مهرداد بالای سرم وایساد و بیدارم کرد
رفتم توی سرویس و صورتمو شستم و اومدم بیرون و به مهرداد گفتم بریم
رفتیم بیرون و تا برسیم حیاط صحبت کردیم دیدم باقی بچه ها دم در وایسادن پرسیدم ساعت چنده گفت ۵ دقیقه مونده به ۱۲هادی با چشمایی خوابالو گفت : برم ؟
با خنده گفتم : برو دیگه
گفت کجا بشینم حالا
گفتم : ...
دور حیاط رو یه نگاه کردیم و بعد گفتم اون درخت بزرگه هست درخت سیب انگار برو اونجا تا ساعت ۱
اون رفت همونجا نشست و خواب رفت ما اومدیم توی خونه رو مبل نشستیم پرسیدم : چیکارا کردین من خوابیدم
ابوذر گفت: هیچی گوشی دیدیم من دوست دخترم نژلا پیام داده بود داشتم با اون پیامک بازی میکردم بقیه رو نمی دونم
گفتم: خب ، اوم بریم فیلم ترسناک بزاریم
من میگم فیلم ؛ ستاره مرگ رو ببینیم خیلی باحاله تیتراژ رو دیدم
مهدی گفت : منم دیدم میخواستم بگم فردا یا پس فردا ببینیم که خودت گفتی
یاسین: آره بزارین
مهرداد: یه وقت رو شلواراتون جیش نکنید کوچولو ها
ابوذر: تو مواظب خودت باش که جیش نکنی بقیه رو بزار کنار
کلکل ابو و مهی داشت زیاد میشد که گفتم: با خفه سرم رفت بزارین فیلم بزاریم دیگه
خوبی دیگه این خونه این بود که تلویزیون بزرگی داشت و روی دیوار بود خونه نوساز بود و مال بابای مهدی و هادی بود
فیلم و از گوشی خود مهدی گذاشتیم فیلم واقعا ترسناکی بود در مورد یه گروه پسر و دختر که توی یه کارخونه میرن اونجا کلی آدم عجیب و غریب با ماسک هستن که میگن توی یه بازی به اسم فریب بازی کنید توی اون بازی نباید راستشو به کسی بگید و باید همو فریب بدید
همون اول بازی دونفر شون میمیره و همشون و ترس برمیداره در ادامه ویدئو یه پسر حواسش پرت میشه و راهش از دوستاش جدا میشه و در آخرم اون پسره که جدا شده زنده میمونه و فرار میکنه و اون دونفر دیگه از دوستاش به دست آدم های ماسک دار به بیرهمانه ترین شکل میمیرن
و یکی از اون دوستای دیگش که دختر بوده بیهوش میشه و اونا از اون به عنوان موش آزمایشگاهی استفاده میکنن پیوند عضو روباه با بدن انسان تا سوسک و ...
وقتی فیلم تموم شد از ترس داشتیم میمردیم
که مهدی با داد گفت: وای بچه ها ساعت رو ببینید
ساعت ۲:۴۴ دقیقه شب بود
با دو دویدیم سمت حیاط در و باز کردیم و دیدیم هادی نیست یاسین رفت گوشی هامون و آورد و با استرس گفت : دونفره میشیم یکی مون باید تنها بره دنبالش بگرده من و مهرداد باهم
مهدی گفت: من و ابوذر باهم
به من نگاه کردن که گفتم : باشه من تنها میرم
مهدی با ابو رفتن پشت خونه و زیر زمین رو ببینن یاسی و مهی باهم رفتن سمت راست باغ(حیاط) منم سمت چپ رفتم نور گوشیم رو روی آخرین درجه زدم و با خودم حرف میزدم
((ده دقیقه بعد))
پیداش نشد که نشد همین پیش پای شما زنگ زده بودم به بچه ها که پیداش گردن یا نه اونام گفته بودن که نه
با اعصبانیت زیر درخت هارو میگشتم که یه چیزی پرید روی کمرم
[[هادی ]]
از بچه ها جدا شدم و زیر درخت چرت زدم
بین خواب و بیداری بودم چشمامو یکم باز کرده بودم دیدم یه چیز کوچیک اومدم سمتم اندازه یع گربه
دوباره گفتم بیخیال و چشمامو بستم دوباره نمی دونم چقدر گذشته بود که دوباره چشمامو کمی باز کردم اینبار سایه یه آدم بود دیدم داره نزدیک میشه دوباره با خودم گفتم بیخیال بابا چیزی نیست خوابو بچسب
دوباره چشمام رو هم رفت که اینبار حس کردم یه چیزی پامو کشید
با تعجب و شُک چشمام سریع باز شد دور و برمو دیدم کسی نبود با کمی ترس دوباره خوابیدم دوباره مست خواب بودم که اینبار بیشتر تر کسی پامو کشید با جیغ دویدم تا نزدیک خونه که پام گیر کرد خوردم زمین
پریدم بالای درخت بالای سرم و چشمامو بستم و دعا خوندم هرچی به ذهنم رسید
یه چیزی به دستم خورد دیدم روی درخت انگور پریدم انگور می خوردم و دعا میکردم میخوردم و دعا میکردم
اخرشم یه نور دیدم دقت که کردم دیدم عمران ه با هیجان و ذوق که کرده بودم دستم شل شد و افتادم روش
با صدای آخ و واخش از روی کمرش بلند شدم و گفتم: بابا تو چقد شکننده ای
عمران با مهربونی که ازش بعید بود گفت: خدا رو شکر که پیدا شدی بیا بریم خونه بعدم زنگ زد به داداشم و گفت پیدام کرده
[[عمران]]
با ذوق از پیدا شدن هادی کمرم انگار دردش یادش رفت سریع زنگ زدم به مهدی و یاسین اینا و با هادی دویدیم سمت در خونه تا رسیدیم سمت در خونه دیدم بقیه ام رسیدن ساعت ۳:۱۵ نصف شب بود
همه از پیدا شدن هادی خوشحال شدن و بوسیدنش و مهدی بغلش کرد و گفت بریم بخوابیم
یه خداروشکر کردیم و رفتیم بخوابیم