ویرگول
ورودثبت نام
زهرا رئیسی
زهرا رئیسی
زهرا رئیسی
زهرا رئیسی
خواندن ۴ دقیقه·۲ ماه پیش

شاه دزد

شاه دزد
شاه دزد

رمان شاه دزد

به اثر زهرارئیسی

ژانر:#عاشقانه،#انتقامی،#هیجانی،مافیایی

خلاصه:آرشه  ها روی ویولن ها قرار میگیرند  و ویولن ها به صدا در می‌آیند و می نوازند
انتقام از خون های ریخته شده بلند میشود و فریاد میزند
آری من همان دختری بودم که روزگاری به همگان میگفتم بگذرید گذشت بهترین انتقام است
ولی من از دختر۶سال پیش سخن می گویم کسی که دیگر در این دنیا نیست و جانش را با دستان خود گرفتم
هم اکنون این من هم نام انتقام را فریاد می زند
اشتباه نکن سخن من انتقام است نه گذشت
این داستان،داستان انتقام

مقدمه:در دنیای واژه ها،به کسی که از مردم می دزدد،«دزد»می گویند.اما کسی که از خودِ دزد،مال بدزدد،«شاه دزد»نام می گیرد.این تعریفی بود که من برای خودم داشتم،چون...

(پارت1)

نگاهم به جمعیت دختران و پسرانی افتاد که کلوپ را به آشوب کشیده بودند. ریتم موسیقی هر لحظه تندتر می‌شد و جمعیت دیوانه‌وار به بالا و پایین می‌پرید. اگر کسی نمی‌دانست اینجا یک کلوپ شبانه است و از بیرون نگاه می‌کرد، حتماً فکر می‌کرد زلزله آمده. بوی تند مشروب و ودکا چنان مشامم را آزار می‌داد با این حال که چاره‌ای جز رفتن به سمت بار نداشتم. روی صندلی بلند بار نشستم.

پسرک پشت بار با لبخندی پرسید: «همون همیشگی؟»

لبخندی زدم و سرم را تکان دادم. منتظر ماندم. پسرک لیوانم را پر کرد و جلویم گذاشت. همین که خواستم جام را به لبم نزدیک کنم، دستی گرم روی شانه‌ی برهنه‌ام قرار گرفت. لبخندی روی لبم نشست. با ناز سرم را چرخاندم و زمزمه کردم: «منتظرت بودم.»

خودش بود. لب‌هایش کش آمدند و برق شادی در چشمانش درخشید. با این حال، عصبی زمزمه کرد: «خبرهایی هست انگار.»

ابرویم  بالا پرید. حدسم درست بود. چشمانم را تنگ کردم و پوزخندی زدم: «شاه یا…؟»

حرفم را قطع کرد، از این بابت خوشحال بودم که نام آن شخص را بر زبان نیاوردم. سرش را به سمت من خم کرد و گفت: «نه، خودِ شاهه.»

نفسی عمیق کشیدم، لب‌هایم را تر کردم و با چشمانی که می‌دانستم مانند خورشید می‌درخشند، گفتم: «پس خیلی بزرگه که خودش ریسک می‌کنه.»

سرش را تکان داد و در همان لحظه صدای بلند قهقهه‌ی من در میان موسیقی فانکی پخش شده در فضا گم شد. دستم را روی شانه‌اش کوبیدم و گفتم: «پس وقتشه!»

مردمک‌های چشمانش برای لحظه‌ای لرزیدند، اما چیزی نگفت. محکم گفت: «مطمئنی؟»

«مطمئن! من این‌بار حتی اگر می‌مردم هم عقب نمی‌کشیدم. الان دور من فرا رسیده و چه بهتر از این.»

با اطمینان کامل سر تکان دادم: «می‌تونی بری. کاری باهات ندارم!»

سرش را تکان داد و صاف ایستاد تا به سمت خروجی برود. هنوز فاصله‌ی زیادی نگرفته بود که برگشت. چشمان نگرانش که می‌دانستم فقط برای من است، گفت: «مواظب باش.»

با وجود صدای بلند موسیقی، صدایش را نشنیدم، اما آنقدر در لب‌خوانی قوی بودم که حرفش را فهمیدم. سری تکان دادم و دوباره پوزخندی زدم که از چشمانش دور نماند. سرش را تکان داد و به سمت خروجی رفت.

همان‌طور که حواسم به او بود، جام را برداشتم و سر کشیدم. تلخی‌اش مغز استخوانم را سوزاند. با اینکه به قول پسرک «همیشگی» بود، اما هر بار همان‌قدر می‌سوزاند. درست مثل زندگی…

او با دو نفر که مشخص بود مسلح هستند، خارج شد. این صحنه باعث پوزخندم شد، اما خیلی زود جایش را به خنده‌ای واقعی داد. جام را روی میز گذاشتم و بلند شدم. به ساعت گوشی‌ام نگاهی انداختم: ۲:۴۱. برای امروز کافی بود.

کت چرم آلبالویی‌ام را به تن زدم و به سمت خروجی رفتم. از میان جمعیت شلوغ عبور کردم و به سمت پله‌های زیرزمین که کلوپ در آن قرار داشت، رفتم. با سرعت بالا رفتم. نگهبان با دیدنم بلند شد، سری تکان داد و در را باز کرد.

با خروجم، باد سرد زمستانی که نوید آمدن زمستان را می‌داد، به صورتم خورد. لبه‌های کتم را به هم نزدیک کردم و موهای آزادم را به پشت گوش زدم تا جلوی دیدم را نگیرند. با اینکه سرما به صورتم و بدنم نفوذ کرده بود، دمی عمیق از هوای تازه زمستانی گرفتم که باعث لرزم شد. به سمت ماشین رفتم،، ریموت را زدم و سوار شدم. به محض نشستن، بخاری را روشن کردم تا حداقل از سرما در «دنیای نشانه‌ها»، سرم را روی زمین سرد نگذارم و نمیرم.

سرم را به صندلی تکیه دادم و آرام چشمانم را بستم. بعد از چند ثانیه، دوباره نفس عمیقی کشیدم و چشم گشودم. نگاهم به پاکت سیگاری افتاد که روی صندلی شاگرد افتاده بود. خم شدم، پاکت را برداشتم، یک نخ سیگار روی لبم گذاشتم و با فندک طلایی‌رنگم روشنش کردم. کامی عمیق گرفتم و به دود خاکستری که از دهانم خارج می‌شد، خیره شدم. فندک را که در دستم بود بالا آوردم و به نوشته‌ی لاتین رویش، «اولگا»، خیره شدم. گران‌قیمت و زیبا… هدیه‌ای از طرف او…

فیلتر سیگار نیمه‌تمام را بیرون انداختم، ماشین را روشن کردم و به سمت خارج از شهر راندم. قرار بود اتفاق‌های خیلی خوبی رخ دهد، هم خوب و هم بزرگ. این‌بار دیگر از کسی نمی‌گذشتم. می‌دانستم در کمین هستند تا همدیگر را بدرند. همگی این‌بار در کمین بودند و یکی از آن‌ها من بودم. این‌بار من هم مانند گرگ گرسنه‌ای بودم که دیگر از جان هیچ‌کدامشان نمی‌گذشتم؛ نه از گوسفندها، نه از شغال‌ها و کفتارها، و نه از… مطمئناً همگی را می‌دریدم.

سری تکان دادم و سرعتم را بالاتر بردم.

۵
۰
زهرا رئیسی
زهرا رئیسی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید