
امروز اومدم یک داستانی رو براتون تعریف کنم داستانی که بسیار رمز الود و عجیبه.سال 1940 زمان بمباران المان در لندن کل شهر رو خون فرا گرفته همه امیدشون رو از دست دادن جز یک خانواده بزارین بهتون بگم که این خانواده چجوری امیدشو از دست نداده.این خانواده شامل 7 عضوه.پدر خانواده جان هرسون ادمی عجیب و مرموز هر وقت که فکرش رو بکنی مثل روح ظاهر میشه.بسیار عصبانی و خشمگینه صورتش مثل روح سفیده و انگار اصلا ادم نیست.همیشه یه کت قهوه ای با شلوار سیاه میپوشه و یه کلاه بلند هم روی سرشه. همیشه توی اتاق بالای شیرونی در حال تحقیقه و بیرون نمیاد.مادر خانواده اما دقیقابرعکس پدر هست.همیشه سرزنده و خوشحاله.لباس رنگارنگ میپوشه و همیشه توی باغ قدم میزنه.این خانواده 4 فرزند داره.فرزند اول فرنانده. ادم محطاط و مرموزیه با هیچ کسی حرف نمیزنه.یه زخمی روی پیشونیش هست که بخاطر کتک زدنای پدرشه از موقعی که پدرش اون رو کتک زده دیگه حرفی نزده.همیشه لباس سیاه رنگی میپوشه و توی اتاقش خودش رو حبس کرده.کسی نمیدونه که زندست یا نه.فرزند دوم میشل هست.اون دختری خوشحال و سرزندست درست مثل مادرش.علاقه زیادی به اشپزی داره و همیشه توی اشپزخونست.اخلاق مهربونی داره و همیشه لباس قرمز رنگی میپوشه اما از یه چیز میترس زیر زمین خونشون.میگه که اون جا جن ها زندگی میکنن و روح ها اونجا هستند.فرزند سوم مایکل هست.اون توی بچگی داشت میمرد اما رز اون رو نجات داد.شاید بپرسین رز چیه.در ادامه توضیحش میدم.بخاطر همین همیشه مراقب رز هست و انگار رز اون رو تسخیر کرده.یه صدایی توی سرش همیشه هست که هر کاری اون بگه مایکل انجام میده.اخلاقش مهربونه تا وقتی که اون صدا بهش دستور نده.بعد از اینکه اون صدا بهش بگه یکاری کن مایکل دیگه براش مهم نیست چی باشه .هر کاری برای اجرای فرمان اون صدا میکنه .همیشه یه عینک میزنه و لباس ابی میپوشه.بیشتر از همه برادرش فرانکلین رو دوست داره وبرای سلامتی اون هر کاری میکنه.فرزند چهارم فرانکلینه.اون دچار بیماری روانیه و چند ماهی توی تیمارستان بستری بوده.توی تیمارستان بهش خیلی ظلم میکردن تا اینکه اون بیمارستان یکدفعه اتیش گرفته و کل افراد اون بیمارستان مردند.کسی نمیدونه کی اون کار رو کرده.پلیس هنوز دنبال اون شخصه.فرانکلین اخلاق مهربونی داره اما بعضی وقتا بیماریش عود میکنه و دیونه میشه.همه جا رو نابود میکنه وسایل رو میشکونه.خودش رو زخمی میکنه.همیشه یه لباس سفید میپوشه و دستاش بستس باباش این کار رو کرده تا کاری نکنه.نفر اخر مادربزرگ این خانوادست.اون اخلاق بدی داره و همش به مادر خانواده و میشل ظلم میکنه.قیافش شبیه جادوگراست ویه دامن سیاه میپوشه. حالا بزارین ساختار ساختمون رو بهتون توضیح بدم.این ساختمون 4 طبقست.1 طبقه زیر زمین.2 طبقه ساختمون و طبقه اخر اتاق زیر شیرونی.زیر زمین پر از دود و خاکه و همش صدا های عجیبی ازش میاد و وسایل جا به جا میشه.طبقه اول 3 تا اتاق داره اتاق اول اتاق فرانکلینه درست شبیه اتاق های تیمارستانه.اتاق دوم اتاق مایکله پر از وسایل عجیب و بشکه بنزین و چاقوعه.اتاق سوم اتاق مادره.پر از گل گیاه های مختلفه. کل اتاق رنگارنگه و خبری از نا امیدی و افسردگی نیست.طبقه دوم هم 3 تا اتاق داره اتاق چهارم برای میشل هست.اتاق میشل هم پر از گل و گیاهه و همه جاش رنگارنگه.یه تیکه از اتاق هم فقط برای عروسک هاست.اتاق پنجم برای فرنانده.اخرین باری که اتاقش رو دیدم دیدم یه چهار پایه و طناب توش هست نمیدونم برای چیه ولی دیدم که اون جاست.اتاق ششم برای مادر بزرگ خانواده هست.پر از وسایل عجیب دیگ های بزرگ و معجون ها و یه جارو.ااتاق زیر شیرونی هم برای پدر هست.راستش رو بخواید من هیچوقت داخلش رو ندیدم.هیشکی ندیده. حالا بزارین براتون در مورد رز سیاه حرف بزنم.این رز رو شیطان رز ساخته.شاید بپرسین شیطان رز دیگه کیه.اون یکی از پلید ترین و بد ذات ترین شیطان هاست .غذاش روح ادم هست و نوشیدنیش خون انسان.وقتی اولین نفر روحش رو به این شیطان فروخت شد رز اول و رسیدیم به رز 247.هر کسی که بیشترین خدمت رو به رز کنه میشه رز بعدی.کسی که رز میشه 2 تا انتخاب داره یا رز بشه و بره بهشت و یا روحش رو به شطان بفروشه و بره به جهنم.خب معلومه کسی بیخودی نمیره جهنم اما کسی که بره جهنم چرخه رز رو نابود میکنه دیگه کسی از رز اطاعت نمیکنه.دیگه کسی اون رو نمیپرسته چون وجود نداره.اما در 24 سپتمبر یک اتفاقی میوفته که رز نابود میشه.
