
(پارت ۲)
هوا رو به روشن شدن بود که به در چوبی مزرعه قدیمی تنها پناهگاهم، رسیدم. پیاده شدم تا در را باز کنم، اما با دیدن درِ نیمهباز، غریزهام فریاد خطر سر داد. من هیچوقت در را باز نمیگذاشتم! پس باید همین نزدیکیها باشند… اما چه کسی؟
ماشین را همانجا پارک کردم و به سمت خانه رفتم. در را به آرامی هل دادم؛ صدای نالهاش در سکوت پیچید. یادم ماند، اگر از این مخمصه جان سالم به در بردم، باید روغنش بزنم. تفنگ بادی قدیمی "وینچستر"م را که کنار در، روی دیوار گذاشته بودم، برداشتم.
خانه، آرامتر از همیشه بود. اول به سمت راهروی اتاق خواب رفتم و با پا در را باز کردم. خبری نبود. همه چیز سر جایش بود، حتی لباسهایی که روی تخت و زمین پخش شده بودند. از اتاق بیرون آمدم و به سمت در حمام رفتم.
هنوز دستم به دستگیره در حمام نرسیده بود که صدای شکستن شیشهای از آشپزخانه توجهم را جلب کرد. با سرعت از راهرو خارج شدم و به سمت آشپزخانه دویدم. لعنتی! قلبم داشت از سینهام بیرون میزد و صدای تیکتاک ساعت هم مثل پتک بر مغزم میکوبید.
نفسی عمیق کشیدم تا آرام شوم. اما دست راستم دوباره شروع به لرزیدن کرد. “لعنتی!” زیر لب گفتم و مشت کردمش. تفنگ را در دستم جابهجا کردم و وارد آشپزخانه شدم.
چشمم به لیوان شکسته افتاد، اما هیچکس آنجا نبود. به سمت لیوان رفتم. همین که نفس تازه کردم، احساس نفسهای داغی را روی گردنم حس کردم. سریع برگشتم تا مهاجم را ببینم که ناگهان سوزش شدیدی در گردنم احساس کردم. “آخ!” از بین لبهایم خارج شد. سرنگ بیهوشی بود؟
دستم را روی محل تزریق گذاشتم. چند نفر بودند؟ نفر پشتی از کجا پیدایش شد؟ سوالهای زیادی در ذهنم بود، شاید هم جوابشان را میدانستم ولی نمیخواستم قبول کنم. به خون سر انگشتهایم که تازه جاری شده بود نگاه کردم. نکند آنقدر محکم زده بود؟
با افتادن چشمم به تفنگ که کنارم روی زمین افتاده بود، با سرگیجه خواستم برای آخرین بار به تنها راه نجاتم چنگ بزنم. اما درست در همین لحظه، کسی که پشت سرم بود – و به احتمال زیاد همان کسی بود که سرنگ را بیرحمانه در گردنم فرو کرده بود – با چکمه چرمیاش تفنگ را به انتهای آشپزخانه شوت کرد. فقط بوتهای چرمش را دیدم.
سرم را بالا گرفتم تا حداقل چهرهشان را ببینم که لگد محکمی به پهلویم خورد. دردم پیچیدم و روی پارکت سرد آشپزخانه افتادم. شاید بیهوشی بهتر از این درد بود. تنها صدای آرام و عصبی فرد روبرویم را شنیدم که با چشمانی تار میدیدم، آرام و عصبی گفت: «خوش اومدی.»
با شنیدن این دو کلمه، سرم روی پارکت سرد فرود آمد. فهمیدم که دیر جنبیده بودم. و بعد… تاریکی. تاریکتر از تمام روزگارم.
(بیدار شدن در مکانی ناآشنا)
با احساس سرمای شدیدی که ناگهان در تنم پیچید، چشمانم را باز کردم و نالهای کردم. سرم را به دیوار خنک پشت سرم تکیه دادم و از درد چشمانم را بستم و دوباره باز کردم. آب سرد از موهای پیشانیام روی صورتم میچکید. دندانهایم از سرما به هم میخورد و میلرزیدم.
بعد از چند ثانیه، نفس عمیقی کشیدم و نگاهم را بالا بردم. با دیدن دختری سبزه رو که بالای سرم با سطل ایستاده بود، ابروهایم بالا پرید. پوزخندی زد و آدامس نعنایی سبزش را باد کرد. “لعنتی!” زیر لب گفتم.
چشمم به زنجیری افتاد که مرا به دیوار – یا بهتر بگویم، ستون – بسته بود. با دردی غیرقابل وصف، خندهای ناگهانی سر دادم. باورم نمیشد! زندگی روز به روز صبر و تحملم را میسنجید.
چشمان دخترک از قهقهه طولانیام از ترس گشاد شد و یک قدم عقب رفت. نفسم بالا نمیآمد، از خنده و درد. وضعیت خندهداری بود. دوباره نفس گرفتم تا خفه نشوم.
با موهایی که جلوی صورتم بود، سرم را به اطراف چرخاندم. در سالنی بزرگ بودیم. نگاهم به دو پسر افتاد؛ یکی نشسته و دیگری ایستاده. پسری که نشسته بود، یک پایش را دراز کرده و دیگری را جمع کرده بود و سرش پایین بود. پسر دیگر، با موهای فرفری خرمایی رنگ، ایستاده بود و خیره به من بود.
من هم به او خیره شدم. لبخندی گوشه لبم نشست که باعث اخمش شد. سرش را پایین انداخت. بیحال به ستون تکیه دادم. لبهای خشکم را کمی تر کردم و با صدای خشداری که خودم را هم متعجب کرد، گفتم…