ویرگول
ورودثبت نام
HananehAkbri
HananehAkbri
HananehAkbri
HananehAkbri
خواندن ۱ دقیقه·۱۲ روز پیش

مرز ابدیت

راستش این عکس رو دیدم و خوشم اومد تصمیم گرفتم براش یه متن بنویسم .
راستش این عکس رو دیدم و خوشم اومد تصمیم گرفتم براش یه متن بنویسم .

چشم‌های تو، میت یارِ منِ خسته، هر بار که به من می‌ریزند، جهان را از نو می‌نویسند. پشت آن خداحافظی به‌ظاهر معمولی، شکاف عمیقی از ابدیت نهفته بود؛ گویی زمان در سکوتی سنگین ایستاد تا لحظه‌ی رفتنت را جاودانه کند. نگاهت می‌کنم، نه از روی عادت، از روی ترس؛ ترس از این‌که شاید این بار، آخرین تماشای تو باشد. هر لحظه واهمه دارم که تو دگرگون شوی، یا جهان از مدار خودش بلغزد و ما را، ما بودنمان را، در گردبادی از تغییر محو کند.

می‌دانی؟ خانه همیشه یک مکان نیست. گاهی در ضربان یک نفر جا می‌گیرد، گاهی در تاریکی چشمانش روشن می‌شود، گاهی در صدای نفس‌هایش شکوفه می‌زند. خانه، جایی‌ست که روح آدم در آن آرام می‌گیرد، حتی اگر جهان بیرون، میدان جنگی بی‌پایان باشد. و من، خانه‌ام را در تو نهاده‌ام؛ در حضورت، در لمس نامرئی‌ات، در اطمینانِ لرزانی که فقط عشق می‌تواند ببخشد.

تو برای من همان نقطه‌ی ثابت میان جهان متغیر هستی؛ همان مأمنِ پنهانی که هرچه اتفاق بیفتد، در آن بازمی‌گردم و تکه‌تکه‌های خودم را دوباره کنار هم جمع می‌کنم. اگر روزی جهان تصمیم بگیرد همه‌چیز را از من بگیرد، تنها دعا می‌کنم خانه‌ام را از من نگیرد: تو را، آن «مایی» که با تمام شکنندگی‌اش، باشکوه‌ترین پناه دنیاست.

جهان
۲۸
۶
HananehAkbri
HananehAkbri
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید