
آن روز که آید، بدان قدرِ تو چیست
نه در نظرِ غیر، نه در چشمِ حریص
نه در سخنِ باد، نه در موهبتِ دور
در سینهٔ آرام، چو بالش در نور
"نه" گفتنِ جانت به هر رنجِ گران
"آری" گفتنِ دل به هر آرزویِ جان
آنگاه که خشم از دلت بیرون شود
دنبالِ کسی در پیِ تاوان شود
اشتباهِ دیروز، خودِ ما نبود
درس بود و گران، تجربهاش سود
با خود چو یاری، نوازش کنی جان
کز اوست جهان را، رضایت دوچندان
زیباییِ هستی، نه در کمالِ خویش
در ترکِ دل است، که تابد زِ پیِ خویش
خوشبختی، مقصد نباشد، بدان
چایِ سحر و خندهٔ وقتِ گران
نفس، پسِ طوفان، چو با اطمینان کشی
در دایرهٔ عشق، چو خورشید درخشی
آینه دیدی، غریبه نبینی
انسانی از ترس، زِ پا ایستاده، ببینی
با باختِ خود، ساخته، گرچه تو ناتوان
در عینِ بزرگی، نمودی زِ زندهجان
تو خود، خودِ هستی، خودِ زندگی، خودِ راه
نویسندهٔ فصلِ آینده، در پناهِ اله
همین دم، همین پلک، همین جاریِ ناب
ادامه شدن، با تمامِ وجود، در شتاب
چه زیباست این نبض، در آشوبِ زمان
که در دستِ توست، ای متفکرِ جان!