داشت به خودش میگفت،
نکنه اینا همش یه مشت دروغ و چرنده،
بارمون کردن سواری بگیرن،
خودش پرید هوا و گفت نه امکان نداره،
این چیزا مو لا درزش نمیره،
شیطونو لعنت کن و خرش نشو،
گوش به حرف این دشمن مشمنام نده،
اصنم شک نکن، بچسب به اینا ولشون نکن،
گفت حالا آدم شک کنه، فک کنه، تحقیق کنه، که بد نی،
اگه فهمید راسته، خوب چارچنگولیتر میچسبه،
اگرم نه، میره خر خودش میشه، طوری نمیشه که،
خودش گفت این چیزا خیلی مهمه،
بابام از قول باباش میگفت که ننه بزرگشم همینا رو میگفته،
میفهمی یعنی چی،
حالا تو یه الف بچه میگی چرند نباشه،
استغفرالله زبون صاحاب مرده تو گاز بگیر،
گفت آروم بابا الان سکته میزنی منم به فنا میدی،
پس خدا این عقلو واسه چی داده،
که اگه چیزی تو عقلت نگنجید شک کنی دیگه،
خودش گفت اینا خودشون پدرجد عقلن، حالا واسه ما عاقلم شده،
گفت شاید بگن برو تو چاه، تو هم باید بری،
چونکه ننه بزرگ بابابزرگت گفته،
خودش گفت تمام آبا و اجدامون رفتن،
حالا تو میگی نرو، معلومه که میرم،
تو رم با خودم میبرم نمیزارم از دست بری،
دشمن مشمنا خیال کردن حالیشون میکنم،
پدرشونو در میارم، لعنتیا...
گفت کدوم دشمن مشمنا، الان اینجا فقط منو توییم، نفس عمیق بکش،
داریم با هم حرف میزنیم، همفکری و مشورت میکنیم که یه زندگی بهتری داشته باشیم،
خودش گفت معلومه که مختو زدن و شستن، حرف حساب تو کلت نمیره،
باید تا دیر نشده بگم بیان ارشادت کنن،
گفت بابا حالا غیرتی نشو، باشه اصن بیخیال،
خلاصه مجبور شد پیش خودش کوتا بیاد،
ولی یواشکی تو دلش گفت ایندفعه باید سعی کنم منطفی تر حرف بزنم،
شاید قانع شد یا اصن شاید اون منو قانع کرد و ...
چشاشو باز کرد دید راننده اتوبوس داره تکونش میده،
میگه داداش، جناب، حالت خوبه، آخرشه پیاده نمیشی.
به خودش گفت بفرما، حالا باید دوباره برگردیم سر خط.