
گاهی، در پیچ و خمهای سرنوشت، آنجا که رشتههای نیاز، عنکبوتیوار دورمان میتنند، ناگزیر دست در دست کسانی مینهیم که سایهشان بر دل، سنگینی میکند. آری، در وادیِ اضطرار، مرزهای تنفر و ناچاری در هم میآمیزند و آدمیان، در این رقصِ تلخِ بقا، گاه با منفورترینها همنوا میشوند. این ضرورتی است که گاه، چونان غل و زنجیری، روحمان را به بند میکشد.
و در این میان، پرسشی چون خاری در دل مینشیند: آیا تابِ آن داریم که از چنگالِ این نیازهایِ گریزناپذیر رهایی یابیم؟ آیا ممکن است که روزی، هدایتِ زندگیمان نه در دستانِ مضطربِ احتیاج، که در گروِ انتخابهایِ آگاهانه و اصیلِ خویش باشد؟ اگر چنین شود، اگر گامی فراتر از این چرخه برداریم، شاید بتوانیم سدِ شکستناپذیرِ بقا را بشکنیم و به افقهایی گام نهیم که در آن، انسان، دیگر اسیرِ ضرورتها نیست، بلکه خالقِ معنایِ خویش است. این، رویایی است بلند، اما شاید، تنها شاید، در گروِ همین انتخابهایِ دشوارِ امروز، در دسترسِ فردا باشد.
ما ، وقتی احتیاج وادارمان کند با آدم های منفور نیز ناچاریم روابطی برقرار کنیم .