
تو جان بی کرانی،در قفس تن
سکوت محضِ من،بِشکن به یک فن
شبیه آذرخشی رها شو از کیشه ام
تمام کن این قیام را در رگ و ریشهام
تو روح نارسایی در این خَندق زار
فروغی ناتمام در این پرده تار
شدی جان جانان،تمامم شو تا شوم آرام
بیا که از نفس تو بپیچم تنگ
که عالم و آدم شود تمام و بیرنگ
حنانه اکبری