
۱- آنقدر برایت میگویم و مینویسم؛
تا تمامِ واژهها در من تَه بکشند،
و تنها نَفَسی بماند برایِ صدا کردنت.
۲- تو را در یک جمله خلاصه میکنم:
«تمامِ آنچه از زندگی به یاد میآورم.»
۳- در کمینت نشستهام؛
با دستهای از گلهایِ یاس و قلبی،
که یاد گرفته است به جایِ تپیدن،
برایِ تو «صبر» کند.
۴- من دیگر به پایانِ خود رسیدهام؛
اما تو، امتدادِ منی
در دنیایی که دیگر هیچ راهی به «من» ندارد.
۵- کتابِ شعرم را از نامِ تو پُر میکنم؛
تا آیندگان به جایِ خواندن،
عطرِ تو را از میانِ واژهها استشمام کنند.
۶- جهان را آذینبندی میکنم؛
اگر تنها یکبار در پاسخِ تمامِ نوشتههایم،
مرا به نامِ کوچکم صدا کنی.
۷- ستارههایِ آسمان؛
از تو اجازهیِ تایید گرفتهاند،
تا هر شب در برابرِ چشمانت سوسو بزنند،
مبادا درخششِ نگاهت آنها را به اشتباه بیندازد.
۸- من؛ یک عیسیِ مسیح،
و تو آن «دَم»ِ مکرری،
که هر بار پس از مصلوب شدن،
مرا از میانِ مردگان به آغوشِ زندگی بازمیگرداند.
۹- دوستت دارم؛
راستی، یادم رفت بگویم:
دنیایِ بدونِ تو اشتباهی بود که خدا با آفریدنِ «چشمانت»،
آن را تصحیح کرد.
۱۰- یک دلِ سیر میبوسمت؛
میانِ گیرودارِ این جنگ،
درست وسطِ معرکهای که تمامِ دنیا مشغولِ ویران کردنِ خویش است،
تا همه بدانند صلح،
از لبانِ تو آغاز میشود.
۱۱- حکایتِ من و تو پایانی ندارد؛
زیرا ما در دنیایی به هم رسیدیم،
که زمان ساعتش را از تماشایِ ما،
گم کرده است.
۱۲- نه شعرِ نو،
نه شعرِ سنتی،
نه کلاسیک و سپید؛
تنها «نامِ تو» کافیست،
تا هر واژهای که از دهانم میافتد،
به مقدسترین سرودهیِ جهان بدل شود.
۱۳- انسانها مکملِ همدیگرند؛
زیرا من عمریست تکهای از «خویش» را در پازلِ چشمانِ تو جا گذاشتهام،
تا بدونِ تو هرگز تمام نشوم.
۱۴- بویِ اسپند از لایِ پیراهنِ دخترِ ایل؛
مرا به کوچِ اجباریِ قلبم وا میدارد،
تا تمامِ ییلاقهایِ جهان را به جستجویِ چادرهایی بروم که بویِ «آرامشِ تو» را میدهند.
۱۵- گاهی با خود میگویم:
«خاموش باش سید؛
خاموش!»
زیرا در پیشگاهِ اینهمه زیبایی،
کلمات تنها مزاحمانِ کوچکی هستند که اجازه نمیدهند صدایِ «تپشِ چشمانت» را بهوضوح بشنوم.
۱۶- بالا رفتنِ نرخِ دلار،
هیچ تأثیری بر جانِ این عاشق ندارد؛
من تمامِ داراییام را خیلی وقت پیش،
به «ارزِ رایجِ لبخندت» تبدیل کردهام،
که تورم هرگز به گردِ پایش نمیرسد.
۱۷- عاشقانهترین چشمها؛
متعلق به زنیست که میداند،
چگونه در اوجِ طوفانِ جهان،
تنها با یک نگاه،
کشتیِ شکستهیِ قلبم را به ساحلِ آرامش دعوت کند.
۱۸- بیمار شدهام؛
و تنها طبیبِ من تویی،
که برایِ مداوایم نه قرص تجویز میکنی و نه نسخه مینویسی؛
تو فقط لبانِ مرا به لبخندِ خویش دوباره «مبتلا» میکنی.
۱۹- طوافِ تو،
تنها فریضهایست که برایِ انجامش،
به هیچ قبلهای نیاز ندارم؛
من دورِ کعبهای میگردم که پیراهنِ «تو» پوششِ آن است.
۲۰- لطافتِ جانت؛
نقاشیِ ظریفیست که خدا،
در شبی که بسیار «عاشق» بود،
با قلممویِ نور بر بومِ لرزانِ هستی ترسیم کرد،
تا هنر معنایِ واقعیاش را پیدا کند.
۲۱- قلم را بردار و بگو:
«او» همان واژهایست که تمامِ زبانهای دنیا هزاران سال برای اختراعش دیر کردهاند؛
حالا تو بنویس،
تا تاریخ از همینجا آغاز شود.
۲۲- عشق دیوانهام کرده ؛
و این شریفترین نوعِ گمگشتگیست،
وقتی تمامِ جهان به دنبالِ راهی برای «عاقل شدن» میگردند،
من در کوچههایِ خیالت خوشبختترین راهزنِ منطق هستم.
۲۳- حالم این روزها به دریایی میماند که؛
تمامِ کشتیهایش را در خود غرق کرده است،
تا دیگر هیچ مسافری هوسِ «رفتن» به سرش نزند.
من، آرامترین گورستانِ آرزوهایِ دورم.
۲۴- تو؛
همچون خونی جاری در رگهایم،
نوری در چشمهایم،
و صدایی که جانم را به «نامِ کوچکم» صدا میزند؛
بمان، که بی تو من،
کالبدی هستم در جستجویِ خویش.
۲۵- روزی که عاشقت شدم؛
هوایِ شهر، ناگهان طعمِ شکوفه گرفت،
و خیابانها از زیرِ بارِ سنگینِ آهن و سنگ،
قد راست کردند
تا همقدِ «غرورِ من» شوند،
وقتی که نامت را زیرِ لب زمزمه میکردم.
۲۶- بوسهای که رنگِ لبانِ تو را دارد؛
تمامِ شعرهایِ سپیدم را «سرخ» میکند.
۲۷- عشق؛
مخففِ نامِ توست،
وقتی که در جانم «بینهایت» میشود.
۲۸- با چشمهایِ خمارت،
میتوانم
تمامِ میخانههایِ شهر را به تعطیلی بکشانم؛
وقتی برایِ «مستی»،
به جایِ انگور،
کافیست فقط خیره به «تو» بمانم.
۲۹- در این آسمانِ نیلگون،
هوایِ زمین فقط با نفسهایِ «تو» تصفیه میشود؛
بیجهت نیست که تمامِ پرندگان به سمتِ پیراهنت کوچ میکنند.
۳۰- آمدنِ تو،
بیخبر؛
تمامِ شهر را دچارِ «سراسیمگیِ شیرین» کرد؛
چراغهایِ قرمز ایستادن را فراموش کردند،
و پنجرهها برایِ تماشایت دیوارها را شکافتند.
۳۱- مجنونت میشوم؛
اگر فقط برایِ یک لحظه،
در آیینهیِ چشمهایت
بگذاری خودم را آنگونه که «تو» میبینی،
تماشا کنم.
۳۲- بیستون، نامِ دیگرِ من است؛
اما برخلافِ آن سنگِ صبور،
من با تیشهیِ هیچ فرهادی شکافته نشدم؛
من از درون،
تنها با یک «پلک زدنِ تو» فرو ریختم.
۳۳- من،
مجنون وُ تو،
لیلی؛
بیا وُ از سطرِ کهنهیِ این کتابها بیرون بزنیم،
میخواهم داستان را جایی تمام کنم که «آغوش»،
پایانِ تمامِ بیابانگردیها باشد.
۳۴- تاریکی و تنهاییِ شب،
نتوانست
حریفِ یادت شود؛
هر بار که هجوم آورد،
من نامت را مثلِ فانوسی در دهان گرفتم
و شب،
پیش از آنکه تاریک شود،
«طلوع» کرد.
۳۵- فشردنِ آغوشت؛
تنها راهِ به بنبست رساندنِ تمامِ غصههایِ جهان است.
۳۶- از بس که تو را لمس کردهام؛
سرانگشتانم بویِ «پرستش» گرفتهاند.
حالا دیگر برایِ عبادت،
کافیست دستهایم را رویِ صورتم بگذارم.
۳۷- فراق،
متضادِ «عشق» نیست؛
تنها ترفندِ بیرحمانهیِ جغرافیاست برایِ اثباتِ «دلتنگی».
۳۸- در مقابلِ چشمهایت تعظیم کردم؛
آن روز که فهمیدم خداوند تمامِ «معجزاتش» را در دو تیلهیِ مشکی به امانت گذاشته است.
۳۹- دستت را به من بده،
تا به تمامِ آدمهایی که به «معجزه» اعتقاد ندارند،
ثابت کنم که میتوان با پنج انگشت تمامِ دنیا را یکجا لمس کرد.
۴۰- تو زیباترینی؛
اگر آیینهها،
جرأتِ «تکرارِ» تو را داشته باشند.
۴۱- دنیا جایِ عجیبیست؛
هفت میلیارد نفر نفس میکشند،
اما من فقط با «عطرِ پیراهنِ تو» زنده میمانم.
۴۲- لایِ موهایت،
جنگلِ سیاهیست
که من عمداً در آن «گم» شدهام؛
تا هیچکس نشانیِ تنهاییام را پیدا نکند.
۴۳- جانت،
گلوگاهِ من است؛
برایِ فریاد زدنِ تمامِ بغضهایی که در من، خفه شده بودند.
حالا تو که «نفس» میکشی،
من تازهتر میشوم.
۴۴- چوپی گرفتن با نامِ تو،
تنها رقصیست که زمین را به لرزه درمیآورد؛
وقتی که انگشتانم در کلافِ یادت گره میخورند،
و «عشق» سرچوپیکشِ این واقعه میشود.
۴۵- تو بنواز با ساز و دهل،
تا من چنان بچرخم که تمامِ «دلتنگیهایم» مثلِ دانههایِ تسبیح،
از هم وا بروند.
۴۶- مالکِ چشمهایت میشوم،
تا تمامِ جهان را
از دریچهای تماشا کنم که در آن،
هیچ بنبستی وجود ندارد.
۴۷- دوستت دارم؛
و این،
تنهاترین عبارتیست که از پسِ معنا کردنِ «من» برآمده است.
۴۸- تو نهایتِ تمامِ راههایی هستی که برای نرفتن ساخته بودم.
۴۹- آه از چشمی که قاتل است وُ نمیداند؛
مثلِ تکتیراندازی که میانِ شلیک،
خوابش برده باشد.
۵۰- تپشِ قلبِ تو،
ساعتیست که من
به وقتِ آن تمامِ عمرم را تنظیم کردهام.
۵۱- دلت مأمنیست،
که در هیاهویِ این همه «نبودن»؛
میتوان در آن به «بودن» اعتراف کرد.
۵۲- دلت خانهیِ خداست وُ من،
مؤمنِ بیپناهی که جز طوافِ دورِ تو،
عبادتِ دیگری نیاموختهام.
۵۳- فدایِ چشمهایی که هزار جبهه جنگ را
در پلک زدنی،
به صلحِ ابدی بدل میکنند.
۵۴- عاشقانهترین واژهها را
در پایِ قدمهایت
ذبح کردهام؛
تا بدانی پیشِ رویِ تو،
حتی کلمات هم
زبانبسته میشوند.
۵۵- دلت خانهیِ خداست
وُ من،
مؤمنِ بیپناهی
که جز طوافِ دورِ تو،
عبادتِ دیگری
نیاموختهام.
۵۶- دلت مأمنیست،
که در هیاهویِ
این همه «نبودن»؛
میتوان در آن
به «بودن»
اعتراف کرد.
۵۷- مادرم میگفت
از عشق حذر کن
زیرا
این چاهِ عمیق
یوسفی نمیشناسد
که زنده بیرون بیاید
وُ تمامِ عزیزانی که
در آن افتادهاند
حالا
سالهاست
که گم شدهاند.
۵۸- آه،
کشیدهتری
فریادِ کوتاهیست
که از گلویِ من
تا آغوشِ تو
پُل میشود؛
تنها
باقیماندهیِ جانی
که در آتشِ نامت
خاکستر شد
وُ نخواست
به لبخند
تظاهر کند.
۵۹- کمی برقصیم تا
غبارِ این روزگارِ پرآشوب
از پیراهنمان فرو ریزد؛
تا زمین
در جذبهیِ این چرخش
مدارِ خویش را گم کند؛
۶۰- کمی برقصیم
چنان که گویی
زمان
در انحنایِ بازوانِ تو
به خواب رفته است
وُ مرگ
پشتِ درهایِ بسته
ما را
از یاد برده است.
۶۱- تمامِ راههایِ رفته
به بنبستِ روشنِ آغوشت ختم میشوند.
۶۲- باختم در قماری که
پاداشِ بازندهاش،
اسارتی ابدی در چشمانِ تو بود.
۶۳- خستهام
از تمامِ بیمهریها
از تکرارِ پاییزهایی
که قصدِ تمام شدن ندارند
و از دستهایی
که تنها
برایِ چیدنِ آرزوها
دراز شدند
من در این قحطسالِ عاطفه
تنها به دنبالِ جزیرهای هستم
بافته از جنسِ دستانت
تا در پناهِ آن
زخمهایِ کهنهیِ این جهان را
فراموش کنم
بیا وُ مرا
با نامِ کوچکم
صدا بزن
که این کوتاهترین راه
برایِ بازگشت
به زندگیست.
۶۴- مرا به شبی دعوت کن
تا
در پناهِ سایهات
به خوابی بروم
که بیداریاش
تنها
صدایِ نَفَسهایِ تو باشد.
۶۵- دوستت دارم؛
آینهیِ تمامنمایِ حقیقتی که در تماشایِ تو عریان میشود.
بنگر؛
من در تو به خود رسیدهام.
۶۶- باختم؛
در قماری که پاداشِ بازندهاش،
اسارتی ابدی در چشمانِ تو بود.
۶۷- باران
که بارید
من
لایِ شببوها
نشانیِ تو را
پیدا کردم.
آنجا که
عطرِ خیسِ خاک
تنها
یک پیراهن
با من
فاصله داشت.
۶۸- دلتنگیِ آسمان را در فنجانی چای حل کردهام؛
بنوش!
این غلیظترین غروبِ من است.
۶۹- دوستت دارم و این جمله،
تاریخیست که در من تکرار میشود.
۷۰- دوستت دارم؛
و این،
تنها جملهٔ تاریخیست که از یاد نمیبرم.
۷۱- روزی که عاشقِ چشمهایت شدم
هوا
ابری بود
و من
میانِ «بودنها» سرگردان؛
انگار
تنها تماشایِ تو
مختصاتِ دقیقِ جهان را
به من بازگرداند.
۷۲- یک بار
دیدنت
میارزد به
تمامِ عمری
که در حسرتِ تماشا
گذشت.
بنگر؛
من
با همین یک بار
ثروتمندترین
متروکهیِ
جهانم.
۷۳- بوسیدنت را
طمع کردهام
اما
هراسِ ریختنِ این غزل
از گوشهیِ لبانت
بیدار است.
۷۴- میخواهم سکوت کنم
تا غزل
رویِ لبانت
به خواب برود؛
بعضی دوستداشتنها
باید
در پناهِ مژههایت
پنهان بماند.
۷۵- دلم به وسعتِ نگاهت تنهاست؛
کاش پلک میبستی تا تمامِ تو در من سقوط میکرد.
۷۶- بیا
بنشین
و پس از لَختی
آرام
در کنارم
خاکستر شو؛
بگذار
جهان
پشتِ درهایِ این اتاق
از نفس
بیفتد.
۷۷- من همواره
دستم را
به سویِ ایوانِ خانهات
دراز میکنم؛
و در این انتظارِ بیپایان،
تنها
در آرزویِ چیدنم؛
کاش
از بلندایِ آن نردهها
سیبِ سرخِ نگاهت
به دامانِ من
میافتاد.
۷۸- دوستم بدار
پیش از آنکه
آخرین پرندهیِ ایوان
نامت را
با خود به دوردستها
ببرد؛
پیش از آنکه پاییز
تنها بازماندهیِ این باغ را
به دستِ باد
بسپارد.
۷۹- نازنین
اگر روزی از محلهیِ ما گذشتی
مواظبِ قدمهایت باش؛
خردههایِ دلم،
هنوز از زمین جمع نشده است.
۸۰- ماه شبِ چهارده را دیدهای؟
تو،
همان اتفاقی که در آسمان نمیافتد.
۸۱- بوسیدنِ لبهایت
اعجاز میکند؛
در دنیایی که
پیامبرانش
مدتهاست
سکوت کردهاند.
۸۲- آه
از هوایی
که نامِ تو را
در این دشت
میپراکند؛
وقتی تمامِ قاصدکها
برایِ اعتراف
به زیباییات
در من
به صف میشوند.
۸۳- چه کسی تقدیرها را مینویسد؟
بگویید دست نگه دارد؛
اینجا کسی تمامِ واژهها را با گریه خیس کرده است.
۸۴- خیالت مرا از پای درآورد؛
کاش سهمِ من از این همه دلتنگی،
به جایِ فکر کردن به تو،
کمی داشتنت بود.
۸۵- عسلفروشِ دورهگرد
قیمتِ لبهایت را
که پرسید،
تمامِ دشت به لکنت افتاد؛
بیچاره نمیدانست
بضاعتِ تمامِ کندوها
تنها یک جرعه از لبخندِ توست.
۸۶- کتابی را که خواندم،
نامِ تو را کم داشت؛
پس در حاشیهیِ تمامِ صفحاتش
آنقدر تو را نوشتم،
که حالا داستان
از جایِ دیگری
شروع میشود.
۸۷- بخند تا من،
تمامِ جادههایی را
که به بنبست رسیدهاند،
به سمتِ صدایِ تو
کج کنم.
۸۸- مهندسِ چشمانِ تو،
نقشهیِ ویرانیِ مرا
چنان دقیق کشیده است،
که از تمامِ من
تنها یک ایستگاهِ متروک
برای تماشایِ تو باقیست.
۸۹- خاموش باش؛
بگذار
این موجِ خروشان،
روزی
در ساحلِ آغوشت
به خواب برود.
۹۰- لبخندت
اعلانِ جنگ است
با
تمامِ سپاهِ اندوههایی،
که در من قلعه ساخته بودند.
۹۱- لبخندت
اعلانِ جنگ است
با
منطقِ مردی،
که تمامِ سنگرهایش را
رو به چشمانِ تو بنا کرده بود.
۹۲- تنها نامِ توست،
که
در دهانم میچرخد؛
باقیِ کلمات،
اضافاتیست که جهان را شلوغ کرده است.
۹۳- جانت را میخرم
به قیمتِ
یک عمر نداشتنِ خودم.
۹۴- در من تا ابد بمان،
تا
مرگ برایِ بردنِ من،
مجبور باشد از تو اجازه بگیرد.
۹۵- سخنِ چشمهایت را دریافتم،
بدونِ آنکه
لبهایت زحمتِ یک کلمه را به جان بخرند.
۹۶- سخنِ چشمهایت را دریافتم،
بدونِ آنکه
لبهایت
زحمتِ یک کلمه را
به جان بخرند.
۹۷- بخند
تا دنیایم،
بهانهای برایِ ادامه دادن
اختراع کند.
۹۸- سالها بعد
اگر آمدی،
به دنبالِ من نگرد؛
نشانیام همان خاکیست
که بر آن ایستادهای.
۹۹- این دقایق، این ثانیهها و ساعتها را
فراموش نکن؛
تا بدانی
من برایِ آمدنت،
چند بار در خودم
تکرار شدم و فروریختم.
۱۰۰- رویِ این بومِ سپید،
تنها ردِ پایِ خیالِ توست
که میداند
چگونه از هیچ،
منظرهای از «ابد»
ترسیم کند.