا
هیچ کـلمه‌ای
راهِ خـروج
پـیدا نـکند.
✓
۴۴- طـعمِ مِـی،
از دستِ تـو،
حـتی خـدا را
به تـوبه وا می‌دارد.
✓
۴۵- فـرهنگِ لـغاتِ جـهان،
نـامِ تـو را
در فـصلِ «مـعجزه»
گـم کرده است.
✓
۴۶- تـعبیرِ چـشم‌هایِ تـو،
در هـیچ کـتابی نـیست؛
الا
در نـسخه‌یِ خـطیِ قـلبم،
کـه هـنوز نـوشته نـشده است.
✓
۴۷- نـامت را
از لایِ نـسخه‌هایِ خـطی،
پـیدا کـردم؛
تـو تـنها واژه‌ای بـودی
که مـوریانه‌ها به تـقدسش،
ایـمان داشـتند.
✓
۴۸- ای تـمامت عـشق!
در ایـن هـیاهویِ غـریب
و در ایـن دنـیایِ بی‌سـرانجام،
کـه آدمـیانش سـاعت‌هایِ عـمر را
بـا چـینِ پـیشانیِ دیـگران
مـتر مـی‌کـنند؛
بـرخیـز...
بـرخیـز و بـا ارتعاشِ قـدم‌هایت،
بـه ایـن خـاکِ مـرده
فـرمانِ «زنـدگی» بـده.
تـو کـه بـا هـر سـقوطِ مـژه‌ات،
هـزار نـظامِ فـلسفی را
دگرگـون مـی‌کـنی؛
بـیا و در مـیانِ ایـن آوارهـایِ تـردید،
تـنها سـتونِ مـاندگارِ ایـمانِ مـن بـاش.
✓
۴۹- در مـقابلِ تـو،
زانـو مـی‌زنـم؛
ای تـنهاتـرین سـردارِ خـلقت!
کـه خـداونـد،
نـامـت را
از گـلویِ تـمامِ فـرشتگانش،
بـه عـنوانِ «رازِ مـطلق»
نـجوا کـرده است.
✓
۵۰- سـام مـی‌آیـد
و
انـتـقامِ تـمامِ
بـغـض‌هـایِ کـال،
سـیـلی‌هـایِ نـاحـق،
و خـون‌هـایِ مـظـلومی را
کـه در گـلویِ تـاریخ
لـخـته شـده اسـت،
از دهـانِ سـردِ زمـانـه
بـاز پـس مـی‌گـیـرد.
بـا گـرزِ عـدالتش،
سـقفِ سـتم را
آوار مـی‌کـنـد
تـا دیـگـر
هـیـچ اشـکـی
در خـلـوتِ هـیـچ چـشـمـی،
بی‌پـنـاه نـمانـد.
✓
۵۱- نـامـش سـام اسـت؛
و قـدرتـش،
لایـتـنـاهی.
دریـاها در بـرابـرِ اراده‌اش،
قـطـره‌ای بـی‌مـقـدار؛
و کـوهـسـتـان‌هـا
در تـرازوِ نـگـاهـش،
پـرِ کـاهـی‌انـد.
او مـرزهـایِ مـمـکـن را
در هـم شـکـسـتـه
تـا ثـابـت کـنـد:
آنجـا کـه ایـمـان
بـا ذوالـفـقـارِ حـق
پـیـوند مـی‌خـورد،
هـیـچ بـنـدی
جـاویـدان نـخـواهـد مـانـد.
✓
