
(پارت ۳)
+خب
مرد ایستاده، قد بلندش را به رخ کشید، گرد و غبار پیراهنش را تکاند و با اشاره چشم به پسرکی مو فرفری و دخترکی، به سمت بیرون راه افتاد. هر سه به سمت در بزرگ چوبی رفتند.
همانطور که در را باز میکردند، صدای خشدارم را روی سرم گذاشتم: «هی! جواب منو ندادین.»
بیتوجه به من، در را محکم کوبیدند و صدای چرخیدن کلید آمد. «عوضیها!»
دیگر طاقتم طاق شده بود. اخمهایم در هم گره خورد. «باز چه غلطی کرده بودند که اینان دنبال من راه افتاده بودند؟ با این همه نفرت در چشمهایشان، عجیب بود که هنوز زنده بودم.»
دستانم از درد خشک شده بود. به زنجیری که دورم بود نگاه کردم؛ نمیدانستم به چه تشبیهش کنم. انگار جانوری درنده را گرفته بودند که اگر فرار کند، همگی را تکه پاره میکند.
چشمانم را دور تا دور سالن چرخاندم. خالی بود. فقط همان سطلی که دخترک در دست داشت و مرا سکته داده بود، روی زمین افتاده بود. البته به دردم نمیخورد.
آخرین بار ۶ سال پیش دزدیده شده بودم. انگار عادت قدیمی دوباره به زندگیام سر باز کرده بود. دزدیده شدنم از ۵ سالگی با من بود و اگر اتفاق نمیافتاد، باعث تعجب همه میشد.
به سقف سالن نگاه انداختم. دوربینی نبود. به پنجره بلند سمت راستم خیره شدم و لبخندی زدم. فقط قفل در مانده بود که…
با صدای چرخیدن کلید، به در خیره شدم. در باز شد و همان دختر وارد شد. سطل افتاده روی زمین را برداشت و به سمت در رفت. ابروهایم بالا پرید. لحظه آخر برگشت و با تمسخر گفت: «فکر فرار به سرت نزند.» و بیرون رفت. صدای چرخیدن کلید، نشان از قفل شدن در میداد.
پوزخندی زدم. «پس ایرانی بودند. باید با دیدن چهرههای شرقی و چشمانشان میفهمیدم. پس مربوط میشد به او…» پوزخندی زدم. «پس هنوز درگیرم بودند. البته خودم میدانستم که باید خودم تمامش کنم تا دیگر به پر و پایم نپیچند.»
دستهایم را پشت کمرم بردم. «فقط به دستهایم برای فرار نیاز داشتم و دیگر تمام. ولی زیادی خوش خیال بودم!»
خوشبختانه درد لگدی که به پهلویم خورده بود، آرام شده بود. با هزار زحمت دستم را از پشت کمرم بیرون کشیدم. خوشبختانه دستهایم زنجیر نبودند، فقط زنجیر از روی شکم تا سینهام، ۵ دور پیچیده شده بود. نیشخندی زدم. زنجیر نه کلفت بود نه نازک. خوب بود، از پسش برمیآمدم. دست دیگرم را هم بیرون کشیدم. هر دو خواب رفته بودند.
کمی صبر کردم و بعد، به زور خودم را خم کردم تا بوتهایم را در بیاورم تا چیزی را که دنبالش بودم پیدا کنم. «لعنتی کجا بود؟ همینجا گذاشته بودمش.»
«نیست! نیست!» عصبی شدم و جیغ گوشخراشی کشیدم و فریاد زدم: «اهای! من گشنمه عوضیها!»
دستم را روی گردنم گذاشتم که سوزشش در بدنم پیچید. «لعنتی متورم شده بود. کدام آدم سرنگ را اینگونه میزند؟»
با صدای چرخیدن کلید، با استرس دستهایم را پشت قایم کردم و به در خیره شدم. «این دیگر که بود؟» مردی بلند قامت در چارچوب در ظاهر شد، یک سینی در دست داشت. سرش پایین بود. به سمتم آمد و جلوی پاهایم زانو زد. سرش را بالا آورد.
به چشمان جنگلیاش خیره شدم و کمی خم شده، جلوی صورتش به تندی پچ زدم: «چی میخواهید؟»
چشمانش بیتفاوت صورتم را بالا و پایین کرد و بلند شد و پشت کرد تا به سمت در برود. فریادی زدم: «هی! دارم باهات حرف میزنم! یعنی چی منو از خونهم دزدین بعد بدون اینکه بهم چیزی بگین…»
با چرخش سر و نگاه ترسناکش دهانم بسته شد. ولی از رو نرفتم و خیره، ولی آرام ادامه دادم: «ببین آقای غیر محترم، که اصلاً به ظاهر محترم هم نیستی؛ من کار و زندگی دارم، مثل شما بیکار نیستم. پس بیا و حرف حسابت رو بزن.»
دوباره به سمتم آمد و روی دو پایش نشست. با صدای آرام و عصبیاش که نشان میداد حوصله ندارد، و مهمتر از آن، همان کسی بود که قبل از بیهوشی خوشآمد گفته بود - آری، خودش بود، صدایش دقیقاً همان بود - گفت: «منظورت رو از کار و زندگی نفهمیدم!»
انگشت اشارهاش را روی لبش گذاشت و اداء متفکرها را درآورد و ادامه داد: «منظورت کلوبهای شبانه و خوشگذرانی هاته؟ یا نمیدونم، شاید چیزای دیگه؟ هوم؟»
«عوضی! میخواست به من بفهماند از زندگیام خبر دارد و من هیچ چیز راجع به او نمیدانم!» نفسی گرفتم، اعصابم را مسلط کردم تا با دندانهایم خرخرهاش را نجویم. لبخندی روی لبهایم گذاشتم: «میتونی مشکلت رو بهم بگی، میتونی بهم بگی چی میخوای؟ هوم؟ کمکت میکنم!»
پوزخندی زد و بلند شد که چشمش به بوتهای مشکی رنگم افتاد: «به زودی میفهمی. راستی دنبال این نگرد.»