

این روزها، غمی نامرئی در هوا معلق است؛ غمی که عجیب است، زیرا در اوج شادیهای ساختگی، اشکها را جاری میسازد. انگار جهانی در حال جشن است، اما قلبهای ما به سکوت پناه بردهاند.
تنهایی، این روزها نه یک انتخاب، بلکه یک عادت شده است. هر کس به گوشهای خزیده و با نخهای خیال خود، پیلهای محکم به دور خود تنیده است. دایره ارتباطات، چون برگهای پاییزی، کمکم فرو میریزد و آنقدر کوچک میشود که دیگر جایی برای همدیگر نیست.
امید، آن چراغ کوچک ، به فراموشی سپرده شده و ما هرگز نفهمیدیم که این چه بلایی است که بر سر روحمان آمده؛ چرا این همه نزدیکی ظاهری، به این همه دوری باطنی انجامیده است. ما در ازدحام انسانها، غریبانه گم شدهایم.