تجربه های زندگی و خود زندگی گاهی خیلی سخت و طاقت فرساست گاهی زندگی اونقدر سخت میشه که دوست داری به یه گوشه دنج پناه ببری گاهی جایی خلوت و آرام را بر میگذینی گاهیی شلوغ و پر سر و صدا
گاهی دوست داری کنار شیشه اتوبوس مچاله بشی و به دور دست ها نگاه کنی بدون مقصد بدون نگرانی بدون فکر و از سکوت شب لذت ببری و گاهی کنار جدول خیابان بنشینی و رهگذران را تماشا کنی بدون قضاوت شدن ؛وقتی زندگی برات سخت میشه یه جورایی انگار احساس پوچی داری احساس ترس و نگرانی داری به خاطراتی که آزارت میدن فکر می کنی گاهی چشمات خیس میشن از حضور پر رنگ یه خیال و گاه آهی پر از حسرت میکشی با یادآوری حماقت هات و گاه غمگینی به خاطر نداشته هات و گاه متنفری از وجود داشتنت
گاهی خسته ای با تموم سلول های بدنت خسته ای تو بهترین سال های عمرت با خودت فکر میکنی باید خیلی چیزا رو تجربه کنی به همه خواسته هات برسی بفهمی از دنیا چی میخوای هدفت چیه و چی میخوای اما هر بار به بمب بست میخوری و گاهی انقدر ناامیدی هیچی نمیخوای حوصله هیچکس و هیچ چیزی رو نداری حتی حوصله خودت رو ولی زندگی هر چقدر بد باشه باز دلیلی واسه زنده نگه داشتنت واسه خوشحال کردنت داره بازم کلی زیبایی وجود داره واسه دیدنت بازم کلی صفحه خالی داره که تو باید بنویسیشون یه روز همه چی فراموش میشه همه چی خوشحالی غم حس پوچی و حتی تو به یادشون نمیوفتی
همه میگن بچگی شیرینه
چون گذشته ای وجود نداره چیزی واسه از دست دادن و حسی مثل ناراحتی، حماقت و بی ارزشی تو گذشته ات نداری و نگران آینده ات نیستی تو فقط اینو بلدی که زندگی کنی پس الآنم همین کارو کن «زندگی »
این سنگینی بار گذشته و آیندست که زندگی رو سخت میکنه
نادر ابراهیمی میگه
فراموشی را بستاییم.
یاد، انسان را بیمار می کند...

و در نهایت آرامش سهم کسانی نیست که دور از طوفانها زندگی میکنند، بلکه سهم کسانیست که در کنار طوفانها آرام زندگی میکنند!