ویرگول
ورودثبت نام
B3DA🖤
B3DA🖤
B3DA🖤
B3DA🖤
خواندن ۱ دقیقه·۱ ماه پیش

عشق مادمازل

همه‌جا را با پرده‌های سیاه پوشانده بود.

صدای هیاهوی جمعیت بیرون و صدای باد وحشت زده، سرس را به درد می‌آورد

آهی بلند کشید به قاب عکس خیره شد شخص درون قاب سری برای تاسف برایش تکان داد

صدای در و بعد شخصی وارد شد

: خوبی همسر عزیزم.. میدونم برات سخته  اما؛ باید بگردیم دنبال پسرمون ، معلوم نیست سمت جنگل رفته یا دریا باید پیداش کنیم همه دارن می‌گردن تو هم اگه بیای خوشحال میشیم.

چند روز بود که همه به دنبالش می‌گشتند اما هیچکس پیدایش نکرده بود جمعیت انبوه به دنبال پسرکی کوچک.

همسر مادمازل از اتاق بیرون رفت

مادمازل لبخند زد و به در خیره شد

بعد به عکس

: می‌خواستی قایم شی کوچولو که کسی پیدات نکنه دیدی چه قدر خوب قایمت کردم...

لبخندی از سر غرور میزند و به سمت تخت برمی‌گردد

چند انگشت خون آلود از زیر تخت به چشمش می‌خورد

: دیگه هیچکی پیدات نمی‌کنه دوردونه‌ی من، لازم نیست نگران باشی..

عشق
۶
۰
B3DA🖤
B3DA🖤
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید