ویرگول
ورودثبت نام
ZehnNevis M.S
ZehnNevis M.S
ZehnNevis M.S
ZehnNevis M.S
خواندن ۳ دقیقه·۱۱ روز پیش

دکتر جان و قاتل سریالی

-الو.

-سلام اقای جان بنده رئیس پلیس شهر هستم.

-به سلام اقای مایک حالتون چطوره.

-خوبم ممنون.براتون یه کاری دارم.

-چه کاری.

-یه قاتل سریالی هست که مشکل روانی داره و هیچ حرفی نمیزنه.

-خب این به من چه مربوطه؟

-خب شما باید ازش حرف بکشید.

-شوخیه با مزه ای بود.شوخیه دیگه؟

-من کی با شما شوخی داشتم؟

-من چجوری از یه قاتل حرف بکشم.

-اونش به خودت مربوطه.

-الو.الوو.ای بابا.

-دینگ دینگ.

-کیه.

-قربان منم.

-خب بیا تو.

-یه خبر خوب قربان.

-چیه؟

-قاتل سریالی معروفو گرفتم.

-خیلی خطرناک بوده.

-5 تا از پلیسا رو توی راه برگشت به زندان کشته.

-چیییی.خداااا.

-چی شد قربان.

-اون قاتل رو من باید بازجویی کنم خداااا.

-شوخیه بازه ای بود قربان.

-من کی با تو شوخی کردم.

-ام ام همش.

-خداااااااا.

-دینگ دینگ.

-یا عیسی رسیدن.

-قربان ارام باشید مطمئن هستم پیکه.

-برو درو باز کن.

-ام میشه من نرم.

-دینگ دینگ.

-برو باز کن.

-ب باشه.

-کیه؟

-منم رئیس پلیس.

-وایی.

-چی؟

-نه نه هیچی الان درو باز میکنم.

-کی بود.

-رئیس پلیس.

-بهش بگو من نیستم.

-درو باز کردم.

-ای خاک تو سرت کنن.

-سلام دکتر.

-س س سلام م مریض ک کجاست.

-پسرا بیارینش تو.راستی چرا لکنت داری.

-من من که ل لکنت ندارم.

-اینم از قاتل.

-ا قربان من غذام رو گازه برم.

- نه نه کجا میری.

-خب جان ازش حرف بکش.

-خ خب باید برین بیرون.

-چرا؟

-خب ب باید ح حریم خصوصی داشته باشه.

-از ترس داری خودتو خیس میکنی بعد میگی بریم بیرون.

-خب پ پشت در وایسین اگه د داد زدم بیاین تو.

-باشه پسرا بیاین بیرون.

-خ خ خب س سلام.

-

-خب ب بگو چرا ا ادم م میکشی.

-

-ذهن جان{به خودت بیا این مسخره بازیا چیه.}

-خب چرا حرف نمیزنی.

-

-بزار یه اهنگ ارام کننده برات بزارم.جاز کلاسیک.

-خفه شو اگه اهنگ بزاری جونت پای خودت.

-غ غ غلط ک ک ک کردم.

-

-بزار من ش شلوارم رو برم عوض ک کنم.

-چندش.

-خ خب مشکلت چیه چرا ادم میکشی.

-به تو چه.

-جان نیم ساعته وایسادیم کارت تموم نشد.

-ن نه.

-هه عجب بازپرسی برام انتخاب کردن.هویج از تو بهتره.

-با من درست حرف بزن.

-اگه نزنم.

-اگه نزنی این لیوان رو تو سرت خورد میکنم.

- مگه من چیکار کردم.من کجام.

-ها؟

-تو کی هستی؟

-چت شد.مسخره بازی در نیار.

-کمک کمک.

-رئیس پلیس.

-بله.

-مشکل این مریضمون چیه؟

-چه مشکلی؟

-گفتین مشکل روانی داره.

-اها.خب پدر مادرش به ما گفتن از بچه گی با چند تا ادم حرف میزده و صداشون رو در میا ورده.

-ذهن جان{شاید بیماریش دو قطبی باشه اما چند تا شخصیت داره.شاید بیماریش اختلال هویت باشه.}رئیس پلیس بیمار بیماری اختلال هویتی داره.

-چی؟

-یعنی اینکه چند تا هویت داره.

-خب به من چه من باید ازش حرف بکشم که اخرین قتلش کجا بوده.

-پس باید روش درمان رو شروع کنم.

-خیلی سریع شروع کن.

-یه هفته وقت میخوام با شماره خانواده اش.

-باشه.

فردای ان روز 21 دسامبر 1951

-خب زنگ بزنم به خانواده اش.

-سلام خانوم اندرسون.

-بله.

-بنده دکتر جان هستم متخصص روان شناسی.

-خب.

-بنده در رابطه با پسرتون باهاتون تماس گرفتم.

-اعدامش کردن نه.

-نه نه اگه به ما کمک کنین اعدام نمیشه.

-چه کمکی میتونم بکنم.

-گفته بودین که پسرتون با شخصیتای مختلف حرف میزنه.

-بله.

-چند تا صدا در میاورد.

-3 تا.

-ایا توی بچگیش اتفاق خاصی افتاده.

-بله من از پدرش طلاق گرفتم.

-خب.

-چرا اینارو میپرسین.

-پسرتون یه بیماری داره که چند تا هویت داره.

-حالش خوب میشه.

-اره.خب کی بیشتر با اون ارتباط میگرفته یعنی کی بیشتر باهاش وقت گزرونده.

-خواهرش.

-خب میتونین بگین که خواهرش الان کجاست.

-توی کانادا.

-شماره ای چیزی دارین ازش.

-بله شمارش اینه.

-خب ممنون.

چند ساعت بعد.

-سلام خانوم اندرسون.

-سلام.

-بنده در رابطه برادرتون تماس گرفتم.

-چی شده چیزیش شده؟

-از لحاظ سلامتی نه.اما پلیس به جرم قتل دستگیرش کرده.

-یعنی چی چرا.

-ببینید خانم اندرسون برادرتون بیماری چند شخصیتی داره اگه کمکمون کنین تبرئه میشه.

-چه کمکی میتونم بکنم.

-اون بیشتر وقتشو با شما میگذروند درسته؟

-بله.

-خب با چند تا شخصیت با شما حرف میزد.

-4 تا شخصیت داشت اما 3 تاش حرف میزدند.

-خب اسم های اون شخصیت ها رو میگید.

-هارلی مک کارلی.جیمز پاترفیلد.الکساندر الماچو.

-و اسم اخری؟

-اون هیچوقت حرف نمیزد.

-خب ممنونم خصوصیات هر کدوم رو میگید.

-هارلی شخصیت ترسویی داشت.جیمز شخصیت عصبانی ای داشت.الکساندر هم شخصیتی داشت که انگار کاراگاه بود.

-خب بیشتر در مورد اون میگید.

-بله اون همیشه درخواست کمک میکرد.میگفت که بقیه منو تجزیه کردن.

-سرنخ خوبیه.

-خب خانوم اندرسون بعدا باهاتون تماس میگیرم.

-خب بریم وسایل رو اماده کنیم.سروال.

-بله قربان.

-این چیزایی که میگم رو بگیر.

-بله قربان.

-چند تا وسیله شوخی.یه چاقو یه بند قرمز.یه ذربین یه عینک و یه کت قهوه ای.

ادامه دارد

قاتل سریالیداستان
۴
۱
ZehnNevis M.S
ZehnNevis M.S
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید