
-الو.
-سلام اقای جان بنده رئیس پلیس شهر هستم.
-به سلام اقای مایک حالتون چطوره.
-خوبم ممنون.براتون یه کاری دارم.
-چه کاری.
-یه قاتل سریالی هست که مشکل روانی داره و هیچ حرفی نمیزنه.
-خب این به من چه مربوطه؟
-خب شما باید ازش حرف بکشید.
-شوخیه با مزه ای بود.شوخیه دیگه؟
-من کی با شما شوخی داشتم؟
-من چجوری از یه قاتل حرف بکشم.
-اونش به خودت مربوطه.
-الو.الوو.ای بابا.
-دینگ دینگ.
-کیه.
-قربان منم.
-خب بیا تو.
-یه خبر خوب قربان.
-چیه؟
-قاتل سریالی معروفو گرفتم.
-خیلی خطرناک بوده.
-5 تا از پلیسا رو توی راه برگشت به زندان کشته.
-چیییی.خداااا.
-چی شد قربان.
-اون قاتل رو من باید بازجویی کنم خداااا.
-شوخیه بازه ای بود قربان.
-من کی با تو شوخی کردم.
-ام ام همش.
-خداااااااا.
-دینگ دینگ.
-یا عیسی رسیدن.
-قربان ارام باشید مطمئن هستم پیکه.
-برو درو باز کن.
-ام میشه من نرم.
-دینگ دینگ.
-برو باز کن.
-ب باشه.
-کیه؟
-منم رئیس پلیس.
-وایی.
-چی؟
-نه نه هیچی الان درو باز میکنم.
-کی بود.
-رئیس پلیس.
-بهش بگو من نیستم.
-درو باز کردم.
-ای خاک تو سرت کنن.
-سلام دکتر.
-س س سلام م مریض ک کجاست.
-پسرا بیارینش تو.راستی چرا لکنت داری.
-من من که ل لکنت ندارم.
-اینم از قاتل.
-ا قربان من غذام رو گازه برم.
- نه نه کجا میری.
-خب جان ازش حرف بکش.
-خ خب باید برین بیرون.
-چرا؟
-خب ب باید ح حریم خصوصی داشته باشه.
-از ترس داری خودتو خیس میکنی بعد میگی بریم بیرون.
-خب پ پشت در وایسین اگه د داد زدم بیاین تو.
-باشه پسرا بیاین بیرون.
-خ خ خب س سلام.
-
-خب ب بگو چرا ا ادم م میکشی.
-
-ذهن جان{به خودت بیا این مسخره بازیا چیه.}
-خب چرا حرف نمیزنی.
-
-بزار یه اهنگ ارام کننده برات بزارم.جاز کلاسیک.
-خفه شو اگه اهنگ بزاری جونت پای خودت.
-غ غ غلط ک ک ک کردم.
-
-بزار من ش شلوارم رو برم عوض ک کنم.
-چندش.
-خ خب مشکلت چیه چرا ادم میکشی.
-به تو چه.
-جان نیم ساعته وایسادیم کارت تموم نشد.
-ن نه.
-هه عجب بازپرسی برام انتخاب کردن.هویج از تو بهتره.
-با من درست حرف بزن.
-اگه نزنم.
-اگه نزنی این لیوان رو تو سرت خورد میکنم.
- مگه من چیکار کردم.من کجام.
-ها؟
-تو کی هستی؟
-چت شد.مسخره بازی در نیار.
-کمک کمک.
-رئیس پلیس.
-بله.
-مشکل این مریضمون چیه؟
-چه مشکلی؟
-گفتین مشکل روانی داره.
-اها.خب پدر مادرش به ما گفتن از بچه گی با چند تا ادم حرف میزده و صداشون رو در میا ورده.
-ذهن جان{شاید بیماریش دو قطبی باشه اما چند تا شخصیت داره.شاید بیماریش اختلال هویت باشه.}رئیس پلیس بیمار بیماری اختلال هویتی داره.
-چی؟
-یعنی اینکه چند تا هویت داره.
-خب به من چه من باید ازش حرف بکشم که اخرین قتلش کجا بوده.
-پس باید روش درمان رو شروع کنم.
-خیلی سریع شروع کن.
-یه هفته وقت میخوام با شماره خانواده اش.
-باشه.
فردای ان روز 21 دسامبر 1951
-خب زنگ بزنم به خانواده اش.
-سلام خانوم اندرسون.
-بله.
-بنده دکتر جان هستم متخصص روان شناسی.
-خب.
-بنده در رابطه با پسرتون باهاتون تماس گرفتم.
-اعدامش کردن نه.
-نه نه اگه به ما کمک کنین اعدام نمیشه.
-چه کمکی میتونم بکنم.
-گفته بودین که پسرتون با شخصیتای مختلف حرف میزنه.
-بله.
-چند تا صدا در میاورد.
-3 تا.
-ایا توی بچگیش اتفاق خاصی افتاده.
-بله من از پدرش طلاق گرفتم.
-خب.
-چرا اینارو میپرسین.
-پسرتون یه بیماری داره که چند تا هویت داره.
-حالش خوب میشه.
-اره.خب کی بیشتر با اون ارتباط میگرفته یعنی کی بیشتر باهاش وقت گزرونده.
-خواهرش.
-خب میتونین بگین که خواهرش الان کجاست.
-توی کانادا.
-شماره ای چیزی دارین ازش.
-بله شمارش اینه.
-خب ممنون.
چند ساعت بعد.
-سلام خانوم اندرسون.
-سلام.
-بنده در رابطه برادرتون تماس گرفتم.
-چی شده چیزیش شده؟
-از لحاظ سلامتی نه.اما پلیس به جرم قتل دستگیرش کرده.
-یعنی چی چرا.
-ببینید خانم اندرسون برادرتون بیماری چند شخصیتی داره اگه کمکمون کنین تبرئه میشه.
-چه کمکی میتونم بکنم.
-اون بیشتر وقتشو با شما میگذروند درسته؟
-بله.
-خب با چند تا شخصیت با شما حرف میزد.
-4 تا شخصیت داشت اما 3 تاش حرف میزدند.
-خب اسم های اون شخصیت ها رو میگید.
-هارلی مک کارلی.جیمز پاترفیلد.الکساندر الماچو.
-و اسم اخری؟
-اون هیچوقت حرف نمیزد.
-خب ممنونم خصوصیات هر کدوم رو میگید.
-هارلی شخصیت ترسویی داشت.جیمز شخصیت عصبانی ای داشت.الکساندر هم شخصیتی داشت که انگار کاراگاه بود.
-خب بیشتر در مورد اون میگید.
-بله اون همیشه درخواست کمک میکرد.میگفت که بقیه منو تجزیه کردن.
-سرنخ خوبیه.
-خب خانوم اندرسون بعدا باهاتون تماس میگیرم.
-خب بریم وسایل رو اماده کنیم.سروال.
-بله قربان.
-این چیزایی که میگم رو بگیر.
-بله قربان.
-چند تا وسیله شوخی.یه چاقو یه بند قرمز.یه ذربین یه عینک و یه کت قهوه ای.
ادامه دارد