
این روزها،
دختران لباس مردان میپوشند،
و پسران با نازِ زنان راه میروند.
نه مردی مانده، نه زنی
فقط سایهای از انسان،
گمشده در آیینههای سردِ زمان.
مرد بودن زخمیست
بر شانهی غروری فراموششده،
دختر بودن اندوهیست
در دلِ لبخندهای ساختگی.
غیرت، واژهای غریب شده،
و عدالت افسانهای که حتی کتابها هم از یاد بردهاند.
قاضی، حقیقت را با سندِ دروغ میپوشاند،
و حق، در قالبِ جوهرِ بیرحمی جاری میشود.
حقوقِ انسان، آرام در آبِ ظلم حل میگردد،
و هیچکس از طعمِ انصاف خبر ندارد.
این روزها،
عفت و حیا از دلِ مردم گریخته،
تمامِ شهر بیپروا و بیشرم نفس میکشد.
مردانی با دستِ بَزَن،
که نمیدانند مرد بودن به زورِ بازو نیست
به عقل و شعور است،
به فهمِ دردِ دیگری،
به حفظِ حرمتِ انسان.
فرزندان از دلِ خشم زاده میشوند،
و تربیت، واژهای پوسیده میان کتابهای خاکخورده.
ما تقصیر داریم،
از کودکی با دروغ رشد کردهایم،
از پیری با بهانه زندهایم.
شاه و گدا،
هر دو مسافرِ سفره بیانصافیاند؛
و انسانیت،
فقط در قلمِ شاعر نفس میکشد.
اما هنوز…
عدهای اندک، سالم ماندهاند،
خسته، اما پاک.
و عجبا
که مردم، آنان را دیوانه میپندارند.