سال 2003 برلین
اخبار ساعت چهار صبح به خبری که هم اکنون به دستم رسید توجه کنید.ریزش معدن بزرگ ساندوار عوامل هنوز اطلعات مشخصی درباره عوامل ریزش مطرح نکردند.دوربین رو میدیم به همکارم در برلین.
ممنون جنیکا.ساعت 3:55 دقیقه بامداد معدن به طور عجیبی ریزش کرد.سریع پلیس ها و ارتش تمام راه ها و منطقه را بسته اند و نمیگزارند کسی وارد و خارج شود.تعداد کارکنان معدن چیزی حدود 1200 نفر است که این عدد خیلی بزرگیست امیدواریم حال تمام ان ها خوب باشد.
ساعت 15 ظهر
اخبار ساعت پانزده ظهر مقامات کشور عدد هایی از تعداد افراد زخمی و مفقود شده اعلام کردند.تعداد زخمی ها 666 نفر.تعداد مفقود شدگان5 نفر.گروه های امداد هنوز به دنبال 5 نفر مفقود شده هستند.اسامی مفقود شدگان.
اندریک جرفیلیکس
پاول هندرسون
اشتاین میلر
جاناتان انگرس
و دومنیک پولیکس
سال 2006
-مایکل کجایی؟
-اینجام مامان.
-زود باش تولدت مهمونا دارن میان.
-باشه باشه.
-(صدای زنگ تلفن)
-الو.
-الو سلام مایکل.
-سلام نیکولاس.
-تولدت مبارک.
-ممنون.
-راستی یادته اون چیزی که بهت گفتم.
-ولم کن چرا داری دنبال پدرامون میگردی اونا سه سال پیش مردن ول کن.
-من هنوز باور دارم که اونا زندن.
-اخه چجوری مرد حسابی.
-نمیدونم اما اونا رو پیدا میکنم حتما.
-بتمن.
-من باور دارم.
-باشه الان تولدمه باید برم خداحافظ.
-خداحافظ.
صدای مهمون ها:تولد تولد تولدت مبارک تولد تولد تولدت مبارک.
-ممنون از همتون که تشریف اوردین.امروز تولد 20 سالگی مایکل هست.مایکل حرفی نداری؟
-نه مامان.
-خب پس بترکونین.
چند ساعت بعد.
-ممنون که تشریف اوردین.
-خداحافظ.
-مایکل چرا گرفته ای.
-کاش بابا هم اینجا بود.
-اها داشت یادم میرفت بابات برای تولد بیست سالگیت یه نامه داده.
-باشه بعدا میخونم.
چند ساعت بعد ساعت 11 شب
-ببینم نامه بابام چیه.
سلام پسرم این نامه رو من برات نوشتم تا بهت چیزی رو بگم.من توی معدن کار نمیکنم درواقع توی معدن عادی کار نمیکنم.توی این معدن صداهای عجیب میاد موجوداتی که توی دنیا نیستن زندگی میکنن هر شب چند نفر گم میشن شاید منم یه روزی این اتفاق برام بیوفته.
برای مایکل پولیکس سال 2001
-یعنی بابام بخاطر ریزش معدن نمرده بخاطر اون موجودات مرده باید به نیکولاس بگم.
-الو.
-سلام منم مایکل باید امشب ببینمت.
-ساعت 1 شبه چی میگی.
-مهم نیست یه چیزایی در مورد حادثه معدن فهمیدم.
-باشه باشه بیا پاتوق.
-خداحافظ.
نیم ساعت بعد.
-سلام مایکل چیشده.
-اینو بخون.
-ام خب این چیه؟
-نامه پدرمه.
-اا یعنی حادثه بخاطر زلزله و چیزای دیگه نبوده؟
-اره دیگه خنگول جان.
-خب باید این رو به همه بگیم.
-اره اما با یه نامه که چیزی معلوم نمیشه حرفمون رو باور نمیکنن.
-خب میگی چیکار کنیم.
-باید بریم تو معدن.
-برو بابا مگه دیونه شدی.
-تو خودت همش میگفتی باید بریم پیداشون کنیم بفهمیم چی شده.
-اون برای قبل از اینکه این نامه رو بخونم بود.
-خب چاره ای نداریم.
-یکی دیگه رو پیدا کن من نیستم.
-ممکنه هنوز اونا زنده باشن.
-با این چیزایی که پدرت گفته فکر نکنم.
-نگفته که اونارو میکشن.
-من نمیتونم مادرم رو تنها بزارم.
-منم نمیتونم اما باید به دنیا بگیم که توی اون معدن چه اتفاقی افتاده.
-ااا باشه کی بریم.
-هفته دیگه باید اماده شیم.
-باشه منم چند تا دوست دارم ببینم میان یا نه.
-باشه منم وسایل رو اماده میکنم.
فردای ان روز.
-سلام مامان.
-سلام پسرم.
-دانشگام یه اردویه 1 ماهه گذاشته.
-یه ماه چه خبره.
-داره میبرتمون به امریکا.
-مگه میشه هزینش چقدره؟
-300 یورو.
-باشه بیا اینم پولش.
-باشه مامان من وسایلم رو برمیدارم هفته دیگه میریم.
-باشه مایکل.
-الو نیکولاس.
-سلام.
-من مادرم رو راضی کردم.
-منم مامانم داره میره مسافرت چند هفته نیست.
-خب خوبه اونایی که گفتی میان.
-اره یکشون میاد.
-کیه؟
-اشتان هندرسون.
-پسر رئیس معدن.
-اره 3000 یورو هم به من داد تا بدم بهت وسیله بخری.
-خب باشه بیا پاتوق.
نیم ساعت بعد