جهل و تعصب بنده فریب
دیوانه وار تازید و سر کشید
وهم خدایی عالم پر از غرور
سرابی که چنینش به ته کشید
حواری زانوی غم گرفته اش
فغان و آه که جانم به لب رسید
مصیبت میراث شد نصیب ما
آوار وراثتی که دوباره سر رسید
این چرخه تباه تا فنای دهر
میدان دار معرکه پیش میرود
تا نخورد نور آگهی به شب
روز و روزگار با مرثیه میرود