با کتاب های تازه برای کلاس چهارمی ها زنگ مطالعه برگزارکردم. شوهرِ معلمِ چهارمی ها از نردبان افتاده و پایش شکسته. معلم نیامده. زنگ اول رفتم سر کلاس و بین شان کتاب پخش کردم. گفتم: "این زنگ را کنار هم کتاب می خوانیم." چشم های شان را بستند، و توی دست هر کدام شان یک کتاب گذاشتم. گفتم: "اگر خوش تان نیامد، با هم عوض کنید." بچه ها از کتاب های تازه خوش شان آمد. تا زنگ آخر با کتاب ها هم نشین بودیم. خواندیم، و نوشتیم، و ورزش کردیم.
چند کتاب بود که بچه ها خیلی دوست داشتند. "باشگاه های جهان". این کتاب، بین چند گروه چرخید. دست هر کس می رسید، با دوستانش می خواند. یک بار، 6 نفر دور کتاب جمع شده بودند، و به ترتیب هر کس کتاب را بازمی کرد. نام هر باشگاهی می آمد، بلندبلند برای بقیه می خواند. انگار فال می گیرند، یا لای کتاب بازمی کنند.
"دکمه ی قرمز را فشار بده"، "کاپیتان راموس"، "نگهبان گل ها" و "شاهزاده ی خوش بخت" را هم بچه ها دوست داشتند. "احساسات یعنی چه؟" یک کتاب فلسفی است، که دو نفر از بچه ها با هم غرقش شده بودند. "دوست خوبی باشیم" و "مفید باشیم" دو کتاب جذاب است، که مهارت زندگی یاد بچه ها می داد. مجله ی "سنجاقک" را دو سه نفر برداشته بودند، و معماها و سرگرمی هایش را حل می کردند.
یک نفر ته کلاس مجله ی "دنیای سلامت" را برداشته بود، و داشت از رویش می نوشت. نزدیکش شدم، دیدم صفحه ی آخر را باز کرده. صفحه ای که پزشک های با تخصص های مختلف را تبلیغ کرده. عکس و تخصص و شماره ی مطب دکتر. دیدم دارد نام و تخصص و شماره ی پزشک ها را می نویسد. گفتم: "برای چه می خواهی؟" گفت: "برای اونایی که مریضن."
یک نفر "بوستان سعدی" را کرد توی کیفش. گفت: "می خوام ببرمش خانه." گفتم: "این کتاب ها برای زنگ مطالعه است. از فرصت استفاده کن، و همین جا بخوان."
زنگ دوم با کلاس چهارمی ها دور هم نوشتیم. گفتم: "بیایید، با هم بنویسیم." ماژیکی از کیفم برداشتم، و پای تخته نوشتم:
الف) اگر دختر بودم...
ب) اگر جای آقای "ماهر" بودم...
بچه ها صدا زدند: اگر معلم بودم. نوشتم:
ج) اگر معلم بودم...
یادم آمد بچه ها ورزشکارها را دوست دارند. نوشتم:
د) اگر "کریستین رونالدو" بودم...
کسی صدازد: "مسی." نوشتم:
ذ) اگر "لیونل مسی" بودم...
کسی گفت: "فوتبالیست، آقا." نوشتم:
ر) اگر فوتبالیست بودم...
یاد زامبی افتادم. نوشتم:
ز) اگر زامبی بودم...
و رییس جمهور:
س) اگر رییس جمهور بودم...
ناگهان نوشتم:
ش) اگر خَر بودم...
خر با خنده و استقبالِ بچه ها مواجه شد. نوشتم:
ص) اگر خدا بودم...
و موضوع ها را این جور پایان دادم:
ض) اگر .... بودم .... .
موضوع ها را نوشتم، برگشتم دیدم بچه ها غرق نوشتن شده اند. تقریبن همه می نوشتند. شاید چون موضوع های همه روی تخته بود. کسی پرسید: "آقا، می توانیم همه را بنویسیم؟ ترکیبی؟" گفتم: "بله." تا نشستم پشت میزِ معلم، نوشته ها آمد. هر کس نوشته اش را آورد، جلویش آهسته خواندم، و بازخورد دادم. چه خوب نوشته بودند.
"اگر خر بودم؛ با خرهای دیگر کالاف بازی می کردم. لگدمی زدم. نمی گذاشتم از من کار بکشند."
"اگر دختر بودم؛ آرایش می کردم، می رفتم پیشِ دَدی تا بگوید: بوس، و من بگویم: جون."
"اگر جای آقای ماهر بودم؛ روزِ اسباب بازی و روزِ بازارچه راه می انداختم. روزی سه زنگ ورزش می گذاشتم، و برای بچه ها کتاب و روزنامه می آوردم."
"اگر جای رییس جمهور بودم؛ حقوق را زیاد می کردم."
"اگر معلم بودم؛ عصبانی بودم، و مشق زیاد می گفتم، و بچه ها را زجرمی دادم.
"اگر خدا بودم؛ به همه عقل می دادم. مث بعضی از آدما نمی کردم."
"اگر زامبی بودم؛ همه را یک لقمه ی چپ می کردم. اگر زامبی بودم؛ آقای ماهر رو می خوردم... ."