5 روز قبل از حادثه
_خب دیگه کریسمس نزدیکه باید خودم رو اماده کنم.بزار برم برای کریسمس خرید کنم.سلام اقای سباستین.از دیدنتون خوشحالم.
_ممنونم مایکل.خانواده خوبن.
_ممنونم سلام میرسونن.
_اون رو بکش اون رو بکش.
_مایکل چیزی شده چرا رنگت پریده.
_چ چ چیزه خاصی نیست.
_چرا میلرزی.کمک کمک.
_م م من چیکار کردم.نههههه.
مایکل کاملا کنترل خودش رو از دست میده و اقای سپاستین رو میکشه.بعد از کشتنش جنازش رو میبره و توی زیر زمین خونه قایم میکنه.
3 روز قبل از حادثه.
_هنوز نمیتونم اون اتفاق رو فراموش کنم.چرا یدفعه کنترلم رو از دست دادم.
_مایکل با کی حرف میزنی.
_چ چیزی نیست داشتم با خودم حرف میزدم.
_اتفاقی افتاده.
_ن نه داشتم برای کریسمس اماده میشدم.
میشل همون جا به یه چیزی شک میکنه و مایکل رو یواشکی تعقیب میکنه و میفهمه که توی زیر زمین یکارایی میکنه.
روز حادثه
_باید بفهمم اون جا چه چیزی هست که مایکل ازم پنهون میکنه.اما میترسم برم توی زیر زمین.بزار رز رو با خودم ببرم.چقدر این جا خاکه.اون چیه. واییییییی.ا ا اقای سباستین.
_میشل کجایی.
_م م اینجام
_ن ن نهه صدای اژیر.ایی
_مایکل کمکم کن.
_الان میرم و کمک میارم.
_نه نرو رز این جاست.
_چرااا.
_فعلا وقت سوال کردن نیست.
_باشه الان میام کمکت.
_رز رو نجات بده.میشل رو بکش.
_بیا اینم رز.کمکم کن بیام بالا.
_تو دیگه مهم نیستی.
_ایییی
_رز عزیزم تو سالمی.نه نهههه.داره سیاه میشه.میشل کجاست.
_تو اون رو کشتی تو اون رو کشتی.
_نه نه من این کار رو نکردممم.
_سلام مایکل.
_ت تو کی هستی.
من شیطان رزم.تو 2 تا انتخاب داری یا رز میشی و میری بهشت و یا روحتو به من میفروشی و چرخه رز رو تموم میکنی و میری جهنم.
_من هیچوقت نمیزارم خانواده دیگه ای درگیر این رز ب ب ب.
_تو نمیتونی تصمیم بگیری من برات تصمیم میگیرم.
_ن ه نه نهه ن.
_بد دب نن نم دس دستت خود م ن نیست ش ش .
_م م م ممن ن می یر مم به جج هنم.ا ا ه ا ه.
_میتونم حرف بزنم میتونم.
_میتونی حرف بزنی میتونی راه بری اما تا اخر عمرت میسوزی.
_نههههه
کاری که مایکل کرد جون هزاران نفر رو نجات داد صدایی که تو سرش بود خود شیطان رز بود.اقای سباستین کشیشی بود که هدفش نابودی شیطان رز بود برای همین به مایکل گفت که اون رو بکشه.درسته که مایکل تا اخر عمرش تو جهنمه اما کاری کرد که 247 نفر با من نتونستیم انجامش بدیم.منم کم کم دارم محو میشم باید برم.یاد مایکل همیشه توی قلب ما میمونه و به عنوان یه قهرمان ازش یاد میشه.