ویرگول
ورودثبت نام
HananehAkbri
HananehAkbri
HananehAkbri
HananehAkbri
خواندن ۲ دقیقه·۷ روز پیش

میثاق‌نامه‌ی من با زندگی

«من دیگر نمی‌خواهم تماشاگرِ عبورِ بی‌صدای ثانیه‌ها باشم. نمی‌خواهم روزی برسد که در غروبِ عمر، به پشت سر بنگرم و جای خالیِ زندگی را در میانِ تقویم‌های سپری شده جستجو کنم. من تصمیم گرفته‌ام «بودن» را تجربه کنم؛ نه در آرزوی فرداهای دور، بلکه در عمقِ همین لحظه‌ی جاری.

می‌خواهم معنای زندگی را در ساده‌ترین پدیده‌ها کشف کنم: در طعمِ شیرینِ یک آبنبات، در خنکایِ موج‌های دریا که بر پاهایم می‌کوبد، و در رقصِ بی‌قرارِ موهایم در آغوشِ باد. می‌خواهم صدایِ برخوردِ قطراتِ باران با زمین را با تمام وجود بشنوم و عطرِ خاکی که پس از هر بارش بیدار می‌شود را به ریه‌هایم هدیه دهم. می‌خواهم در هر واژه‌ی کتاب، سفری به دنیایی دیگر کنم و در تماشایِ رقصِ دانه‌های برف، غرق در سکوت و شگفتی شوم.

من دیگر «بهتر»ها را برای «موقعیت‌های خاص» پنهان نمی‌کنم؛ کفش‌های نو، لباس‌های محبوب و لبخندهای اصیلم برای «همین حالا» هستند. برایِ همین لحظه‌ای که در آن هستم.

در مسیرِ پیشِ رو، دوربینم را به دست می‌گیرم تا امانت‌دارِ خاطراتم باشم. با گیتارم، شب‌هایِ آرامِ کاسپین را به ضیافتِ نت‌ها و ستاره‌ها می‌برم. با اسکیت‌برد و دوچرخه‌ام، حسِ پرواز را تجربه می‌کنم و در هر قدم که برمی‌دارم، انگار برای اولین بار است که طعمِ راه رفتن رویِ زمین را می‌چشم.

چشمانم را به دیدنِ زیبایی‌ها عادت می‌دهم و گوش‌هایم را به موسیقیِ جان‌بخشِ جهان می‌سپارم. حصاری از جنسِ آرامش به دورِ حریمم می‌کشم تا آدم‌های حسود و کدر، راهی به دنیایِ روشنِ من نداشته باشند. در عوض، لبخندم را به کودکان هدیه می‌دهم و وقتم را تنها صرفِ کسانی می‌کنم که بویِ زندگی می‌دهند.

من بیدار شده‌ام تا لذت ببرم؛ نه برایِ آنکه به کسی ثابت کنم، بلکه برای آنکه وقتی به پایانِ این سفر رسیدم، با لبخندی از سرِ رضایت بگویم: «من تمامِ جرعه‌هایِ زندگی را با جان و دل سر کشیدم.»

می‌خواهم یاد بگیرم که خوشبختی همیشه در اتفاق‌های بزرگ پنهان نیست؛ گاهی در یک جرعه آبِ خنک، در سایه‌ی یک درخت، در صدای خنده‌ی یک دوست، یا در نفس کشیدنِ آرامِ یک عصرِ معمولی خودش را نشان می‌دهد.

می‌خواهم آن‌قدر بیدار باشم که هیچ لحظه‌ای از کنارم عبور نکند بی‌آنکه ردّی از خودش در دلم بگذارد.

می‌خواهم با قلبی سبک‌تر زندگی کنم؛ کمتر بترسم، کمتر عقب بمانم، کمتر منتظر بمانم.

می‌خواهم به جای اینکه همیشه برای روزی نامعلوم آماده شوم، برای همین امروز زندگی کنم.

برای همین آفتاب، همین باران، همین قدم‌ها، همین لبخندها.

می‌خواهم هر صبح را مثل شروع یک داستان تازه ببینم و هر شب را مثل صفحه‌ای که با عشق ورق خورده است.

می‌خواهم از خودم انسانی بسازم که اگر روزی به گذشته‌اش نگاه کرد، با آرامش بگوید:

«من زندگی را فقط نگذراندم؛ آن را حس کردم، چشیدم، و دوستش داشتم.»

و اگر روزی خسته شدم، یادم باشد که قرار نیست همه چیز را یک‌باره بسازم.

فقط کافی‌ست قدم بعدی را بردارم؛

فقط کافی‌ست دوباره به آسمان نگاه کنم،

دوباره نفس بکشم،

دوباره زیبایی را ببینم،

و دوباره به زندگی بگویم:

«من هنوز اینجام، و می‌خواهم با تمام وجودم زندگی کنم»

زندگی
۱
۰
HananehAkbri
HananehAkbri
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید