زن بودن، آن بوم نقاشیِ راز،
که هر صبح میخورد رنگی تازه باز.
گهی تند و تلخ است، گهی شاد و ناب،
درونش کشد نُتِ طوفان و خواب.
بسا خواستها، گشته خاموش و خفته،
ز جورِ زمان، یا که تقدیرِ آشفته.
بسی قامتان، قامتِ عشق ورزند،
ولی بارِ مسئولیتها کشند و پرزنند.
ولی در میانِ این آشوبِ رنگ،
نهفتهست آن رگهی طلایی و جنگ.
نبردیست شیرین که پایانش امید،
به قامتِ زن، که تاریخ را دید.
اگر سد نگردند، شود کوه و دریا،
به دست آورد آنچه خواهد ز دنیا.
نه با کینه و جنگ، با عشق و ساز،
تواند جهان را کند رو به راز.
چرا که در این جان، صبوری عجین است،
قدرتِ او زِ درکِ تمامِ زمین است.
چو با هم قدم برداریم، ای یار،
جهان گردد آباد، از این گنجِ اسرار


زن بودن، همچون تابلویی است ارزشمندی است که هر روز لایههایی از تجربه، احساس و تعهد بر آن افزوده میشود. گاهی رنگها چنان تند و گیجکننده مینمایند که مسیر قلممو در ذهن را دشوار میسازند، و این سرسامآوری، حقانیتی انکارناپذیر دارد.
بله، این پیچیدگی، بارِ سنگینی است؛ رنجی پنهان که در پسِ هر لبخند مشاهده میشود. در مسیر این زیستن، بسا خواستهها و میلهای درونی، به تأخیر افتاده یا به خاطر صبوری و تعهد به پرورش و عشقِ بیپایان، به دوری سپرده شدهاند. اینها فداکاریهایی خاموشاند که در قامتِ زن، برای حفظ تعادل جهان دیده میشوند.
اما در قلب این تلاطم رنگها، همواره رگهای درخشان از طلا و نور نهفته است. این سرسامآوری نه صرفاً خستگی، که موتور محرک یک لذت عمیق است؛ لذت درک جهان از منظری چندلایه، لذت انعطافپذیریای که کوهها را جابهجا میکند، و زیبایی پنهان در این همه مسئولیت و شور.
زن بودن، نبردی است که پیروزیاش شیرینترین طعم را دارد. این نبرد، برای اثبات خویش نیست، بلکه برای خلقت است. هنگامی که سدی در برابر این توانمندی بیفتد، زن میتواند به قامتِ کوه و وسعتِ دریا بدل شود و به آنچه میخواهد، دست یابد. این قدرت، نه با کینه و ستیز، که با عشقِ سازنده و حضورِ همگام با دیگر انسانها، جهان را آباد و نورانی خواهد کرد.
قدرت زنانه در عمق تجربه و تواناییاش در جذب و درک تضادهاست؛ قدرتی که از دلِ رنج و ایثار سرچشمه میگیرد و شایسته احترام و همراهی کامل است.
من اول این متن پایین رو نوشته بودم بعد یه شعر تو ذهنم شکل گرفت برای همین هر دو تا رو نوشتم .