''''''*< به نام خداوند بزرگ >*''''''
""''''''''''''''''''''''''''''..................'''''''''''''''''''''''''''''''''
................. ......
''''''''''''' '''''''''''''''''''''''''''''' ''''
خلاصه: پسری به همراه دوستانش به مسافرتی دوستانه به جنگلی در شمال تهران میروند و ...
""''''''''''''''''''''''''''''..................'''''''''''''''''''''''''''''''''
................. ......
''''''''''''' '''''''''''''''''''''''''''''' ''''
عمران: مهدی من چند بار باید بهت بگم مامان بابام نمیزارن تنهایی بریم مسافرت تازه مگه ما چند سالمونه تازه به ۱۶ سالگی رسیدیم
مهدی با اخم گفت: بابا تو که انقد بچه ننه نبودی خوبه میگم یه هفته بابا فقط کافیه یه هفته باهامون بیای خوش بگذرونیم انقد زد حال نباش دیگه
عمران با تردیدی گفت: من نمی دونم شاید رازی نشدن اگه نشدن اونش دیگه با خودته ها من کاری ندارما
مهدی: باشه باشه به خودم بسپرش فقط کافیه تو وسایلاتو جمع کنی برای یه هفته
عمران با کنجکاوی پرسیدم : حالا کجا میخوایم بریم ؟
مهدی با لبخند مرموزی گفت : اونش دیگه یه رازه فقط من میدونم و ابوذر راستی ابوذر رانندگی میکنه چون به سن قانونی رسیده
تازه به غیر از تو و ابوذر و من، هادی و مهرداد و یاسین ام میان
عمران، ابوذر، یاسین،مهرداد،هادی، مهدی
با گیجی گفتم: پس ، ما که شیش نفر میشیم چطوری بشینیم تو ماشین
مهدی خنده بانمکی کرد و گفت: خب اسکل جان از این ماشین های بزرگ که برای ۸ نفر هستش که بابات داره شیکم هست انگار از توی فیلم های کره ای در اومده میخوایم یکی از اون ماشین های بابات رو بگیریم که راحت بشینیم
مهدی: من و ابوذر جلو میشینیم من دستیار راننده و ابوذر راننده تو و مهرداد و یاسین و هادی وسط یا روی صندلی عقب میشینین
دیگه تا خونه ما پیاده رفتیم دم راه هم با هم برنامه میدیدیم که تو این یک هفته چیکار کنیم
هنوز اجازه پدر و مادرامون رو نگرفته داریم برنامه میریزیم 😁
با یه بدبختی مهدی بابا و مامان رو راضی کرد تا من باهاشون برم بابا برامون کم نذاشت چون اولین سفر من بود برام از شیر مرغ تا جون آدمی زاد .مثلا دیگه . کم نذاشت مامانم که همش برام دعا میخوند و قرآن فوت میکرد تو صورتم یا گریه میکرد انگار میخوام برم جنگ والا
ولی از طرفی مادرم حق داشت چون نگرانی مادرانهدو اینا و اینکه منو حتی یه شبم خونه ننه جونم اینا یا خاله و عمو و دوست و آشنا نذاشته بود بخوابم و منم کمی بچه ننه بزرگ شده بود
نمی دونم ، کم کم وقت رفتنم داشت نزدیک میشد هم دلشوره داشتم هم هیجان داشتم
نمی دونستم پیرو کدوم حسم باشم
مادرم منو بیدار کرد و بعد آماده شدن و شستن دست و صورتم و خوردن صبحونه و اینا از زیر قرآن ردم کردم و بغلم کرد و بابا ام منو بغل کرد و گفتن باید هر روز بهشون زنگ بزنم تا با صدام آرامش پیدا کنن با خنده ازشون جدا شدم و بعد گذشتن از حیاط توی ماشین روی صندلی عقب نشستم و با بچه ها سلام کردم هادی و یاسین صندلی های وسط و اِشغال کرده بودند و مهرداد پیش خودم روی صندلی آخر نشسته بود و ابوذر و مهدی ام صندلی راننده و کمک راننده
مهدی با هادی برادر همدیگه آن و دوقلو آن
همه مون همسن ایم به غیر از ابوذر که دوسال از ما بزرگ تره
مهرداد پسر عموی هادی و مهدی میشه و یاسین پسر خاله خودم میشه و ابوذر عموی یاسین و دایی مهرداد میشه
مهدی چشم آبروی مشکی داره با صورتی سفید
در کل بانمکه
هادی ام همون طور ولی اون بجای بانمک جذابه
مهرداد م چشمایی زمردی سبز رنگی داره و ابروهای خرمایی اونم خوشگله
یاسین چشمایی قهوه ای و موهایی سیاه داره اونم خوشتیپه
ابوذر ام چشمایی قهوهای تیره و موهایی به رنگ شکلاتی داره
تعریف از خود نباشه من از همشون سر ترم
چشمایی به رنگ عسلی و بنفش که جلوی نور طلایی و جلوی سایه و تاریکی بنفش میشه موهایی به رنگ طلا دارم
چشمامو از بابام به ارث بردم چشمای اونم همین جوریه در کل عجیب غریب نمی دونم چرا و هنوزم بهم نمیگه دلیلشو موهای طلایی مو از مامانم به ارث بردم اون موهایی طلایی و چشمایی به رنگ دریای آروم و شفاف داره