ویرگول
ورودثبت نام
HananehAkbri
HananehAkbri
HananehAkbri
HananehAkbri
خواندن ۳ دقیقه·۲۰ روز پیش

لبخند

"گاه در اعماق وجودم، احساس غریقی دست می‌دهد؛ گویی تندبادی ویرانگر بر جانموزار هستی‌ام وزیده و تنها خواهان نفس کشیدنی کوتاه هستم. اشتیاق دارم تا چشم برهم نهم و غبار همه چیز را از خاطر بزدایم. خسته‌ام از این نبرد بی‌پایان با خود و جهان. گاه اشک‌هایم بی‌اختیار جاری می‌شوند، شاید اشک‌های حسرت‌بارِ فرصت‌های از دست رفته.

مسافتی طولانی در پیش رو دارم و این آغاز راه، هراسی در دلم می‌اندازد. هراسی از خودم، از زندگانی‌ام. اگر نتوانم در این کارزار، سربلند بیرون آیم، سرنوشتم چه خواهد شد؟ می‌دانم شاید گامی را اشتباه برمی‌دارم، اما گویی توان رها کردنش را ندارم. به جای اندیشیدن به "توانستن"، ذهنم اسیر "اگر نشود" هاست.

اما در اعماقی پنهان، به این زمزمه‌ی دل باور دارم: "خدا را چه دیدی، شاید گشایشی حاصل شد." حضورش را در رگ‌هایم حس می‌کنم، چرا که بیش از نود درصدِ حس‌هایم، چون آینه‌ای شفاف، حقیقت را بازتاب داده‌اند. با این حال، و با سپردن جان و دل به او، سایه‌ی هراسِ "اگر نشد"، "اگر مقدر نکرده باشد"، همچنان بر دلم سنگینی می‌کند.

از گردابِ تردید و قمارِ سرنوشت بیزارم، اما خود را در تلاطمِ چنین گردابی می‌یابم. می‌دانم که تلاش، رسمِ زندگی است، اما گاه همین تلاش، قلبی اندوهگین را مهمانِ خانه‌ی جانم می‌کند.

نوای موسیقی و گاهی هم‌نشینی با تنهایی، مرهمی بر زخم‌هایم می‌نهد. ترجیح می‌دهم فعلاً بر شانه‌ای تکیه نزنم، مبادا این آرامشِ ظاهری، سستی را در وجودم بپروراند و این گمانِ غلطی است که برای یافتنِ آرامش، کسی را جستجو کنم و من آرامش را لابه‌لای کتاب ،در دل طبیعت و گاه در وجود خود می یابم شاید این زندگی روزی آرامشی زیبا تر و پر از امنیت برایم به ارمغان آورد.

گاهی قلم بر کاغذ می‌لغزانم، بی‌آنکه اندیشه‌ای در سر باشد، چرا که نگارش، روحِ خسته‌ام را جلا می‌بخشد. امروز، تصمیم گرفته‌ام که شادی را مهمانِ قلبم کنم و این، هدیه‌ای است که خود به خویشتن تقدیم می‌کنم. هرچند گاهی ناتوان از آنم، اما تلاش، جلوه‌ی زیبایی دارد؛ گواهی بر زنده‌بودن، زندگی کردن و امید داشتن.

میدانم که ارزشمندترین گنجینه ام، وجودِ خودِ من است اما از حسرتِ گذشته، دلم به درد می‌آید . می‌دانم که امسال، بذرهای تلاش را کاشته‌ام و این نسخه‌ی امروزِ من، از هر زمان دیگری دلنشین‌تر است. اطمینان دارم که به اوجِ آرزوهایم خواهم رسید، اما ای کاش این رسیدن، شتابی بیشتر داشت.

حس می‌کنم خداوند، موهبتِ یاری رساندن به دیگران را در من به ودیعه نهاده است. آرزویم این است که در کنارِ زندگی کردن و از شهدِ هستی چشیدن، به دیگران نیز زندگی ببخشم؛ لبخندی به کودکان، آسودگی به والدین و یاری به جوانان.

فدا شدن برای زندگی بخشیدن برایم هراس انگیز نیست . کاش قدرتِ آن را داشتم تا همگان را از بارِ غم برهانم، چرا که لبخندِ آدمیان، زیباترین ترانه‌ی هستی است. لبخند انسان ها زیباست و بی آنکه دلیلش را بدانم غنچه لبخندم را به خنده وادار می‌کند . اگر روزی قرار باشد فقط یک دعا از میان انبوه دعا هایم مستجاب شود، آن دعا، در حقِ مردمانِ سرزمینم خواهد بود نه خودم . هر روز، وردِ زبانم این است: "پروردگارا، هیچ کودکی را غمگین، هیچ پدر و مادری را شرمنده و هیچ گرسنه‌ای را دردمند مگردان. شادی را بر همگان ارزانی دار."

میخواهم به کودکانی یاری برسانم که از همان ابتدای کودکی رنج بزرگسالی کشیده اند و دستان نرم و لطیفشان به جای در آغوش گرفتن عروسک ،ابزار کار در آغوش گرفتند و طعم زندگی نچشیدن.

میخواهم کمک کننده باشم برای جوانان مملکتم که در اوج جوانی پیرند و آرزوهایشان در گوش قاصدک به مقصد آسمان در پروازند.

بعضی مواقع تلاش کردن و خواستن به ثمر نمی رسد اما امید دارم که خواسته من بی ثمر نباشد چون بین کسی که تو قله به دنیا اومده با کسی که سعی کرده و به قله رسیده تفاوت بسیاریست و این جمله بزرگترین انگیزه من در زندگیست.

و جمله پایانی "لازم نیست از همین الان قهرمانِ زندگی‌ات باشی. کافی‌ست همین امروز، در همین حد که در توان داری، همدمِ خودت باشی. قهرمان شدن، معمولاً با لحظه‌های باشکوه آغاز نمی‌شود. با همین روزها آغاز می‌شود: روزی که اشک می‌ریزی، وحشت می‌کنی، تردید داری، اما باز هم تصمیم می‌گیری که درهم نشکنی ."

رسم زندگیلبخند
۹
۰
HananehAkbri
HananehAkbri
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید