تو جزیره مجنون بود،
یه جاده باریک تو هور زده بودن، که به طرف خطوط عراقیا میرفت،
یه طرف جاده نسبتا خشک یا باطلاقی بود، که نیروها کنارش سنگر زده بودن،
طرف دیگه جاده آب بود،
از سنگر اومد بیرون که بره ظرفای غذا رو اونطرف جاده بشوره،
صدای هواپیما شنید، دید دو تا میگ دارن منطقه رو بمب بارون میکنن،
نشست کنار سنگر ببینه کجا رو میزنن، که اگه طرف اونا بود بپره تو سنگر،
چهارتا راکت زدن سمتی که خشکی و باطلاق بود،
مسیر راکتا رو دید و حدس زد حدود یه کیلو متریش تو باطلاقا میخورن زمین،
که یا عمل نمیکنن یا ترکشا تو باطلاق گیر میکنن و خطری نداره،
برا همین پا شد بره اونطرف، که حس کرد یه دسته پرنده با فاصله کمی از رو سرش رد شدن،
بی اختیار سرشو دزدید،
تو حالت نیم خیز بود که یه ترکش بزرگ از جلوی دو تا زانو هاش میلیمتری رد شد،
و به کیسه شن خورد و چند سانتی فرو رفت،
فهمید اونا پرنده نبودن دسته ترکش راکتا بودن که یکیشون با اون زاویه فرود اومد،
از زمین خوردن راکتا تا اومدن ترکشا چند ثانیه شد،
با یه اشتباه محاسباتی نزدیک بود سرش یا جفت پاهاش از زانو قطع بشن،
ولی بخیر گذشت و رفت ظرفا رو بشوره.