ویرگول
ورودثبت نام
Stel(^_^)
Stel(^_^)
Stel(^_^)
Stel(^_^)
خواندن ۸ دقیقه·۱۲ روز پیش

پارت دوم نصف شب

من مامان بابامو خیلی دوست دارم اونام منو خیلی دوست دارن
من مامان بابامو خیلی دوست دارم اونام منو خیلی دوست دارن

من مامان بابامو خیلی دوست دارم اونام منو خیلی دوست دارن

مامان و بابام بخاطر ظاهر فرشته مانندی که برام درست کردن نمیزارن زیاد برم بیرون

تا بادم میاد از دختر بگیره تا خانم و اقا و پسر تا منو می‌بینند دیگه ول کنم نیستند

.خب معرفی رو تموم کنیم بریم سراغ ادامه داستانمون‌ .

از فکر در اومدم به جلو نگاه کردم دیدم مهدی خوابیده ، ابوذر داشت با احتیاط از جاده رد میشد نه با سرعت زیاد نه با سرعت کم ،

هادی و یاسین ام سرشون تو گوشیشون بود و داشتن هر جکی که داشتن رو برای هم تعریف میکردن ،

مهرداد ام داشت روی هر منظره ای که بیرون میدید رو نقاشی میکرد میدونستم نقاشیش خیلی خوبه ، چون ، تا حالا صد باری ازم نقاشی کشیده بود

خلاصه خودمو یه جوری سرگرم کردم با گوشیم تا برسیم جایی که مهدی میگفت .

نمیدونم چطور شد که خوابم برد وقتی از خواب پریدم دیدم آره یاسین و مهرداد و هادی ام خوابیدن مهدی داشت با ابوذر حرف می‌زد یواش یواش و هوا ام تاریک شده بود تعداد نور های اطراف به اندازه تعداد انگشت دست بود.

با دیدن درخت های زیادی تعجب کردم و با صدای بلند گفتم: مهدی اینجا کجاس ما رو اوردی؟

مهدی با لبخند گفت : بجه ها رو بیدار کن میگم بهتون

با چنان سرعتی همه رو بیدار کردم که خودمم تعجب کردم من که انقدر سریع نمی تونستم مامان بابا رو بیدار کنم حالا اینا جه سریع بیدار شدن

وقتی همه از ماشین پیاده شدن مهدی با صدای بلندی گفت: بچه ها من و ابوذر تصمیم گرفتیم که اولین مسافرت پسرونه مون سوپرایز باشه و برای اولین جایی که انتخاب کردیم.

فکر کردیم خوب میشه اگه تو خود همین تهران خودمون باشه پس در آخر اومدیم شمالی ترین بخش تهران یعنی به روستای عمان آباد

(این رمان ساخته ذهن خود نویسنده است پس معلومه که شهر ها و روستا ام ساخته ذهن خودشه)

همه با هم گفتیم :چی

من: عمان آباد، مهدی تو که میدونی مامان اینا گفتن ما نباید به این روستا بیایم. اینجا خطرناکه خطرناک اصلا مفهوم کلمه خطر رو نمیدونی؟

داشتم با عصبانیت میگفتم که مهدی پرید وسط حرفم: میدونی که مامانت چون این روستا بجای پسر زیاد دختر دار میشن گفته نیاین وگرنه که خطر کجا بود.

کمی هنگ کردم ویندوزم بالا اومد گفتم: برای تو که خطر نداره برای من خطر ناکه چون دخترا زیاد دور من میپلکن

مهدی با خنده حرص دراری گفت: بابا تو که میتونی کلاه بزاری و ماسک بزنی مثل سلبریتی های کره مگه نه؟

برای اینکه دیگه با اعصابش بازی نکنم خفه خون گرفتم و با خودم گفتم:خب راست میگه دیگه بدبخت اومدیم خوش بگذرونیم نه که با اعصاب هم بازی کنیم.

با بدبختی ماسک سیاه رنگی که برام خریده بودن رو زدم و کلاه ام پوشیدم یه سویشرت نازک سیاه رنگم پوشیدم و از ماشین پیاده شدم

به دور برم نگاهی کردم ما توی یه وحیاط بزرگ بودیم میشه گفت نه اونقدر بزرگ ولی بزرگ داخل حیاط پر از درخت های میوه بود دور تا دور حیاط رو دیوار بود و در ورودی آهنی بود و بزرگ

خونه آخر حیاط بود میشه گفت نصف حیاط درخت میوه بود نصف دیگش خونه بود.

وارد

وارد ویلا(♡ خونه) شدم یه ساختمون ۳ طبقه بود

طبقه اول ،سالن و آشپزخونه و سالن غذاخوری بود

طبقه دوم ،۴ تا اتاق خواب با حمام و دشویی که هر اتاق داشت

بزرگ بود و خوب

طبقه سوم ،دوتا اتاق به همون اندازه اتاق های پایین با حمام و دشویی و کتابخونه و اتاق سرگرمی : اتاقی که وسایل سرگرمی مثل تلویزیون ، وسایل بازی مثل منچ و ... و پیانو و.. هستش

قرار شد که من و مهرداد بریم طبقه سوم و مهدی و هادی و ياسين و ابوذر برن طبقه دوم

برای غذا ام قرار شد هر روز دونفر دونفر غذا رو درست کنیم

روز اول من و مهی روز دوم مهدی و هدی روز سوم یاسی و اَبی

بعد نیم ساعت که وسایلمون رو مرتب کردیم تو کمد رفتیم توی سالن جمع شدیم و گرد هم نشستیم

مهدی گفت برای امروز چون همه خسته ایم غذا سفارش میده

یاسین پرسید: مگه تو روستا ام رستوران هست؟

بجای مهدی ابوذر گفت: آره دم راه دیدم یه رستوران اول روستا و یکی دیگه آخر روستا هست

هادی پرسید: کدوم به ما نزدیک تره حالا

مهدی گفت: اونی که آخر روستاست نزدیک تره تا اینجا ده دقیقه با ماشین راه هست

مهدی پرسید:

چی میخورین؟

مهرداد زودتر از همه گفت: برنج با مرغ

بعدی

یاسین گفت: چلو کباب با برنج

بعدی

هادی : برنج با کوبیده و جوجه

بعدی

ابوذر : من فسنجون میخوام

بعدی:من

منم مثل هادی کوبیده و جوجه

مهدی ام فسنجون

بعد گفت نوشیدنی چی میخمن مامان بابامو خیلی دوست دارم اونام منو خیلی دوست دارن

مامان و بابام بخاطر ظاهر فرشته مانندی که برام درست کردن نمیزارن زیاد برم بیرون

تا بادم میاد از دختر بگیره تا خانم و اقا و پسر تا منو می‌بینند دیگه ول کنم نیستند

.خب معرفی رو تموم کنیم بریم سراغ ادامه داستانمون‌ .

از فکر در اومدم به جلو نگاه کردم دیدم مهدی خوابیده ، ابوذر داشت با احتیاط از جاده رد میشد نه با سرعت زیاد نه با سرعت کم ،

هادی و یاسین ام سرشون تو گوشیشون بود و داشتن هر جکی که داشتن رو برای هم تعریف میکردن ،

مهرداد ام داشت روی هر منظره ای که بیرون میدید رو نقاشی میکرد میدونستم نقاشیش خیلی خوبه ، چون ، تا حالا صد باری ازم نقاشی کشیده بود

خلاصه خودمو یه جوری سرگرم کردم با گوشیم تا برسیم جایی که مهدی میگفت .

نمیدونم چطور شد که خوابم برد وقتی از خواب پریدم دیدم آره یاسین و مهرداد و هادی ام خوابیدن مهدی داشت با ابوذر حرف می‌زد یواش یواش و هوا ام تاریک شده بود تعداد نور های اطراف به اندازه تعداد انگشت دست بود.

با دیدن درخت های زیادی تعجب کردم و با صدای بلند گفتم: مهدی اینجا کجاس ما رو اوردی؟

مهدی با لبخند گفت : بجه ها رو بیدار کن میگم بهتون

با چنان سرعتی همه رو بیدار کردم که خودمم تعجب کردم من که انقدر سریع نمی تونستم مامان بابا رو بیدار کنم حالا اینا جه سریع بیدار شدن

وقتی همه از ماشین پیاده شدن مهدی با صدای بلندی گفت: بچه ها من و ابوذر تصمیم گرفتیم که اولین مسافرت پسرونه مون سوپرایز باشه و برای اولین جایی که انتخاب کردیم.

فکر کردیم خوب میشه اگه تو خود همین تهران خودمون باشه پس در آخر اومدیم شمالی ترین بخش تهران یعنی به روستای عمان آباد

(این رمان ساخته ذهن خود نویسنده است پس معلومه که شهر ها و روستا ام ساخته ذهن خودشه)

همه با هم گفتیم :چی

من: عمان آباد، مهدی تو که میدونی مامان اینا گفتن ما نباید به این روستا بیایم. اینجا خطرناکه خطرناک اصلا مفهوم کلمه خطر رو نمیدونی؟

داشتم با عصبانیت میگفتم که مهدی پرید وسط حرفم: میدونی که مامانت چون این روستا بجای پسر زیاد دختر دار میشن گفته نیاین وگرنه که خطر کجا بود.

کمی هنگ کردم ویندوزم بالا اومد گفتم: برای تو که خطر نداره برای من خطر ناکه چون دخترا زیاد دور من میپلکن

مهدی با خنده حرص دراری گفت: بابا تو که میتونی کلاه بزاری و ماسک بزنی مثل سلبریتی های کره مگه نه؟

برای اینکه دیگه با اعصابش بازی نکنم خفه خون گرفتم و با خودم گفتم:خب راست میگه دیگه بدبخت اومدیم خوش بگذرونیم نه که با اعصاب هم بازی کنیم.

با بدبختی ماسک سیاه رنگی که برام خریده بودن رو زدم و کلاه ام پوشیدم یه سویشرت نازک سیاه رنگم پوشیدم و از ماشین پیاده شدم

به دور برم نگاهی کردم ما توی یه وحیاط بزرگ بودیم میشه گفت نه اونقدر بزرگ ولی بزرگ داخل حیاط پر از درخت های میوه بود دور تا دور حیاط رو دیوار بود و در ورودی آهنی بود و بزرگ

خونه آخر حیاط بود میشه گفت نصف حیاط درخت میوه بود نصف دیگش خونه بود.

وارد

وارد ویلا(♡ خونه) شدم یه ساختمون ۳ طبقه بود

طبقه اول ،سالن و آشپزخونه و سالن غذاخوری بود

طبقه دوم ،۴ تا اتاق خواب با حمام و دشویی که هر اتاق داشت

بزرگ بود و خوب

طبقه سوم ،دوتا اتاق به همون اندازه اتاق های پایین با حمام و دشویی و کتابخونه و اتاق سرگرمی : اتاقی که وسایل سرگرمی مثل تلویزیون ، وسایل بازی مثل منچ و ... و پیانو و.. هستش

قرار شد که من و مهرداد بریم طبقه سوم و مهدی و هادی و ياسين و ابوذر برن طبقه دوم

برای غذا ام قرار شد هر روز دونفر دونفر غذا رو درست کنیم

روز اول من و مهی روز دوم مهدی و هدی روز سوم یاسی و اَبی

بعد نیم ساعت که وسایلمون رو مرتب کردیم تو کمد رفتیم توی سالن جمع شدیم و گرد هم نشستیم

مهدی گفت برای امروز چون همه خسته ایم غذا سفارش میده

یاسین پرسید: مگه تو روستا ام رستوران هست؟

بجای مهدی ابوذر گفت: آره دم راه دیدم یه رستوران اول روستا و یکی دیگه آخر روستا هست

هادی پرسید: کدوم به ما نزدیک تره حالا

مهدی گفت: اونی که آخر روستاست نزدیک تره تا اینجا ده دقیقه با ماشین راه هست

مهدی پرسید:

چی میخورین؟

مهرداد زودتر از همه گفت: برنج با مرغ

بعدی

یاسین گفت: چلو کباب با برنج

بعدی

هادی : برنج با کوبیده و جوجه

بعدی

ابوذر : من فسنجون میخوام

بعدی:من

منم مثل هادی کوبیده و جوجه

مهدی ام فسنجون

بعد گفت نوشیدنی چی میخواین؟

۱. نوشابه ۲. دوغ ۳. آب میوه

منم گفت نوشابه همه با نوشابه به توافق رسیدنواین؟

۱. نوشابه ۲. دوغ ۳. آب میوه

منم گفت نوشابه همه با نوشابه به توافق رسیدن

ابوذرروستا
۳
۰
Stel(^_^)
Stel(^_^)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید