ویرگول
ورودثبت نام
زهرا رئیسی
زهرا رئیسی
زهرا رئیسی
زهرا رئیسی
خواندن ۴ دقیقه·۲ ماه پیش

شاه دزد

شاه دزد
شاه دزد

(پارت۴)

سرم را تکان دادم. چاقوی طلایی‌رنگ

همیشگی‌ام را که در کفش‌هایم پنهان میکردم، در دستش چرخاند. اشتباه بزرگی کرده بودم، اما امیدوار بودم باهوش نباشد. اما معلوم بود که باهوش است؛ وگرنه مرا نمی‌دزدید. لعنتی! رفت.

دود از کله‌ام بلند می‌شد؛ از عصبانیت. خیره به سینی ماندم: سه نان تست و تکه‌ای پنیر. هیچ چاقو یا کاردی نبود. دست‌هایم را از پشت آوردم و در موهایم فرو کردم. جرقه ای در ذهنم خورد. انگشتانم را لابه‌لای موهایم کشیدم، دنبال چیزی که لازم داشتم. گیره کوچک فلزی را در میان موهایم حس کردم. لبخندی وسیع روی صورتم نشست. چقدر خوش‌شانس بودم! برای منی که هیچ‌وقت گیره یا پنس به موهایم نمی‌زدم.

به قفل زنجیر نگاهی انداختم. با گیره آهنی شروع کردم به باز کردنش. حدود ده دقیقه طول کشید، اما بالاخره باز شد. سریع زنجیر را باز کردم و روی زمین انداختمش. کفش‌هایم را پوشیدم و به سمت پنجره رفتم. میله‌های آهنی پشت شیشه، آهی از گلویم بیرون داد. شروع کردم به گشتن در گوشه و کنار سالن.

صدای ماشینی آمد. خودم را به پنجره رساندم و در گوشه‌ای پناه گرفتم. ماشینی ون‌شکل با سرعت از حیاط بزرگ، که شبیه باغ بود، خارج شد. انگار همه رفته بودند. یا شاید اینطور فکر می‌کردم؟ امروز شانس با من بود. چه جمله مسخره‌ای!

گیره کوچک آهنی را برداشتم و به سمت در بزرگ چوبی رفتم. شروع کردم به ور رفتن با قفلش. چند دقیقه بعد، صدای باز شدن در آمد. الحق که کارم همیشه عالی بود! دستگیره را کشیدم و آرام سرک کشیدم. سالنی بزرگ با درهای بسته زیاد. در را آرام بستم و به سمت در شیشه‌ای رفتم که از داخل، حیاط دیده می‌شد. خدا خدا می‌کردم قفل نباشد. دستگیره را پایین کشیدم. باز شد! باد خنکی وزید.

خوشحال بودم که دارم فرار می‌کنم، اما برگشتم. به داخل خیره شدم. حتماً کسی در خانه بود. نمی‌توانستند مرا تنها بگذارند و بروند. حتماً کسی اینجا بود. اگر آن شخص مرا می‌گرفت، دیگر راه فراری نداشتم. به سمت اتاقی که درش باز بود و معلوم بود آشپزخانه است، رفتم.

آشپزخانه‌ای کوچک با کابینت‌های فلزی قرمز رنگ. درهای زنگ‌زده را باز کردم و داخلشان را گشتم. چاقوی نوک تیزی نظرم را جلب کرد. چشمانم برق زد. زود برش داشتم و داخل کفشم، جایی که به پایم آسیب نزند، جا دادم. به سمت خروجی رفتم. چشمم به ساعت دیواری افتاد. ۱۵:۳۹. لعنتی! هنوز معلوم نبود چند روز بیهوش بوده‌ام

قدم‌هایم را تند کردم و از خانه خارج شدم. معلوم بود گروهشان کوچک است؛ نه محافظی داشتند و نه… با این حال، حتماً کسی بود که مرا زیر نظر داشته باشد. سری تکان دادم. نگاهی به اطراف انداختم. باغ بزرگی بود، با درختان سر به فلک کشیده و گل‌های رنگارنگ که معلوم بود به خوبی رسیدگی می‌شوند؛ بر خلاف خانه که دیوارهاش ترک داشت.

به در حیاط نگاه کردم. خیلی دور به نظر می‌رسید. پوفی از سر کلافگی کشیدم و با عجله به سمت در حیاط قدم برداشتم تا قبل از رسیدن کسی، خودم را خلاص کنم. کمی دویدم، اما ناگهان صدای خرخر

وحشتناکی از میان درختان آمد. ایستادم. نفس‌هایش عادی بود؟ نفس انسان نمی‌توانست اینقدر بلند باشد!

چند قدم به عقب رفتم که ناگهان چیزی از بین درختان بیرون پرید. با چشمانی ترسناک به من خیره شد و آب از دهانش آویزان بود. چند قدم عقب‌تر رفتم. نزدیک بود خیس کنم! لعنتی! گرگ بود یا سگ؟ تشخیص حیواناتم از بچگی خوب نبود، اما نه در حدی که گرگ و سگ را اشتباه بگیرم. گوش‌هایش شبیه گرگ بود. البته سگ‌هایی هم بودند که گوش‌هایشان شبیه گرگ بود.

با صدای وحشتناک بلندی که از خود درآورد، از افکارم بیرون آمدم. وحشتی تمام بدنم را فرا گرفته بود. لبخندی کج و معوج از سر ترس روی لبم نشست. با سرعت به سمت در پرواز کردم. صدای خرخر از پشت سرم، ترسم را بیشتر می‌کرد. قلبم در حلقم می‌کوبید. نفس‌نفس می‌زدم. پاهایم درد می‌کرد و چند بار نزدیک بود روی سنگفرش حیاط بیفتم. لعنتی! این هم از شانس من! امروز چقدر با من یار بود!

سرعتم از وحشت بیشتر می‌شد. لعنتی دنبالم بود. درست پشت سرم، نزدیکم احساسش می‌کردم. وقتی لبه لباسم کشیده شد، جیغ گوش‌خراشی کشیدم و سرعتم را بیشتر کردم. ناگهان صدای فریادی بلند آمد: «وایستا! بهت دارم می‌گم وایستا!» صدای همان پسر چشم‌سبز نبود؟ حس کردم دیگر دنبالم نیست، اما من دست از دویدن نکشیدم. احساس می‌کردم قلبم دیگر در سینه‌ام نیست، بلکه در دهانم افتاده است.

چند بار تعادلم را از دست دادم و...

https://splus.ir/shah_dozd

۷
۰
زهرا رئیسی
زهرا رئیسی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید