

شب را خیلی بیشتر از روز دوست دارم،
یا شاید بهتر باشد بگویم شب را زندگی میکنم.
دوست دارم همهی خبرهای خوب زندگیام را شب بشنوم،
وقتی ماه لبخند میزند و ستارهها آرام چشمک میزنند.
دوست دارم در سیاهی شب غرق شوم،
از سرمای ملایمش سرخوش شوم،
تا صبح بیدار بمانم و از سکوت و شلوغیاش، هر دو، لذت ببرم.
شب برای من فقط تاریکی نیست،
آغوشیست که آرامم میکند.
جاییست که میتوانم خودم باشم،
بینقاب، بیهیاهو، بیقضاوت.
دوست دارم کارهای مهمم را شب انجام بدهم،
در خلوتی که فقط مخصوص من است.
روز هم قشنگ است، با طبیعت و نورش،
اما شب… شب برای من حسی دارد شبیه رضایت،
شبیه سکوتی که درونم را صدا میزند.
دوست دارم در پیادهروهای خیسِ شهر قدم بزنم،
آهنگی آرام در گوشم باشد و خیالم رها.
دوست دارم روی نیمکتی بنشینم،
رهگذرها را نگاه کنم و در اوج شلوغی، خلوت کنم.
هوا سرد باشد، شاید کمی باران ببارد،
و من، بیدغدغه، از همهچیز و هیچچیز لذت ببرم.
اما افسوس…
همیشه نمیشود.
زندگی گاهی روزیست که نمیگذرد،
و من دلتنگ شبی میشوم که هنوز نیامده.....