زنگ زد به رستوران <<ماهان>> همون رستوران که اخر روستا نزدیک خونه هست.
بعد سفارش گفت تا نیم ساعت دیگه میرسه دستمون
پرسیدم: تا این نیم ساعت چیکار کنیم بچه ها
یاسین گفت: پسر خاله فکر کنم باید بریم جرعت حقیقت بازی کنیم
من: فکر خوبیه بزار بپرسیم بچه ها ام موافقن یا نه
من: بچه ها شما ام میاین جرعت حقیقت ؟
مهرداد : بهتر از هیچیه
مهدی: آره
هادی: اوکی
ابوذر: باشه
یاسین: منم که پیشنهاد دادم حتما هستم
......
به یاسین گفتم: تو که پیشنهاد دادی خب برو بطری رو هم بیار دیگه
یاسین با شوخی گفت: عه عه عه خودت بودی پیشنهاد دادی چیکار کنیم بعد من برم بیارم
بعد گفت: باشه
رفت تو آشپزخونه و ۵ دقیقه ای اومد بیرون و گفت بچه ها بشینید پایین رو مبل که نمیشه
همه پایین مبل رو فرش کنار هم نشستیم
دونفرمون میز رو کنار گذاشت و جای میز بطری رو گذاشت
یاسین گفت : خودم شروع میکنم
یه باشه گفتیم و دون بطری رو چرخوند؟
بطری افتاد به مهدی و یاسین پرسید با خنده: چند تا دوست دختر داشتی؟
مهدی با چشمایی ریز شده ای گفت: تو چیکار به دوست دخترای من داری ؟
همه با خنده این دو تا رو نگاه میکردیم که ابوذر گفت: میگی یا بگم؟
مهدی با ترس مثلا الکی گفت: وای ننه ترسیدم میگم بابا ، ام حدود ۳۰ تا ۳۵ تا اینا
من و مهرداد و هادی و ياسين پشمامون ریخت
من که کلا سینگل به گور مهرداد ام مثل من ابوذر حداقل ۱۰ تا داشته هادی و یاسین ۱ دونه داشتن تا الان
کلا از دنیا برای یک لحظه قطع امید کردم یعنی
هیچی دیگه
کلا بحث رو عوض کردیم من اینبار بطری رو چرخوندم که رسید به هادی
چشمامو ریز کردم و پرسیدم : جرعت یا حقیقت
هادی ام با چشمایی ریز جواب داد: جرعت
با خنده ای شیطانی گفتم : ساعت ۱۲ شب باید ۱ ساعت توی حیاط توی تاریکی بمونی تک و تنها باشه ؟
هادی ام گفت: باشه
گوشیمو از روی مبل کنارم برداشتم و ساعت و دیدم ساعت ۸:۲۳ دقیقه بود خواستم گوشیمو برگردونم رو مبل بزارم که صدای زنگ در اومد مهدی پاشد رفت دم در با ابوذر و با پلاستیک هایی پر از غذا برگشتن
تا موقع ای که غذامون تموم بشه سر هر چیز الکی بحث میکردیم و نوشابه هامون آخرش تموم شد چون روی لباس ها و موهای همدیگه انداخته بودیم
با خنده خونه رو تمیز کردیم و مرتب
اخرشم قرار شد هرکی زودتر حموم کنه و مرت بشه بیاد بیرون
دویدیم طبقه بالا و ده دقیقه نشده اومدم پایین و نشستم رو مبل حوله رو دور گردنم گذاشتم و چشمامو بستم و سرمو روی مبل ول کردم
داشت خوابم میبرد که یکی محکم پرید توی بغلم با ترس چشمامو باز کردم دیدم یه گربه نازه نارنجی سفیده با چشمایی آبی فیروزه ای
خیلی ناز بود تازه کوچیکم بود با خنده نازش کردم و گفتم: پیشی کوچولو ترسو ندی منو که
آخی چه نازی تو با هیجان نازی نازی ش کردم که دیدم دوتا گاو رم کرده دارن میان پایین ریدم اون دوتا گاو یکی مهرداد و اون یکی یاسین خل و چله مسابقه گذاشتن انگار
تا اومدن نزدیک تر متوجه من شدن و گفتن : عه تو که زودتر اومدی پایین
با خنده پیشی روب بغل کردم و رفتم سمت شون و گفتم ببینید چه نازه آدم میخواد بخورتش انگار مگه نه
اونام از گلبه کوچولو تعریف کردن و گربه رو نازش کردنبا خنده رو به نازی گفتم : نازی زشته فقط بغل من باشی بغل بقیه ام برو باهاشون خو بگیر بچه های خوبین باشه
سرشو ناز کردم و در اتاق خودمو باز کردم و رفتم تو چراق اتاق رو روشن گذاشته بودم اونو خاموش کردم و چراغ خوابمو که کم نور بود روشن کردم و با نازی روی تخت دراز کشیدم و تا سه نشده خوابم برد