-این یک داستان غیرواقعی میباشد!-
اگر شرایط به حدی ترسناک و خفقانآور شود که کوچکترین ندایی از اعتراض به ترسناکترین شکل خفه شود چه میشود کرد؟ چطور حرفمان را بزنیم؟
همهچیز از برگه سفیدی شروع شد که وسط اصلیترین میدان شهر چسبانده بودند.
اصلیترین میدان شهر جای ترسناکی بود. تمام ارگان های حیاتی مملکت را انجا قرار داده بودن و پر بود از نیروهای انتظامی رسمی و غیر رسمی! (مگر غیر رسمی هم داریم؟ بله داریم.)
تمام دیوارهای ساختمانهای اطراف میدان به رنگ سیاه درآمده بود و کوچیکترین شعار یا پیامی را روی آن نمیدیدی اگر هم بود اول هر روز آن را رنگ میزدند. اما وجود برگه سفید خالی درست زیر مجمسمه حاکم بزرگ که آن هم به رنگ مشکی بود، هم بسیار جلب توجه میکرد و هم کار خیلی عجیبی بود. برگه هیج نقش و نگار و هیچ علامتی نداشت. نه چیزی را فریاد میزد و نه مطالبهای میکرد اما خیلی محکم و جسوارنه در دل آن تاریکی نه تنها به مامورها زل میزد بلکه رهگذرها را هم تماشا میکرد.
تعجبی نداشت که همان اول خبرش به گوش حاکم بزرگ رسید و سریع هم دستور به کندن برگه را داد اما تا خبر از بالا به مقامات اجرایی و بعد پلیس محلی و بعد به سرباز خستهای که در نزدیکی داشت چایی میخورد رسید چند ساعتی طول کشید و خب برای تمام رهگذرهایی که دورش حلقه زده بودند بسیار تعجب برانگیز بود که اول این صفحه خالی یک دست سفید دیگر چیست و دوم اینکه چه جرعتی واقعاً! اما بعدا کسی در معنای آن تردیدی نکرد.
از فردای آن روز برگه سفیدی که ترس به دل حاکم انداخته بود کم کم تکثیر شد. تقریبا در تمامی میادین اصلی آن را میدیدی و به همان سرعت هم نیروهایی برای یافتن و حذف این برگه ها بسیج شدند.
طولی نکشید که در و دیوار شهر پر شد از سفیدی، هرکس هر تکه کاغذ سفیدی دم دست داشت از آن برای نشان دادن اعتراضش استفاده میکرد. آدم های ظلم دیده که انگار تاثیر کارهای کوچک جمعیشان را دیده بودند و دانستند که تنها نیستند گروههای کوچکی به اسم برگه سفیدها پدید آوردند و شروع به پخش گسترده برگههای سفید به دست مردم شدند.
یکی از همان روزها بود که در یکی از محلههای متوسط شهر لباس سیاهها(ماموران) به میز پخش گروه کوچکی نوجوان حمله بردند و آنقدر شدید برخورد کردند و زدند و شکستند و برگهها را پاره کردند که از دورهم میشد به هوا رفتن تکه کاغذهای سفید را دید. حرکتی که جرقه آتشی بزرگ بود و تمام آن کاغذها سوختی شدند و آتشی راه انداختند که دیگر مهار نشد.
سیاهی مرد و بار دیگر مردم پیروز شدند.
پایان