ویرگول
ورودثبت نام
Stel(^_^)
Stel(^_^)
Stel(^_^)
Stel(^_^)
خواندن ۱ دقیقه·۱ ماه پیش

پارت اخر نصف شب

با جیغ بلندی که زد بابای عمران هم با نگرانی اومد، و اونم شکه چشم از پسر عزیزش گرفت و به زنش نگاه کرد، که روی زمین غش کرده بود .

با چشمایی اشکی به ۱۱۰ زنگ زد و به آمبولانس

تا ماشین پلیس و آمبولانس برسن با گریه به جسد پسرش نگاه می‌کرد و زیر لب میگفت: ای کاش ... ای کاش هیچ وقت عاشق مادرت نمی شدم تا زندگی آرومی داشته باشه ای کاش تو بدنیا نمی اومدی تا محبتت توی دلم رخنه کنه

همان طور، که پدر برای پسرش عزاداری میکرد ماشین های پلیس هم رسیدند و دو روز بعدابوذر با اشک گفت: نمی دونستم آخرش اینطوری میشه وگرنه هیچ وقت راضی نمی شدم بریم اونجا

هادی و یاسین و مهرداد با لباسای سیاه توی مراسم خاک سپاری عمران کمک میکردن که مامان و بابای عمران دست تنها نباشن

من نگاهی به اطرافم کردم و گفتم: تقصیر من بود من نباید میزاشتم بریم اونجا من ....من نباید.... با اشک گفتم: من نباید اون پیشنهاد رو میدادم و زدم زیر گریه

همیشه همه با خودشون میگن

کاشکی ...کاشکی برگردیم به گذشته

ولی... اینو همه مون میدونیم که اگه برگردیم به واقعیت می‌فهمیم که راهی برای برگردانند زمان وجود نداره

زمان بخاطر ما برنمیگرده به عقب

نویسنده این رمان کوتاه: ن.ج

پایان رمان 1405/2/24پرواز

در بند خاک نخواهد ماند، آنکه پرواز آموخته‌ است.

The one who has learnt flying won't ever be imprisoned on the earth!

۴
۰
Stel(^_^)
Stel(^_^)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید