مجید حسنی·۱۰ ساعت پیشکودک درون را نکش!خاطرم هست در دوران گذر از کودکی به نوجوانی دوست داشتم مرد باشم، حتی نشستن و راه رفتن پدرم را تقلید میکردم، به دسته کلید و کیف پول علاقهی…
روناک صادقی·۱ روز پیشپایانِ یک روز و آغاز سکوت...«جایی که کوه در آینه دریاچه غرق میشود و خورشید با بوسهای آتشین، روز را به شب میسپارد؛ سکوت مطلق، یعنی زندگی.»«غروب در کنار دریاچه، آنجا…
یارا·۱ روز پیش( نِـ ) میگذرد.داشتم نگاهش میکردم. نه از روی ترحم که از روی کنجاوی سردی که آدم به یک جسد در حال متلاشی شدن دارد. انگار که تکه های وجودش را با چاقوی کند…
مجید حسنی·۱ روز پیشگلدان بی مادر!خوب به یاد دارم یکبار اول صبحی، که داشتم آماده میشدم برای آغاز یک روز پر مشغله، دستم خورد و گلدان سفالی محبوبم از روی لبهی پنجره افتاد و ت…
علی دبیری·۲ روز پیشپشت پرده ی آرامش«معمار روح خانه» آنچه من در میان جزئیات میبینم..شاید برای بسیاری از مردها، خانه فقط نقطهای برای استراحت بین دو شیفت کاری باشد، جایی که در…
مجید حسنی·۲ روز پیشلقمه گلو گیر!احتمالاً سریال قصههای مجید را به خاطر داشته باشید، سریالی که حال و هوای اصفهان داشت و مردمان شیرین زبانش... سریالی که مملو بود از اتفاقات…
امیر محمد امیری·۳ روز پیشآرامش*****جانا، تویی روشنترین همراهِ راه*****بینامِ تو گم میشود مقصودِ راه*****دل با تو هوایِ آسمانِ عشق کرد*****چون پرنده، گرمِ پروازِ نگاه*…
حنا·۵ روز پیشگاهی نگفته قرعه به نام تو میشودیک روزایی توی زندگی هست که هر چیزی که ممکنه سخت و طاقت فرسا باشه واست اتفاق بیافته انقد که حتی گریه کردن هم جواب نمیده برای آروم شدنت،اونقد…