ویرگول
ورودثبت نام
صاحی
صاحی
صاحی
صاحی
خواندن ۳ دقیقه·۲ روز پیش

یک تمامیت‌خواهیِ شخصی

Prisoner by Mykola Yaroshenko
Prisoner by Mykola Yaroshenko

دیشب نتوانستم نوشته‌ای را شروع کنم، امروز به این نتیجه رسیدم که دلیل بسیاری از پروژه‌های ناتمام و اشتباهات گذشته‌ام ریشه در تمامیت‌خواهی داشته است. چطور به این نتیجه رسیدم؟ می‌دانیم که مرد زیرزمینی در شاهکار داستایفسکی «یادداشت‌های زیرزمینی» بیانگر یک تفکر تمامیت‌خواه است. و این تمامیت‌خواهی کاملاً شخصی است. امروز یاد یکی از تابستان‌های چند سال پیش افتادم. همان روز که یادداشت‌های زیرزمینی را خواندم و تنها چیزی که یادم می‌آید این است که همدردی خیلی زیاد و شدیدی با شخصیت اصلی داشتم. آن موقع نه می‌دانستم تمامیت خواهی چیست و نه می‌دانستم مشکلی دارم. اما حالا کاملا می‌فهمم. می‌فهمم که این تفکر باعث شده است، سالها از نوشتن حرفه‌ای دور بمانم و احتمالا برای همه ما، این دوره سکوت وجود دارد.

سوال شما الان این است که تمامیت‌خواهی چیست؟ اول این را بگویم که مسئله من اینجا تمامیت‌خواهی سیاسی نیست، زیرا علی‌رغم هم‌ریشه بودن با بحث ما، می‌خواهم متفاوت به آن نگاه کنم. تمامیت‌خواهی‌ای که از آن می‌گویم یک طرز تفکر شخصی است که به جز خودت احتمالا به کس دیگری آسیب نمی‌رساند، برخلاف تمامیت‌خواهی در سیاست‌ که کشنده است. حالا واقعا این تمامیت‌خواهی چیست؟ بگذارید با یک مثال عینی شرحش دهم؛ می‌خواهم یک رمان(x ایده‌آل) بنویسم. و اگر شروع کنم به نوشتن، تنها چیزی که به آن می‌رسم یک متن افتضاح(x واقعی) یا بهتر بگویم "چیزی که هیچکس نباید ببیند" است. اینجا می‌خواهم سوال دیگرتان را هم پاسخ بدهم، فرق بین کمال‌گرایی و تمامیت‌خواهی چیست؟ کمال‌گرا هر چند با فشار زیاد، هر چند با درد اما بالاخره شروع می‌کند، او حتی اگر کمی بایستد حتی اگر مدت زمان زیادی در توقف باشد، بالاخره شروع می‌کند، چون توقف برایش ناخوشایند است؛ چون کمال‌گراست و به سمت کمال حرکت می‌کند. (همانا که کمال چیزی‌ست که باید به سمت آن حرکت کرد و قابل رسیدن نیست.) اما تمامیت‌خواه قبل از شروع کار، غرق در ایده‌ها می‌ماند، و از این لذت می‌برد چون فکر می‌کند کار درست همین است. اما در نهایت اثری خلق نمی‌شود و این اشتباه را در مسیر نشان می‌دهد. همانطور که در مرد زیرزمینی می‌بینیم: حرف زدنِ بی‌وقفه بدون انجام هیچکاری. فاصله بین x ایده‌آل و x واقعی باعث فلج شدن ذهن تمامیت خواه می‌شود، اما ذهن کمال‌گرا در نهایت بر آن پیروز می‌شود. مرد زیرزمینی می‌گوید: «من باید از هر اقدامی که به x ایده‌آل می‌رسد جلوگیری کنم، چون هر x واقعی، توهینی به x ایده‌آل است.» نتیجه منطقیِ این جریان: «از آنجا که x ایده‌آل دست‌نیافتنی است، شرط "صبر کنم تا بتوانم x ایده‌آل را خلق کنم" هرگز محقق نمی‌شود. پس هیچ‌کاری انجام نمی‌شود.» و می‌رسیم به اینکه تمامیت‌خواهی یک پارادوکس ذهن‌دوست است زیرا ادعا می‌کند قرار است به کمال برساند، اما در عمل چیزی تولید نمی‌شود. و چیزی که تولید نشود به هر حال بدتر از x واقعی است.

ذهن تمامیت‌خواه، بینهایت فاصله را به ۱۰۰ واحد فاصله ترجیح می‌دهد. و این عجیب و تأمل‌برانگیز است. شاید ذات اهمال‌کار انسان است که باعثش می‌شود و حتی شاید ذهنی که اشباع شده؛ منظورم این است که شکست‌ها و ضربه‌ها که گاه و بی‌گاه به سراغ آدم می‌آیند همه‌‌چیز را خراب می‌کنند و فکر نکردن به این‌‌چیزها از عواقب این مشکلات است. به هر حال تنها نتیجه‌ای که می‌توان گرفت این است که تمامیت‌خواهی در هر سطحی از آن، ویرانگر است.

حالا راه حل عملی چیست؟ یا بهتر بگویم؛ با این تعاریف، آیا می‌شود پیشرفت را بازتعریف کرد؟ بله. دیگر تعریف ما از پیشرفت کمتر شدن فاصله از x ایده‌آل نیست. چون وجود ندارد، چون قابل رسیدن نیست و تنها حرکت اینجا معنی دارد. پس معیار پیشرفت چه باشد؟ فاصله از هیچ. این یعنی هر اقدام ناقص که انجام می‌دهیم به دلیل حرکت دادن از صفر به یک، یک پیروزی مطلق است. و در منطق فاصله ۰ تا ۱، بینهایت بزرگتر از ۱ تا ۱۰۰۰ است. چون از نیستی به هستی رسیده‌ای. پس تمامیت خواهی یک هیولاست. هیولایی زاده ذهن؛ یک خطای منطقی در سیستم استدلالی بسیار قدرتمند انسان. دیشب نتوانستم بنویسم و امروز فقط با دانستن این منطق توانستم، تمام.

پ.ن: حالا با این منطق میتوانید به ذهنتان کمی فحش دهید و شروع کنید به انجام یک کار مزخرف، مگر اینکه بخواهید با تصورِ x ایده‌آل، ارضا شوید!

— صاحی

داستایفسکیکمال‌گرایی
۱
۰
صاحی
صاحی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید