Stel(^_^)·۱۲ روز پیشپارت دوم نصف شبمن مامان بابامو خیلی دوست دارم اونام منو خیلی دوست دارنمن مامان بابامو خیلی دوست دارم اونام منو خیلی دوست دارنمامان و بابام بخاطر ظاهر فرشت…
Stel(^_^)·۱۲ روز پیشپارت سوم نصف شبزنگ زد به رستوران <<ماهان>> همون رستوران که اخر روستا نزدیک خونه هست.بعد سفارش گفت تا نیم ساعت دیگه میرسه دستمون پرسیدم: تا این نیم ساعت چی…
Stel(^_^)·۱۲ روز پیشپارت چهارم نصف شبمهرداد بالای سرم وایساد و بیدارم کرد رفتم توی سرویس و صورتمو شستم و اومدم بیرون و به مهرداد گفتم بریم رفتیم بیرون و تا برسیم حیاط صحبت کردی…
Stel(^_^)·۱۲ روز پیشپارت پنجم نصف شبصبح ساعت ۷صبح بیدار شدم پتو رفته بود کنار سردم بود پتو رو کشیدم که دیدم اصلا کشیده نمیشه با کمی ترس رفتم اونور تخت دیدم مهرداد پایین تخت من…
Stel(^_^)·۱۲ روز پیشپارت ششم نصف شببا تعجب و ترس و استرس گفتم: کک..کی ... رو میخوای؟گفت: ع...دیگه صدا قطع شد حتی صدای پا از ترس و سرما داشتم یخ میزدم و زیر لب بسم الله می خو…
Stel(^_^)·۱۲ روز پیشپارت اخر نصف شببا جیغ بلندی که زد بابای عمران هم با نگرانی اومد، و اونم شکه چشم از پسر عزیزش گرفت و به زنش نگاه کرد، که روی زمین غش کرده بود .با چشمایی اش…
Stel(^_^)·۱۲ روز پیشرمان نصف شبپسری با دوستانش به مسافرتی کوتاه دوستانه در شمال تهران میروند....''''''*< به نام خداوند بزرگ >*''''''