۵۲- بـرایـت سـازی مـی‌نـوازم؛
تـو فـقـط گـوش کـن
و از لایِ سـیـمِ تـنـبـورم،
بـیـرون بـیـا؛
تـو تـنـهـا نـُتـی هـسـتـی کـه
نـواخـتـنـش نـفـس مـی‌خـواهـد.
✓
۵۳- مـرزِ مـیـانِ لـب‌هـایـمـان،
از ایـلاخ اسـت تـا گـرمـسـیـر؛
و کـوتـاه‌تـریـن راه
بـرایِ ایـن کـوچِ طـولانـی،
فـقـط سـکـوت بـود.
✓
۵۴- در مـیـانِ سـیـلِ خـروشـانـی از عـشـّاق،
خـودم را بـه درگـاهـت مـی‌رسـانـم؛
و در مـقـدمِ ورودِ تـو،
آن‌چـنـان بـا سـازم
بـرایـت «جـلـوشـاهـی» بـزنـم
تـا تـمـامِ تـاریـخ، بـایـسـتـد و
تـمـاشـایـت کـنـد.
✓
۵۵- چـشـمـم،
جـام‌مـانـده‌ای‌سـت از آخـریـن طـواف؛
کـه هـنـوز
تـصـویـرِ تـو را مـانـنـدِ مـردُمـکـی
در آغـوش فـشـرده اسـت.
✓
۵۶- تـمـام‌قـد مـی‌ایـسـتـم؛
اگـر تـو،
تـنـهـا یـک‌بـار
بـه احـتـرامِ ایـن هـمـه دلتـنـگـی،
از خـاطـره‌ام عـبـور کـنـی.
✓
۵۷- آن‌قـدر بـرایِ چـشـم‌هـایـت مـی‌خـوانـم،
تـا نـگـاهـت رازِ گـلـویـم را بـدانـد؛
و بـبـیـنـی کـه
نـامـت در سـیـنـه‌ام
چـه زخـمِ عـمـیـقـی‌سـت
کـه فـقـط بـا آواز، الـتـیـام مـی‌بـیـنـد.
✓
۵۸- آن‌قـدر از لـبـانـت شـراب گـرفـتـه‌ام
کـه
رگ‌هـایـم بـه راهِ مـیـخـانـه بـاز نـمـی‌شـونـد؛
آن‌هـا مـسـتـقـیـم
بـه قـلـبِ تـو پـُل بـسـتـه‌انـد.
✓
۵۹- چـگـونـه راهِ قـلـبـم را پـیـدا کـردی؟
ای
کـه حـتـی خـودم هـم،
در پیـچ‌ و‌ خـمِ تـاریکـش سـال‌هـا بـود
گـم شـده بـودم.
✓
۶۰- شـب را بـا هـراس بـه سـحـر رسـانـدم؛
تـرس از خـیـابـانـی مـتـروک
کـه تـو در آن حـوالـی،
هـرازگـاهـی قـدم‌هـایـت را
جـا مـی‌گـذاری؛
و مـن مـی‌ترسـم
کـسـی غـیـر از مـن،
ردِّ عـطـرِ تـو را
از رویِ آسـفـالـتِ سـرد
بـبـویـد.
✓
۶۱- تـنـبـورِ مـن تـنـهـاسـت؛
مـانـنـدِ پـیـری در انـتـهـایِ مـعـبـدی مـتـروک،
کـه قـرن‌هـاسـت کـسـی نـامِ خـدا را
در حـضـورش صـدا نـزده اسـت.

کـاسـه‌اش از چـوبِ تـوتِ دلتـنـگـی‌سـت
و دسـتـه‌اش امـتـدادِ دسـتـانِ مـن،
وقـتـی کـه در قـنـوتِ شـبـانـه
خـالی مـانـده‌انـد.

سـیـم‌هـایـش رگ‌هـایِ گـردنِ مـن‌انـد؛
وقـتـی نـامِ تـو
در گـلـویـم گـیـر مـی‌کـنـد
و فـریـاد
از انـگـشـت‌هـایـم بـیـرون مـی‌زنـد.

تـنـبـورم تـنـهـاسـت،
چـون تـنـهـا او مـی‌دانـد
کـه «سـورِ سـواری»
بـدونِ تـصـویـرِ تـو،
مـرثیـه‌یِ کـوچ اسـت.

او تـنـهـاسـت،
چـون هـر شـب
کـه بـرایـش دلتـنـگـی‌ام را مـی‌نـوازم،
تـرک‌هـایِ رویِ صـفـحـه‌اش
بـیـشـتـر مـی‌شـونـد؛
گـویـی او هـم
طـاقـتِ ایـن هـمـه «هِق هِق» را نـدارد.

ای پـنـاهِ آخـریـن،
بـیـا و دسـتـی
بـه ایـن کـلـافِ سَـردرگُـمِ تـارها بـکـش؛
کـه تـنـبـورِ مـن
بـدونِ تـمـاشـایِ تـو،
فـقـط تـکـه‌ای چـوبِ غـریـب اسـت
کـه در گـوشـه‌یِ اتـاق
آرام آرام پـیـر مـی‌شـود.
✓
۶۲- در ایـن عـصـرِ سـرد و بـی‌رمـق،
کـه آدمـی در تـتـوُیِ تـکـرار یـخ زده اسـت؛
و دل‌هـا چـون بـرگ‌هـایِ پـایـیـزی،
غـافـل از ریـشـه، بـه دنـبـالِ بـاد مـی‌دوند؛
تـو را صـدا مـی‌زنـم.
ای جـانِ جـانـان،
کـه یـادت تـنـهـا کُـرسیِ روشـنِ ایـن خـانـه‌یِ مـتـروک اسـت.
بـیـا و در مـن بـتـاب؛
آنجـا کـه جـهـان از یـادت تـهـی‌سـت،
مـن قـلـبـم را بـه نـامـت مـُهـر کـرده‌ام.
مـگـذار در ایـن هـیـاهـویِ غـفـلـت،
آوازِ مـن بـی‌طـنـیـن بـمـانـد؛
بـیـا و دوبـاره
مـرا بـه خـویـش مـبـتـلا کـن.
✓
۶۳- تـاریـخ بـرایِ هـمـه خـوشـایـنـد نـیـسـت؛
زیـرا
آیـنـه‌ای‌سـت کـه بـا بـی‌رحـمـی،
جـایِ خـالـیِ کـسـانـی را نـشـان مـی‌دهـد
کـه قـرار بـود
آیـنـده را بـا مـا بـسـازنـد،
امـا خـود بـه خـاک پـیـوسـتـنـد.
✓
۶۴- نـالـه‌هـایِ تـنـبـور در ایـن تـنـهـایـیِ سـردِ زمـسـتـان،
مـرا بـه سـفـری مـی‌بـرد
کـه انـتـهـایـش پـیـداسـت؛
جـایـی کـه تـمـامِ بـلـوط‌هـایِ کـوهـدشـت
در سـکـوتـی سـفـیـد بـه خـواب رفـتـه‌انـد.
تـار بـه تـارِ ایـن چـوبِ سـوخـتـه،
شـرحِ پـریـشـانـیِ مـن اسـت
کـه از سـرانـگـشـتـانـم بـه امـانـت مـی‌گـیـرد؛
تـنـبـور مـی‌نـالـد
و بـرف، پـشـتِ پـنـجـره
آرام‌تـر مـی‌بـارد
تـا رازِ ایـن «حـق حـق» فـاش نـشـود.
مـن در انـعـکـاسِ ایـن صـدا،
رویِ سـیـمِ اول، غـربـتـم را مـی‌نـوازم؛
و رویِ سـیـمِ دوم،
نـامِ تـو را کـه تـنـهـا شـعـلـه‌یِ بـاقـی‌مـانـده
در ایـن اجـاقِ کـور اسـت.
ای هـم‌نـفـسِ دقیـقـه‌هـایِ بـی‌کـسـی،
بـه صـدایِ ایـن کـاسـه‌یِ دلتـنـگ گـوش بـسـپـار؛
کـه سـوزِ زمـسـتـان
بـا تـمـامِ تـوانـش،
حـریفِ گـرمـایِ ایـن آواز
نـخـواهـد شـد.
✓
۶۵- سـحرگاه آمـد،
و خـورشـیـد بـا انـگـشـتـانِ نـارنـجـی‌اش،
اولـیـن زخـمـه را بـر سـیـم‌هـایِ مـرطـوبِ تـنـبـورم زد.
ایـن تـارها کـه تـا دیـشـب،
زیـرِ بـارِ هـق‌هـقِ مـن خـیـس بـودنـد،
حـالا زیرِ تـابـشِ نـور،
بـخـار مـی‌شـونـد
و دلتـنـگـی‌ام را
بـه آسـمـان پـس مـی‌دهـنـد.
گـویـی آفـتـاب
بـرایِ شـفـایِ ایـن چـوبِ دلـشـکـسـتـه
آمـده اسـت؛
تـا زنـگِ غـربـت را از گـلـویِ سـازم بـشـویـد
و آهـنـگِ امـروز را،
بـا طـعـمِ امـیـد
در هـوایِ کـوهـدشـت مـنـتـشـر کـنـد.
بـرخـیـز ای هـم‌نـشـیـن،
کـه تـنـبـور حـالا
بـجـایِ نـالـه،
روزیِ روشـنـی را دم مـی‌زنـد.
✓
۶۶- آمـدم،
امـا
تـو چـنـان در مـن بـودی
کـه دیـگـر
جـایـی بـرایِ دیـدار
نـمـانـده بـود.
✓
۶۷- لـب‌هـایـت،
طـعـمِ یـاقـوت‌هـایِ سـیـاب را مـی‌دهـد؛
هـمـان‌قـدر سـرخ،
هـمـان‌قـدر تـرک‌خـورده از پـخـتـگـی،
و هـمـان‌قـدر مـسـت‌کـنـنـده.
مـن بـرایِ چـیـدنـت،
تـمـامِ پـایـیـز را
در گـلوگـاهِ «تـنـگِ سـیـاب»
بـه انـتـظار نـشـسـتـه‌ام.
✓
۶۸- دسـتـم را بـه حـصـارِ سـیـنـه‌ات
دخیـل بـسـتـه‌ام،
تـا
ضـربـانِ قـلـبـت
حـاجـتِ مـرا روا کـنـد؛
مـن شـفـایِ تـمـامِ دردهـایـم را،
در هـمـیـن قـفـسِ اسـتـخـوانـی
پـیـدا کـرده‌ام.
✓
۶۹- دردم را خـوابـانـدم،
در شـبـی کـه
سـتـاره‌هـا راهِ خـانـه را گـم کـرده بـودنـد؛
و مـن
بـا لـالایـیِ سـردِ بـاد،
بـغـضـم را تـاب مـی‌دادم
تـا چـشـم‌هـایِ بـیـدارِ آسـمـان،
از سـوزِ زخـمـم
خـون نـگـریـنـد.
✓
۷۰- دفـتـرِ کـلام‌هـا را بـسـتـم،
تـا دیـگـر
تـزویـر را
در لـایِ سـطـرهـایِ مـقـدس
پـنـهـان نـکـنـم.

خـسـتـه‌ام از واژه‌هـایـی
کـه قـدِ احـسـاسِ مـن نـیـسـتـنـد؛
از جـمـلـه‌هـایِ عـصـا بـه دسـت
کـه پـشـتِ نـقـابِ ارادت،
خـنـجـرِ انـکـار مـی‌زنـنـد.

مـی‌خـواهم از ایـن پـس،
بـا زبانِ سـکـوت سـخـن بـگـویـم؛
بـا زبانِ بـاران
بـر سـنـگ‌هـایِ صـبـورِ «شـیـرز»
و بـا طـنـیـنِ صـادقِ سـیـم‌هـایـی
کـه دروغ بـلـد نـیـسـتـنـد.

تـنـبـور کـه گـویـا شـود،
تـزویـر رنـگ مـی‌بـازد؛
چـرا کـه در مـقـامِ حـق،
هـیـچ کـلامـی
یـارایِ ایـسـتـادن
در بـرابـرِ عـریـانـیِ دل را
نـدارد.

بـسـتـه‌ام ایـن دفـتـرِ فـریـب را،
تـا در سـپـیـده‌دمِ راستی،
نـامِ تـو را
بـا خـونِ جـگـر
بـر پـیـشـانـیِ آفـتـاب
حـک کـنـم.
✓
۷۱- نـور مـی‌آیـد
از دریـچـه‌ای کـه
سـال‌هـا پـشـتِ غـبـارِ دلتـنـگـی
مـتـروک مـانـده بـود.
نـور مـی‌آیـد
تـا بـا سـرانـگـشـتـانِ طلایـی‌اش،
بـر تـنِ خـسـتـه‌یِ ایـن اتـاق،
طـرحِ رهـایـی بـکـشـد.
مـن خـوب مـی‌دانـم
ایـن روشـنـی،
پـاداشِ آن شـب‌هـایـی‌سـت
کـه در تـاریک‌تـریـن دقـایـق،
نـامِ تـو را
بـه امـانـت نـزدِ خـدا
گـذاشـتـه بـودم.
حـالا بـنـگـر
کـه چـگـونـه ذراتِ مـعـلـقِ هـوا،
در مـیـانـه‌یِ ایـن تـابـش،
مـقـامِ سـمـاع مـی‌گـیـرنـد؛
تـا ثـابـت کـنـنـد
در جـغـرافـیـایِ ایـن دل،
هـرگـز خـورشـیـد
غـروب نـخـواهـد کـرد.
✓
۷۲- بـا هـم عـاشـق شـدیـم،
زیـرِ بـارانِ پـایـیـزی؛
آنـجـا کـه بـرگ‌هـا
بـرایِ فـرش کـردنِ قـدم‌هـایـمـان،
از هـم سـبـقـت مـی‌گـرفـتـنـد.
تـو خـنـدیـدی
و نـارون‌هـا تـمـامِ زردی‌شـان را
بـه سـرخیِ گـونـه‌هـایـت
بـاخـتـنـد.
مـن در آن مـیـانـه
بـویِ خـاکِ خـیـس و
بـویِ گـیـسـوانـت را
بـا هـم نـفـس کـشـیـدم؛
تـا پـایـیـز
بـرایِ هـمـیـشـه
در تـقـویـمِ مـن
بـا عـطـرِ تـو
سـنجـاق شـود.
✓
۷۳- ایـن دفـتـر،
نـه مـجموعـه‌ای از کـلـمـات،
کـه شـرحِ سـفـری‌سـت
از انـحـنـایِ کـوچـه‌هـایِ کـوهـدشـت
تـا بـی‌کـرانـگیِ یـک نـگـاه.
هـر سـطرِ عـمـودی کـه مـی‌خـوانـی،
زخـمـه‌ای‌سـت کـه بـر سـیـمِ تـنـهـایـی زده‌ام؛
تـا ثـابـت کـنـم
حـتـی در عـصـرِ آهـن و الـگـوریـتـم،
هـنـوز مـی‌تـوان
بـا جـوهـرِ صـداقـت
و نـفـسِ بـلوط‌هـایِ زگـرس،
روح را بـر تـارکِ زمـان
امـضا کـرد.
✓
۷۴- چـشـم‌هـایـت،
مـحـرابِ مـن اسـت؛
آنـجـا کـه
در سـجـاده‌یِ نـگـاهـت،
تـمـامِ کـفـرِ جـهـان
بـه زانو درمـی‌آیـد.
مـن در انـحـنـایِ ابـروانـت،
قـبـلـه‌ام را گـم کـرده‌ام؛
تـا ثـابـت کـنـم
بـرایِ عـبـادت،
نـیـازی بـه دیـوار‌هـایِ سـنـگـی نـیـسـت.
کـافی‌سـت
پـلـک بـزنی،
تـا مـن
در رکـوعِ مـژگـانـت،
هـزار سـال
بـه خـوابِ قـنـوت بـروم.
✓
۷۵- نـه دیـگـر
صـدایِ کـلامـی،
روزم را رنـگ مـی‌زنـد؛
و نـه
تـنـبـور‌هـایـی کـه
بـا کـاسـه‌هـایِ تـهـی،
دروغِ تـسـکـیـن را
در گـوشِ اتـاق جـار مـی‌زنـد.
روحـم
بـه انـجـمادی رسـیـده
کـه در آن،
حـتـی آوازِ مـقـام‌هـا
یـخ بـسـتـه‌انـد.
مـن در ایـن نـقـطـه
از هـر چـه طـنـیـن اسـت،
بـریـده‌ام؛
تـا بـبـیـنـم
آیـا
سـکـوت،
آن‌قـدر امـانـت‌دار هـسـت
کـه تـمـامِ مـرا
بـدونِ صـدا
بـه مـقـصـد بـرسـانـد؟

ذرات معلقبرخورشیدجهان
۱
۳
سید مجتبی حسینی طرهان
سید مجتبی حسینی طرهان
تـمـامِ ایـن واژه‌هـا، سـنـدِ دلـتـنـگـیِ مـردی‌سـت از دیـارِ مـپل و هـومـیـان؛ کـه نـامـش را در تـپـشِ سـطـرهـا جـا گـذاشـت: «سـیـدمـجـتـبـی حـسـیـنـیِ طـرهـان».
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید