
امروز صبح، نوری طلایی از پنجرهی گاراژ به داخل خزید و بر کاپوت خاکگرفتۀ من افتاد. این نور، مانند قلممویی جادویی، بر سطح مات و غبارآلود من کشیده شد و سایههای سنگینِ گذر زمان را اندکی پس زد. من همان پیکان طوسیام؛ میراثی از دورانهای رفته، شاهدی خاموش بر رقص زندگی در اطرافم. گاراژ، اکنون سرد و آرام، پناهگاه من است؛ جایی که بوی تند روغن سوخته و لاستیکهای فرسوده، ترکیبی نوستالژیک و غلیظ ایجاد کردهاند. من دیگر آن ماشین سرزنده و پرشور نیستم که با بوقهای شادی، چون رخش در عروسیها بتازد، و نه آن که با شتاب بیوقفه در جادههای خاکی، خانوادهای را به شمال برساند. امروز، من شیئی ثابتام؛ ماشینی که مدتهاست عطر تازۀ آسفالت و شور حرکت در شاهراهها را فراموش کرده و تنها خاطرات روزهای خوش در سیمای فلزیم حک شده است.
این سند، سرگذشت من است؛ نه به زبان حرکت و سرعت، بلکه به زبان سکون و تأمل. هر خراش، هر نقطۀ زنگزدگی، داستانی ناگفته دارد که باید از عمق فولادم بیرون کشیده شود. رانندگی، تنها آغازِ رفتن نیست؛ گاهی بازگشتن است؛ بازگشتن به همان خاطراتی که بوی تابستانی بهاری و عطر بنزینِ سالهای دور را میداد. آن زمان که موتور چهار سیلندر من با نظمی تقریباً مکانیکی، نبض زندگی را در کالبد آهنیام به جریان میانداخت. آن دوران، دورانِ اعتماد مطلق به مهندسی ساده و کارآمد بود؛ روزهایی که هر قطعهام با هدفی مشخص و دوامی طولانی طراحی شده بود.
به یاد میآورم آن روزها را که صندلیهای چرمی مصنوعیام، هنوز انعطاف جوانی داشتند و بوی نویی از آنها به مشام میرسید؛ بویی که ترکیب تلخ و شیرین پلاستیک جدید و چسب را میداد. صدای استارت سرد صبحگاهی، غرشی بود که نوید یک روز پرماجرا را میداد؛ صدایی که همیشه با کمی کجخلقی آغاز میشد اما به سرعت به زمزمهای مطمئن بدل میگشت. گیربکس چهار دندهام، با هر تعویض دنده، یک قفل را در زنجیر زمان باز میکرد و راننده با مهارت، دور موتور را تنظیم مینمود.
در دنده چهار، هنگامی که عقربۀ سرعتسنج به نزدیکی مرز ۱۱۰ کیلومتر بر ساعت میرسید، پسرکِ صندلی عقب، با چهرهای مصمم، تکالیف پیک نوروزیاش را حل میکرد. او از دفترچهای که برگهایش از فرط استفاده ساییده شده بود، با دقت کپی میکرد. گاهی برای تمرکز بیشتر، سرش را به شیشۀ کنار میچسباند و بخار نفسش برای لحظهای سطح شیشه را مات میکرد. این لحظات، محاسبات سادهای نبودند؛ اینها معادلات زندگی بودند که در فضای کوچک کابین من حل میشدند؛ لحظاتی که آیندهی آن کودک در همین سفرها شکل میگرفت.
اکنون، من یادگار پدر مرحومش هستم و صاحبم، همان پسرک، برخلاف من که پیر و فرتوت شدهام، جوانی رعناست. او دیگر آن کودک دفتر به دست نیست؛ قد کشیده، شانههایش پهن شده و ریش جوانی بر صورتش نشسته است. او بزرگ شده، اما مرا فراموش نکرده است.
او آرام به سمتم میآید. صدای قدمهایش روی بتن گاراژ، آهسته و با وقار است. دست لطیفش را بر سقف فلزی میکشد؛ لمسی که ترکیبی از احترام و اندوه است. این لمس، با لرزشهای ناشی از حرکت ناگهانی دست انسان تفاوت دارد؛ این یک تأمل فیزیکی است؛ یک ادای دین به فلزی که گذشتهی آنها را حمل کرده است. انگشتانش بر لکۀ نازک قرمزی بوسه میزند؛ آن قرمزی، یادگار تولد دوباره است؛ یادگار آن تصادف دردناک اما شیرین. این لکه، نه صرفاً یک رنگپریدگی، بلکه یک امضای تاریخی بر کالبد من است.
آن شب، شب تغییر شکل من بود. شبِ تبدیل شدن از یک وسیله نقلیه به یک سپر انسانی. پدرش از خستگی مفرط در مسیر بیمارستان پشت فرمان خوابش برد و من، با تمام وجودم سپر شدم تا گزندی به آنان نرسد. به یاد میآورم که صدای خرد شدن فلز را در گوشهای بیجانم شنیدم؛ این صدا، زوال موادی بود که برای محافظت ساخته شده بودند. خم شدن ستونها، چین خوردن گلگیرها، و پارگی در ناحیه موتور، همگی بهای حفظ سه جان بود. اینها یک خاطره نیستند، بلکه جوهری از وجود من هستند. هر خراش روی بدنه، هر زنگزدگی ریز در گوشۀ گلگیر، نشاندهنده یک محافظت موفق است. من ماشینی نیستم که منتظر تعمیر یا اوراق شدن باشد؛ من یک تندیس از فداکاری هستم، حکاکی شده در فلز کهنه و خاک گرفته، زیر نور محتاطانه خورشید گاراژ. و در سکوت، من همچنان رانندگی میکنم؛ رانندگی در مسیر خاطراتی که هرگز کهنه نخواهند شد و هرگز از حرکت بازنخواهند ایستاد.
#دنده عقب اتو