
(پارت۵)
فقط یک لحظه طول کشید که ناگهان صدای بلند شلیک گلولهای آمد.
از درد فریادی کشیدم؛ آنقدر بلند که پرندگانی که روی درختها نشسته بودند با وحشت به هوا پریدند.
دردی سوزان در ران پای راستم پیچید؛ عذابآور بود. نفسم برای لحظهای بند آمد، روی سنگفرش حیاط افتادم و از شدت درد به خودم میپیچیدم.
در خون خودم دستوپا میزدم. گلوله به سمت من شلیک شده بود و درست وسط ران پای راستم نشسته بود.
چشمهایم سیاهی میرفت و حس میکردم هر لحظه ممکن است بالا بیاورم.
اشکهایم از درد، بیوقفه روی سنگفرش حیاط میچکید.
دندانهایم را محکم روی هم فشار داده بودم و چشمهایم را بسته بودم.
با آب دهانی که روی مچ دستم ریخت، چشمهایم را با وحشت باز کردم و تکانی به خودم دادم؛ تکانی که فقط باعث شد درد در تمام بدنم بیشتر شود.
همان حیوان خاکستریرنگ، که هنوز هم نمیدانستم نامش چیست، پاچه شلوارم را بین دندانهای تیزش گرفته بود و میکشید.
وحشتزده تقلا کردم و دوباره فریادم به هوا رفت.
ناله میکردم، از درد در خودم جمع شده بودم و دستم را روی جایی که تیر خورده بودم گذاشتم.
لحظهای که گلوله درون گوشت پایم بود، عذاب محض بود و خون، شرهکنان پایین میریخت.
اشکهایم امانم را بریده بودند و بیوقفه از هم سبقت میگرفتند.
با شنیدن صدایی آرام و پر از تمسخر، چشمهایم را دوباره، اما این بار با درد، باز کردم.
همان پسر عوضی مقابلم بود؛ کلتی در دستش بود. پس او شلیک کرده بود.
ـ خاکستری، بیا اینور
حیوان نجس، با شنیدن صدایش پاچه شلوارم را رها کرد و کمی عقب رفت.
پسر مقابلم زانو زد و آرام گفت:
ـ اینو زدم که دیگه فکر فرار به اون مغز کوچیکت خطور نکنه.
او بهراحتی میتوانست مرا زنده بگیرد؛ پس از قصد زده بود.
توان حرف زدن نداشتم. در حال از حال رفتن بودم و فقط با نفرت به او خیره شدم.
نامم اولگا نبود اگر تلافی این کارش را نمیکردم.
پلکهایم از شدت درد سنگین شدند و دیگر چیزی نفهمیدم.
و من، یکبار دیگر، مدیون بیهوش شدن بودم.
…
با صدای کسی تازه متوجه موقعیتی که در آن بودم شدم، اما با این حال چشمهایم را باز نکردم.
آن شخص ادامه داد:
ـ میلاد، قرار نبود بکشیش، پسر.
همان صدای آرام و پر از نفرت دوباره در فضا پیچید:
ـ ببین کوروش، اگه دوباره ببینمش که داره فرار میکنه یا هر کارِ دیگهای…
کمی مکث کرد و با لحنی ترسناکتر ادامه داد:
ـ اینبار گلوله رو درست میزنم وسط مغزش، شاید به قول تو مریضی سگیم درمان بشه، ولی حداقل دلم آروم میگیره.
برای لحظهای از لحنش ترسیدم. با خودم فکر کردم معلوم نبود چه بلایی سرش آورده بودند که اینطور میخواست تلافی کند؛ آن هم سر من.
با این فکر، لبخند تلخی از سر درد زدم و چشمهایم را با سختی باز کردم.
همان مرد پزشک ـ یا همان کوروش ـ که سعی داشت میلاد، همان پسر چشمسبز را آرام کند، نگاهم را دید. نگاهش با نگاهم گره خورد و اخمی کرد.
ـ پس بههوش اومدی. دو روزِ کامله که بیهوشی
https://splus.ir/shah_dozd