مادرم همیشه عادت داشت برایمان از داستانهای عاشقانه بگوید.
موهایم را میبافت و برایم از آن عشقهای عظیمی میگفت که قصهشان در دل تاریخ حک شده بود و مردم به احترام نام صاحبانشان قیام میکردند.
قبل از خواب نوازشم میکرد و لالاییاش را تبدیل به قصهای دور و دراز میکرد، از آن قصههایی که در شعرها تلمیح میآفرینند و در حقیقت دیگر نظیرشان یافت نمیشود.
در مسیر مدرسه دستم را میفشرد و برایم از عشقهایی میگفت که حتی اگر پایانشان رسیدن هم نبود باز در دنیا جاودان میماندند.
او همیشه از این داستانها میگفت؛ اما من و خواهر و برادرانم که با قصههای مادرم قد کشیده بودیم، خوب میدانستیم که خودش هیچگاه چنین چیزی را تجربه نکرده است.
او نه معشوقی داشت و نه معشوق خوانده شده بود. تجربهی عشق بیشتر برایش شبیه یک رویا بود، همین هم بود که سرنوشتش را به پسر کوچک خان گره زد.
پدرم در تضاد با مادرم بود. از داستانهای عاشقانه میگریزید، اما عشق را تجربه کرده بود.
پیچک زهرآگین عشق به دور تنش پیچیده شده بود و تمام استخوانهایش را شکسته بود، طوری که هنوز هم گاهی از درد به خود میپیچید و ناله سر میداد.
او فرصت دلداگیاش را در روزگار جوانی خرج دخترِ زنی بدکاره کرده بود.
دلدادهی دختری شده بود که هرچقدر هم چرخ گردون میچرخید و او را بالا و پایین میبرد، رسیدنشان به هم باز هم محال بود.
خان روستا نمیگذاشت آبرویش با نام دختر زنی که به بدکارگی معروف بود لکه بردارد. او عادت داشت زمین و زمان را پاره کند و مطابق میلش به هم بدوزد تا به خواستهاش برسد و در مقابل پسرش هم همانقدر شقاوت از خود نشان داد.
پسرش را مجبور به دست کشیدن از عشقی که به جنون رسانده بودش کرد و دختر بیچاره را هم چنان مفقود کرد که در هیچ آبادی اثری از وجودش پیدا نشد؛ طوری که انگار هیچگاه از مادر زاییده نشده بود.
و بعد برای ترمیم زخم نشسته بر قلب پسر کوچکش، قشون خواستگارها را به منزل قدرت قصاب فرستاد و دختر بزرگ قدرت را خواستگاری کرد.
دختری که زیبایی و خانم بودنش همهجا را پر کرده بود و خانوادهاش را به خوشآبرویی میشناختند.
پسر خان موافق نبود، اما مادر من با لباس سفید به امید پیدا کردن عشق حقیقی راهی خانهی او شد.
اما به آنچه رویایش را در سر داشت نرسید. او فرسخها با خواستهاش فاصله داشت.
برای دست یافتن به آن عشق حقیقی و جاودان دو عاشق لازم بود و پدرم بلیط عاشق شدنش را جای دیگری و برای فرد دیگری خرج کرده بود.
و از یک جایی به بعد مادرم این را پذیرفت و دست کشید از تلاش برای عاشق فریاد و خشم همیشگی پدرم شدن و او را چیزی بیشتر از مردی که مجبور به گذران عمرش در کنارش هست، ندید.
آن دو هیچگاه برای هم چیزی بیشتر از مادر و پدر بچهها نشدند و ما هم باور کردیم که پدرم تا ابد در آتش عشق آن دختر گمشده میسوزد و مادرم هم عشق را در دنیای دیگری پیدا میکند.
اما چنین نشد! چرخ سرنوشت طوری چرخید که همه چیز را برهم زد.
در میان روزهای معمولی زندگیمان، در همان مسیرهای همیشگی و در همان خیابان لعنتی که خانه را به بازار بزرگ هفتگی متصل میکرد، وقتی که ماشینی با سرعت در خیابان میتاخت و مادرم میان همان خیابان در گذر بود، پیش از آن که اتفاق مهلکی رخ بدهد، ناجی پیدا شد و جان مادرم را با شجاعت نجات داد.
و آن دیدار و نجات همانطور که برای ما یک موهبت بود، ویرانی بزرگی هم به همراه داشت.
روزها پس از آن اتفاق گذشت و مادرم عاشق شد.
در پنجاه سالگیاش! وقتی به اندازهی کافی زیبا نبود. جوان نبود. صورتش چین و چروک برداشته بود. بچه داشت و حتی بچههایش هم بچه داشتند.
مادرم دلباختهی مردی شد که به قدر پدرم زیبا نبود، ثروتمند نبود و اصل و نسبش هم نامعلوم بود.
او عاشق شد و تمام موازنهی دنیا را برهم ریخت.
مادرم که در تمام دعواهای زندگی مقصر نبود و سکوت میکرد تا پدرم فریاد بکشد و خشم افزونش را بر سرش خالی کند، روزی با جنون سراغمان آمد.
عشقش را اعتراف کرد و طالب جدایی شد.
ویرانی بود؛ ویرانی بود برای همهمان، برای من، خواهر و برادرانم و حتی پدرم!
آن روز شبش نرسید و غمش سالیانی طولانی بختکی شد خیمه زده به روی زندگیهایمان!
مادرم جسورانه در مقابل پدرم ایستاد و از خیانتهایی که دیده بود گفت. صدایش را بلند کرد و در میدان نبردی که ساخته بود، جنگید. برای عشقی که بعد از سالها حسرت نصیبش شده بود، جنگید.
مقابل ما که رسید گریست و طلب بخشش کرد؛ اما با هر تهدید و التماسی که از جانب من و خواهر و برادرانم شنید، باز هم حاضر نشد از خواستهاش دست بکشد.
و این نخستین باری بود که مادرم چیز دیگری را بر ما برتری داد و زخمی عمیق و چرکین به روی روحمان انداخت!
مادرم فرهاد شده بود و با تیشه به جان بیستون زندگیمان افتاده بود و آنقدر کند که از چیزی که به آن خانواده میگفتیم، تنها خاطرات باقی ماند!
او رفت و پدرم یک هفته بعد از جدایی، برای این که به قول خودش سرش بیکلاه نماند، ازدواج کرد و زنی را به خانه آورد.
ما آن زن را نپذیرفتیم، اما مادرم را هم رها کردیم و در قلبمان کینهای عمیق از او کاشتیم. او را حتی از خاطرات خوش گذشته هم خط زدیم و طوری رفتار کردیم که انگار اصلا روزگاری را با چنین آدمی نگذراندهایم.
و آنقدر برای تقلیل دردمان به نشناختن او تظاهر کردیم که از یک جایی به بعد دیگر واقعا فراموشش کردیم!
فراموشش کردم و وقتی در میان بیمارانم نامش را دیدم، نشناختمش!
غدهی کوچکی که سالها در وجودش حمل میکرد، آخر کار دستش داده بود و او را به مرگ قدم به قدم نزدیکتر میکرد.
ضعیف و فرتوت و زشت شده بود، اما آن مردی که به ما ترجیح داده بود، هنوز هم شیفته نگاهش میکرد.
برعکس پدرم بود. بابت بیماریاش به او سرکوفت نمیزد، غر نمیزد و گلایه نمیکرد. او برایش غصه میخورد و در کنارش میماند تا درد او را ببیند و درد بکشد. برایش شعر میگفت و قربان صدقهاش میرفت و در تمام لحظاتی که من فقط به عنوان پزشک در کنارش بودم، آرام در گوشش زمزمه میکرد.
- خوسە نەخوە گیانگم، نوڕسنێ دڵگیرە، ئەمانێ دوسد دیرێ.
(غصه نخور جانم نگاهش دلگیره ولی دوستت داره.)
آنقدر در کنار مادرم ماند تااینکه بعد از سه ماه شاهد جان دادنش شد و با او جان داد!
مادرم را تا خانهی جدیدش بدرقه کرد و مفقود شد.
درست مانند همان دختر زن بدکاره. او رفت و هیچ ردی از وجودش باقی نماند. انگار که رسالتش در این دنیا عاشق مادر من شدن بود و بعد از انجام کارش، دوباره به آسمان بازگشته بود.
پدرم وقتی از گوشه و کنار خبر مرگ همسر سابق، مادر فرزندانش و زنی را که خاطرات خوش و ناخوش زیادی با او داشت شنید، تنها یک چیز به من گفت.
- مُرد؟ خوب شد که عاشق شد و بعد مرد.
آری! مادرم در سن پنجاه سالگی، وقتی دو نوه داشت
و دختر کوچکش آبستن فرزند بود، وقتی دیگر مانند جوانیاش زیبا نبود، قبراق و شاداب نبود، وقتی غمهای زیادی بر دلش تلنبار شده بود، عاشق شد.
و مانند تمام آن داستانهای حک شده در دل تاریخ، عشق جاودان دیگری را رقم زد.