ویرگول
ورودثبت نام
Stel(^_^)
Stel(^_^)
Stel(^_^)
Stel(^_^)
خواندن ۴ دقیقه·۱۳ روز پیش

پارت پنجم نصف شب

صبح ساعت ۷صبح بیدار شدم پتو رفته بود کنار سردم بود پتو رو کشیدم که دیدم اصلا کشیده نمیشه با کمی ترس رفتم اونور تخت دیدم مهرداد پایین تخت من خوابیده پتو ام روشه

تعجب کردم و لی برای اینکه خوابم نپره سریع رفتم از کمد کوچیک زیر تختم پتوی اضافه در آوردم و کشیدم رو خودم و خوابیدم

بعد از ظهر ساعت ۲و نیم بیدار شدم و دیدم مهی خواب رفتم سرویس و ... بعد اتمام کارم اومدم حوله رو برداشتم و رفتم حموم

اومدم بیرون دیدم مهی نیست رفتم شلوار ورزشی نه نازک نه کلفت به رنگ سفید

و تیشرت زرد و سویشرت سفید نازکی پوشیدم

یه کتونی ورزشی زرد و سفیدم پوشیدم و کلاه و ماسک سفیدم برداشتم رفتم پایین دیدم مهرداد بقیه رو بیدار کرده و غذا لازانیا درست کرده بود

رفتم نشستم روی صندلی وسط ابوذر و مهدی

داشتم غذا میخوردم که بچه ها زل زدن بهم و گفتن: به چه تیپی زدی خوشتیپ

از هماهنگی شون یه لحظه خندم گرفت و گفتم: خب شمام برین تیپ بزنید بریم بیرون یکم بگردیم

کسانی که اتفاقات ترسناکی رو تجربه کردند :

مهرداد ، هادی، مهدی

مهدی: زودتر از میز بلند شدم و گفتم میرم آماده بشم

داشتم از پله ها بالا میرفتم و در اتاقم رو باز کردم و واردش شدم لباسامو در آوردم و حوله رو گرفتم

رفتم در حموم و باز کردم و چراغ شو روشن کردم حوله رو آویزون کردم دوش حموم رو باز کردم و رفتم زیر دوش آبش گرم بود سرم که خیس شد خواستم شامپو بزنم که دیدم شامپو کنار در حموم رفتم کنار در حموم که شامپو رو بردارم برداشتم داشتم برنیگشتم زیر دوش که چراغ خاموش شد دوباره برگشتم کنار در که لیز خوردم خواستم بلند شم که دیدم یکی دستم رو داره چنگ میزنه ناخنوناش آنقدر بلند بود که دستم داشت زخم میشد از ترس خشکم زد

مونده بودم چیکار کنم

با شامپو که توی اون یکی دستم بود زدم روی اون ناخن ها دیرم ناخن ها برداشته شدن با سرعت در حموم و باز کردن دویدم توی اتاق و پتو رو روم کشیدن و در اتاق رو باز کردم

هادی و یاسین و ابوذر که اومده بودن طبقه بالا با تعجب به سر و وضع من نگاه میکردن که گفتم: داداش بیا بریم اتاق تو

با هادی رفتم اتاقش و از لباسای اون پوشیدم پرسید چی شیده که براش تعریف کردم دستمو نشونش دادم که اونم برام تعریف کرد دیشب چه اتفاقی براش افتاده

بعد برام باند آورد و دستمو الکل زد که عفونت نکنه

برگشتیم پایین توی سالن همه آمده شده بودن عمران گفت بریم

رفتیم توی ماشین نشستیم مثل قبل و همه تو راه ساکت بودیم

::عمران::

قرار شد بریم کنار رودخونه کوچیک و دنجی که نزدیک خونه است با ماشین ده دقیقه با پای پیاده ۲۰ دقیقه و نیم ساعت اینا راه میشد

تا رسیدیم پیاده شدیم و کنار سنگ های کنار رودخونه نشستیم و پاهامون و دراز کردیم

ابوذر گفت: راستی بچه ها چیشده همه تو خودتونید

مثلا هادی تو بگو چرا دیشب سر جات نبودی؟

هادی گفت : شاید باور نکنید ولی اون شب.......همه چیزو برامون تعریف کرد و گفت مهدی تو ام بگو

مهدی گفت: منم داشتم میرفتم حموم ......بچه ها دیدن با پتو اومدم بیرون

مهرداد گفت: منم دیشب موقع خواب توی سایه اتاق چیزی دیدم چهار پا بود داشت توی اتاق روی دیوارا راه می‌رفت تا دید دارم نگاهش میکنم اومد سمتم و روی تخت روی شکمم نشست و ناخون هاشو فروبرد توی قلبم بعد حس کردم از درد دارم میمیرم که دیدم از خواب بیدار شدم بعدم سریع اومدم توی اتاق عمران پیش اون

عمران : باورم نمیشه پس برا همین دیشب اومدی اتاق من خوابیدی ؟

مهرداد: آره

ابوذر با خنده گفت باشه حالا اینو ولش کنید بریم سبد و بیاریم پهن کنیم

ابو و مهدی رفتن سبد و بیارن من و یاسی ام داشتیم آب بازی میکردیم با هادی و مهی

خسته از بازی با آب گفتم : بیاین بریم بیرون از آب

همه رفتن من آخرین نفر بودم داشتم میرفتم بالا که پاهام لیز خورد و دوباره افتادم تو اب

برای یه لحظه حس کردم یه پری دریایی به اندازه کف دست دیدم

تا دوباره پلک زدم انگار غیب شده بود

فکر کردم توهم زدم برا همین اومدم بالا و روی چمن ها نشستم

#ابوذر #

به بچه ها گفتم : من میرم دشویی کی با من میاد ؟

کسی چیزی نگفت پرسیدم : کسی نمیاد؟

دیدم چیزی نمیگن خودم تنها رفتم رفتم کمی دور تر تر از بچه ها و تا میخواستم کارمو بکنم یه چیزی خورد پشت سرم و چشمام تار شد و بعد احساس درد توی سرم بیهوش شدم

چشمامو باز کردم خواستم چشمامو با دستم فشار بدم که دیدم دستم تکون نمی خوره

یه جایی تاریک و کثیف مقل خرابه بود و صدای خش خش درختم میومد با زوزه ی باد

البته انگار داشت نم نم بارون میومد چون قطره های اب روی صورتم می‌ریخت

با عصبانیت داد زدم : اهای کسی اینجا نیست؟

چرا دست و پای منو بستین

کسی توی تاریکی دیده نمی شد و کسی ام جواب منو نداد

تا نیم ساعت از سرما داشتم یخ میزدم که صدای پا اومد

صدای یه زن بود که میگفت یعنی هی تکرار میکرد

: اونو .....برام... بیار...‌

ما...کاری به شما...نداریم...فقط اونو...میخوایم

۴
۰
Stel(^_^)
Stel(^_^)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید