
امسال، سالی بود که با پوست و استخوان لمسش کردیم؛
سال فشارهای زندگی، تنهایی، درک نشدن، درس و خانواده، فکرهای بیپایان، استرس، شکستن و خرد شدن.
گاهی آنقدر خستهام که حتی نمیتوانم حرف بزنم؛ انگار اگر چیزی بگویم، در اشکهایم غرق میشوم.
میدانم، میبینم، میشنوم… اما زبانم سکوت را انتخاب کرده.
نمیدانم من دارم روزهایم را میکُشم یا روزهایم دارند مرا میکشند؛ فقط حس میکنم جنایتی آرام در جریان است.
شبهایی هست که آدم تا خرخره پر از نیاز میشود؛ نیاز به دیده شدن، به قضاوت نشدن، به دستی که از این مرداب تنهایی بیرونش بکشد.
هر کسی که آن شب را تنها سر کند، فردایش دیگر همان آدم سابق نیست؛ چیزی درونش میمیرد، یا شاید تازه متولد میشود.
یه جایی خونده بودم که نوشته بود:«در فروپاشیهایم اشک نریختم، اما حالا برای گیر کردن لباسم به دستگیرهی در زار میزنم».
انگار هیچ راهی برای بیرون آمدن نیست… حاصلِ نادیده گرفتن رنجیست که باید در آغوشش میگرفتم.
من هم همینم؛ امسال، غمگینترین نسخهی خودم را دیدم.
فهمیدم میشود زنده بود، اما حالِ زنده ماندن نداشت؛ میشود نفس کشید، اما شبیه مردهها بود.
ما هیچوقت روی خوشِ زندگی را ندیدیم.
همیشه ترس، استرس، تورم، گرانی، قطع اینترنت، فکر فردا، جوانیِ از دسترفته و هزار دغدغهی بیپایان که همراهمان بودند.
زندگی مثل طنابی نازک شده؛ دائم میگویند قوی باش، قوی باش… اما کافیست اتفاق کوچکی رخ دهد یا یک آهنگ غمگین پخش شود اون موقع است که میتونی صدای شکستن استخوانهات را بشنوی و دیگر قوی بودن برایت معنا پیدا نمی کند.
این فصل از تاریخ، همان بازی بیرحمیست که صد سال بعد، بچهها به معلمشان میگویند:
«خیلی زیاده، حذفش کنید… نمیشه حفظش کرد.»
این روز ها من خسته ام
خسته؛ از آرزوهای نشدنی، از کارهای ناتمام، از فکرهای بیپایان، از سفرهای نرفته، حرفهای نگفته و دردی که هیچکس نفهمید.
روزهایی هست که درس میخوانم، روزهایی هم هست که حتی توان نگاه کردن به کتاب را ندارم.
گاهی شادم، اما شادی زود میپوسد، بوی غم میگیرد و همه چیز را میسوزاند.
احساس میکنم جهان متوقف شده؛ میان آدمهایی که پیش میروند، من ایستادهام… انگار جاماندهام از زندگی.
میدانم پسر بودن سخت است، اما گاهی فکر میکنم اگر پسر بودم، شاید زندگیام راحتتر میشد.
میتوانستم کار کنم، درس بخوانم، و وقتی غمگین میشدم، چرخی در شهر بزنم.
الان زندگیم خلاصه شده در درس و اضطراب.
بیش از حد نگرانم… میترسم اگر امسال نشد، چه؟
هرچه به کنکور نزدیکتر میشوم، امیدم کمتر و استرسم بیشتر میشود.
میترسم از آینده، از ناشناخته، از مرگ، از پایانی که شاید خودش آغازِ رنجی تازه باشد.
راه من مشخص است — درس — اما.....
در بلاتکلیفیِ عمیقی گیر کردهام؛ چیزی که از کودکی ازش بیزار بودم.
نمیدانم چه در انتظارم است، فقط میدانم فعلاً هیچ برنامهای جز قبول شدن در کنکور ندارم.
احساس میکنم هیچ کاری ازم برنمیآید.
استعدادهایم را پنهان کردهام چون شرایط رشدشان را ندارم.
زمانِ آرزوهایم دارد تمام میشود.
بزرگتر میشوم و دغدغههایم عوض میگردند،انگار همهچیز دارد به حسرت تبدیل میشود حسرتی که نه میشود گفت، نه پنهانش کرد؛ فقط در نگاه غم پیدا میشود.
کاش میشد پناه ببرم به طبیعت، به جنگلی سبز، کلبهای چوبی، کتابها، دریا، موسیقی، فیلم…
دور از آدمها، دور از گوشی، دور از این جهانِ شلوغ.
مدتی آنجا می ماندم تا آرامش را پیدا کنم، تا فراموش کنم که زندگیِ معمولی چقدر سخت و خسته کننده است.
حالا بهتر از همیشه میفهمم آن جمله را:
هر چیزی که زیادی لمس شود، بوی بدی میگیرد — تاکسی، بیمارستان، قلبِ آدمها.
میخواهم آینده را ببینم؛ بفهمم واقعاً ارزش خسته شدن، ناراحت شدن، خوشحال بودن و زنده بودن را دارد یا نه.
فشار زندگی برای همه هست، اما چرا فقط من متوقف شدهام؟
همه جایی برای آرامش پیدا کردهاند، و من هنوز دنبال ذرهای آسایشم.
گم شدهام… مثل همیشه با کارهای کوچک خودم را پیدا نمیکنم.
شاید تنها چیزی که نجاتم دهد، یک معجزه باشد.
فعلاً فقط یک خواستهی واقعی دارم: قبول شدن در یک رشته و دانشگاه خوب.
هر کسی این متن را میخونه، لطفاً برام دعا کنه که شاید قبول شدنم تو یه رشته خوب همون معجزه باشه.