
(پارت۶)
متعجب شدم و با سختی، زیر لب پرسیدم:
چند روزه؟
ـ دو روزه. خون زیادی ازت رفته بود، اگه میلاد یهکم دیرتر خبرم کرده بود، مرده بودی.
من… میمردم؟
پس کار ناتمامم چه میشد؟
چشمهایم را بالا آوردم و به میلاد نگاه کردم.
تلافی این گلوله را از او میگرفتم؛ آن هم خیلی زود.
میلاد که سنگینی نگاهم را حس کرد، به سمت در رفت.
دهانم خشک شده بود؛ نیاز داشتم کمی آب بخورم.
به سمت کوروش نگاه کردم و با صدای خشدار و آرام گفتم:
یکم آب میخوام.
سرش را تکان داد و با همان اخم به سمت در رفت و با صدای بلند صدا زد:
ـ ماریا! ماریا!
چند ثانیه بعد، همان دخترک سبزهرو در چهارچوب در ظاهر شد و با سر پایین گفت:
ـ بله؟
ـ یکم آب بیار.
سری تکان داد و رفت.
تازه توانستم موقعیتم را آنالیز کنم. بدنم بیحس بود. نگاهم را به سمت زخمم بردم که کوروش گفت:
گلوله رو درآوردم، بهزودی خوب میشی.
این را گفت و از اتاق بیرون رفت. چند دقیقه بعد ماریا وارد شد. با اخم، لیوان آب را مستقیم به سمت لبهایم آورد و گفت:
ـ دهنتو باز کن.
کمی خودم را روی تخت فلزی بالا کشیدم و گفتم:
خودم میخورم.
لیوان را به دستم داد و منتظر ماند.
جرعهای آب نوشیدم که لیوان را از دستم گرفت و به سمت در رفت.
دیگر در آن سالن قبلی نبودم؛ حالا داخل اتاقی حدوداً دوازده متری بودم که فقط یک تخت فلزی داشت و هیچ پنجرهای در آن نبود.
بعد از آن، دیگر کسی به سراغم نیامد.
باید وقتی از اینجا رها میشدم، به ملاقات «او» میرفتم تا کمی راهنماییام کند.
پای دردناکم را کمی تکان دادم که باعث شد صورتم در هم برود. به پنج بخیه روی رانم خیره شدم.
حداقل کمی انسانیت در وجودشان مانده بود که نجاتم دادند؛ وگرنه اگر دست میلاد بود، حالا مرده بودم.
با باز شدن در، از میان افکار بیسر و تهام بیرون آمدم و به پسر موفرفری خیره شدم.
موهای خرماییِ فرفریاش و آن صورت سفید، او را بیشتر شبیه یک پسر اروپایی نشان میداد تا یک ایرانی
وقتی بشقاب و قاشق سوپ را کنار تختم دیدم، چهرهام در هم رفت. سوپ؟ واقعا؟
با دیدن تعجبم خندید و پرسید: «زخمت چطوره؟»
فهمیدم که جزو آنها نیست. از همان اول هم باید میفهمیدم. لهجه فارسیاش هم گویای این بود که یا دو رگه است یا شاید اصلاً ایرانی نیست.
با این حال، لبخندی زدم و گفتم: «به لطف رفیقت، میلاد، حالم خوبه.»
او فقط گفت: «منظوری نداره، فقط کمی عصبیه.»
سری تکان دادم و پرسیدم: «ایرانی هستی؟»
«دورگهام. پدرم ایرانی و مادرم آلمانی بوده.»
این را که گفت، بلند شد و به سوپ اشاره کرد: «ببخشید، من کار دارم. لطفاً سوپت رو بخور و بعد استراحت کن.»
لعنتی! نگذاشت بیشتر حرف بزنم و انگار فهمید که میخواهم اطلاعات بیشتری از او بگیرم.
به سوپ خیره شدم. رنگش صورتم را در هم کشید. چطور میتوانستند این را بخورند؟ قاشق را پر کردم که صدای قاروقور شکمم بلند شد. قسم میخوردم که عمراً آن را نمیخوردم!
بشقاب را برداشتم و کمی خم شدم تا روی زمین بگذارمش. تحمل گرسنگی برایم سخت نبود، یکی از ویژگیهای خوبم همین بود. سرم را روی بالش گذاشتم. خوب بود که دردی نداشتم، فقط کمی رانم میسوخت که احتمالاً به خاطر داروها و آمپولها بود.
دیگر خوابم نمیبرد. چند روز گذشته بود؟ دو روز پیش پزشک، کوروش نام، گفته بود که بیهوش بودم. آن روز که خواستم فرار کنم، ساعت ۱۵:۳۹ بود. سرنگها و آمپولهای بیهوشی هم بیشترشان ۲۴ ساعته بودند. امروز روز پنجم بود، پس فردا روز ششم میشد. لبخندی از این هوشم به لبم نشست. پس فردا قرار بود روز هیجانانگیزی باشد!