
بعد گریه کردن، غذا را آوردند.
دلم نمی آمد غذا را بخورم
این چه رسم مسخره ایست که بعد مرگ کسی
همه را بنشانند سر سفره تا دلی از عزا در بیاوردند
انگار مرگ آدم یک اتفاق معمول و همیشگیست.
همانند جنگ ایران و آمریکا
حس میکنم گوشت فرد مرده را میخورم
نوشابه هم تمام شد و به ته سفره نرسید.
سحر دیر جنبید تا آخرین نوشابه را بقاپد.
بعد مسجد همگی راهی بهشت زهرا شدیم.
با غمی که با آن غریبه نبودم سر مزار رفتیم.
چشمم افتاد به جمعیت عظیمی که در جایی جمع شده بودند.
با خودم گفتم احتمالا همان پسر جوانیست که متین راجبش گفت
عکسش را هم دیده بودم
مامان میگفت قدیم تر ها آمدن زن جوان و تازه عروس به قبرستان شگون نداشت
با خودم گفتم احتمالا دلشان خیلی نازک است
بیایند و قبر و جنازه ببینند؛ طاقت نمی آوردند
چشمم به وانتی که آن کنار بود می افتد
آش میدادند
آن هم برای خیرات پسر جوانی که شبیه یکی از دوستانم بود
اشک در چشمانم جمع شد
دلم میسوزد
هنوز زندگی نکرده بودند
احتمالا یه عالم کار نکرده در دنیا داشته اند
شاید هم مرگ بهتر است
تجربه اش نکردم که بیایم نظری دهم
از دیدن و فکر کردن به مرگ خستم
مانند یک دوستِ صبور کنارمان است
منتظر است تقی به توقی بخورد که ما را با خود ببرد
نمیدانم کجا
اصلا نمیدانم من که به اسلام اعتقادی ندارم
چگونه به آن دنیا اعتقاد دارم؟!
ادم ایران بدنیا بیاید، در خانواده ی مذهبی هم باشد
همین میشود
در اعتقادات خود میماند
نه میتواند برود آن سمت
نه همان سمتی که هست، بماند
از دیدن مرگ خسته ام
یا خدا من را بکُشد و دیگر پا به قبرستان برای دیدن جنازه و قبر کسی نگذارم
یا این مردن آدم ها را بس کند
میترسم!
فکر میکنیم مرگ برای همسایه است تا وقتی در خانه ی تورا هم میزند.
پریا بهم یادآوری میکند که خیلی خودم را برای آدم ها میکشم
می گفت اینقدر به آنها فکر نکن
با تنهاییت بساز
نمیشود
انگار موقع به دنیا آمدن در همان شکم مادر درونگرا یا برونگرا بودن را تعیین میکنند و بعد بند ناف آدم را میبرند
یا حتی اهمیت دادن یا ندادن به آدم ها هم دست خودت نیست
هوا سرد است، احتمالا سرما بخورم.
هوا سرد است
زیادی ام سرد است
مثل خاک.