ویرگول
ورودثبت نام
Zahra
Zahra
Zahra
Zahra
خواندن ۱ دقیقه·۶ روز پیش

از فردا...

تماس از رفته روی صفحه گوشی ام بهم دهن کجی میکند
حوصله ی حرف زدن و آدم ها را ندارم
با بی میلی زنگ میزنم
سعی میکنم تماس را با اوهوم بله نه و آره ادامه بدهم
تمام تلاشم را می‌کنم که بحث به تو نرسد
پشت خط میگه: خیلی ناراحتیا
قبلن اینجوری نبودی!
با خودم فکر میکنم
روز گذشته،هفته گذشته،ماه گذشته
روزهای جالبی نبودن
با خودم می‌گویم بس است
دیگر تورا بهانه ی غمم نمیکنم
آنقدر از تو پیش اینو آن و حتی خود تو

گفتم؛
که خودم هم سیر شدم از تو گفتن
حسِ تنفر دارم
از هر دری میگویم که امروز حداقل راجبت صحبت نکنم نمیشود
با مهدی درد و دل میکنم
همه کلمات را پشت سرهم با حرص بالا می آورم
هم خشمگینم هم ناراحت
بعد تمام شدن حرفایم تیر خلاص را میزند
میگوید:
«خب این واضحه دیگه نمیخوادت»
خندم میگیرد
انگار این مطلب جدیدی است که خودم از آن بی خبرم
مثل آنکه سر امتحان معلم میگوید باید بیشتر میخواندی تا جواب این سوال را می‌دانستی
خب نامسلمان خودم میدانم
اگه خوانده بودم و بلد بودم که از تو نمیپرسیدم
تلفن را قطع میکنم
به درِ بیخیالی میزنم
از فردا تصمیم میگیرم دیگر به تو فکر نکنم
نه فکر کنم.
نه بنویسم.
نه با کسی حرفی بزنم.

مثل همان فردا هایی که قرار است درس بخوانم:)

درد دل
۷
۶
Zahra
Zahra
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید