سلام دوباره به همگی؛ باز هم من «دکتر خوابآلود» هستم! 😅
میدونید، گاهی اوقات زندگی طوری میچرخه که مجبور میشی تو کوچهبنبستها منتظر بمونی. این ۶ روز گذشته برای من، دقیقاً همینطور بود. اون حس عذابآور وقتی که ددلاینها مثل شمشیر داموکلس بالای سرت آویزانن و کدهای شبیهسازیات توی Google Colab قفل شدن، دسترسی به آخرین ویرایشهات نداری و عملاً یه مهندس برقِ بیسیمپیچی شدی که فقط میتونه به صفحه ثابت خیره بشه... خب، راستش رو بخواید، جز اضطراب و استرس چیز دیگهای عایدم نمیشد. ⚡️😔
توی همین خلوتی و سکوتِ اجباری، یه نقطه نور کوچیک وجود داشت که بالاخره وقتش رسید. حدود ۵ هفته پیش، وقتی هنوز خبری از این وضعیت نبود، از «شهر کتاب» این کتاب رو خریده بودم: «تو مادرت نیستی: رهایی از ترومای بیننسلی و سرم» اثر کارن اندرسن. همیشه تعریفهای زیادی دربارهاش شنیده بودم، اما با سرعت زندگی و مشغلهی دانشجویی، همون جا تو کمد مونده بود و خاک میخورد.
ولی توی همین چند روز که دنیای بیرونم تقریباً فلج شده بود، بالاخره فرصت کردم بشینم و بخونمش. و چه کتابی... واویلا! 📖✨

وقتی ذهنم درگیرِ از دست دادن دادهها و ترس از عقب ماندن بود، کلمات کارن اندرسن آرامآرام شروع کردن به ترمیمِ چیزهای دیگهای. صحبت از تروما، از رنجهایی که از نسلهای قبل به ما رسیده و از «شرم»هایی که توی رگهامون جاریه. خوندنش مثل این بود که یه نفس عمیق بکشی وسط یه اتاق پر از دود.
حالا که کتاب رو تموم کردم، حس میکنم حداقل یه دستاورد تو این همه سکوت و ناتوانی داشتم. شاید نتونستم کدهام رو ران کنم، ولی حداقل تونستم برای چند ساعت، از فشارِ ددلاینها فرار کنم و غرق در صفحاتی بشم که حرفهای دلِ زیادی برای گفتن داشتن. این کتاب واقعاً ارزش اون ۵ هفته انتظار و تمام اضطرابهای این روزها رو داشت. ❤️🌱