
دیپلماسی آمریکا بر پایه اصل «منافع شخصیِ عقلانی» استوار است. در حقیقت، نظریه استاندارد سیاسی آمریکا که به پدران بنیانگذار این کشور بازمیگردد، بر همین دیدگاه بنا شده. با این حال، همانطور که ژنرال ویلیام شرمن، دیپلمات بزرگ، زمانی گفت: «عقل تأثیر بسیار کمی در این جهان دارد؛ این تعصب است که حکومت میکند.» یا شاید بتوانیم کمی متفاوتتر بگوییم: ما انسانها به همان اندازه که با مغزمان تصمیم میگیریم، با غریزه و احساسمون هم تصمیم میگیریم.
حالا که ایران در صدر دستور کار رئیسجمهور جدید آمریکا قرار گرفته، میتوان انتظار داشت که او و مشاورانش - که در سیاست و تاریخ آموزش دیدهاند، نه روانشناسی - دیپلماسی روشنی را امتحان کنند و به طور عقلانی به منافع مشترک متوسل شوند. با این حال، دیپلماسی بدون آگاهی از روانشناسی فردی و باورهای فرهنگی، بهسختی میتواند دیپلماسی واقعی باشد. بنابراین، من به خودم اجازه میدهم که بهعنوان یک ایرانی-آمریکاییِ آموزشدیده در روانپزشکی و فلسفه، چند فکر ناخواسته را مطرح کنم، با این باور که هر سیاستی که به مسائل احساسی توجه نکند، هرگز به «منافع شخصیِ عقلانی» نزدیک هم نخواهد شد.
(تذکر: خوانندگان از هر دو ملیت ممکن است - شاید هم بهحق - به برخی از این مشاهدات ایراد بگیرند، اما این نظرات فقط برای گسترش بحثهای رایج است، نه ارائه اثبات.)
فلسفه اغلب ناخودآگاه و درونی است. برای عملگرایی (پراگماتیسم = نتیجهگرایی) نیازی نیست جان استوارت میل را بخوانیم؛ ما این را در مهدکودک و زمین بازی یاد گرفتهایم. در عمل فرهنگی، ایران و آمریکا تعهدات فلسفی کاملاً متفاوتی دارند. تنها فلسفه ساختآمریکا، پراگماتیسم است (بنیانگذاریشده توسط چارلز پیرس و ویلیام جیمز)، که نگاهی عمیق به دانش است و اغلب دستکم گرفته میشود و به اشتباه سطحی تفسیر میشود (مثلاً اینکه حقیقت برابر با ارزش مادی چیزهاست). در عمل فرهنگی، این فلسفهی عملگرا، انعطافپذیری و موقتی بودن شرایط را به طبیعت آمریکاییها تبدیل کرده. در مقابل، فلسفه غالب حداقل حاکمان ایران، عرفان شیعی است که در قرن هفدهم توسط ملاصدرا، فیلسوف اسلامی، تجسم یافت. هرچند فلسفه شیعی از الهیات سنتی اسلامی بازتر است، اما همچنان به باورهای اساسی درباره الوهیت و وحی پایبند است؛ سنگبنایی که کل ساختار فرهنگ بر آن بنا شده. این دو سنت فلسفی متضاد به عادتهای روزمره دو ملت نفوذ کرده: آمریکاییها حاضرند برای نتیجه از اصولشان کوتاه بیایند؛ ایرانیها حاضرند نتیجه را فدای اصولشان کنند. (از این رو شکست موضع بوش که میگفت اول کوتاه بیایید، بعد مذاکره میکنیم - که برای ایرانیها کاملاً غیرمنطقی بود).
فارغ از سنت مذهبی هرکس، فرهنگ آمریکا آغشته به تأثیر بنیانگذاران پیوریتن (پاکدین) خود است: این مفهوم که کار سخت ذاتاً فضیلتمند است، آنقدر عمیق باور شده که بهندرت نیاز به ذکر دارد. پذیرش آسان تعطیلات کوتاه و ساعات کاری طولانی بازتاب این میراث است. ایرانیها معمولاً شلوغ و پرمشغله هستند، اما ساعات کاری بسیار انعطافپذیرتر است، چرت وسط روز همچنان رواج دارد، و نگرش سهلگیرانهتری نسبت به کار وجود دارد. مردم سخت کار میکنند، اما به صورت جهشی و با چشمداشت نتیجه فوری، نه بهطور مذهبی با اعتقاد به ارزش ذاتی کار، مانند آمریکا. تا حدودی این رویکرد ایرانی بر اساس تجربهای است که کار پاداش ضعیفی دارد و بنابراین نیازی نیست کانون توجه باشد. بدبینی خاصی نسبت به موفقیت دنیوی حاکم است، در مقابل خوشبینی آمریکایی درباره رفاه مادی.
کالوینیسم: کالوینیسم شاخهای از پروتستانیسم است که در قرن شانزدهم بنیان گذاشته شد و بر این باور است که سرنوشت انسانها از پیش توسط خدا تعیین شده (تقدیرگرایی) و موفقیت دنیوی نشانه برگزیدگی الهی است. مهاجران پیوریتن (پاکدین) که این اعتقادات را با خود به آمریکا آوردند، فرهنگ کار سخت، انضباط شخصی و سادهزیستی را ترویج کردند که بعدها به «اخلاق پروتستانی کار» معروف شد. این نگاه عمیقاً در DNA فرهنگی آمریکا نفوذ کرده و باعث شده آمریکاییها کار را نه فقط برای پول، که به عنوان یک وظیفه اخلاقی و نشانه فضیلت شخصی دنبال کنند.
آمریکاییها گذشته ندارند، یا گذشته کمی دارند - دو قرن هم زمان زیادی است، هم زمان بسیار کمی. واضح است که دوران طلایی ایران خیلی وقت پیش رخ داده و در اعماق وجود، ایرانیها برای آن پرستیژ از دسترفته دلتنگی میکنند. تاریخ آمریکا یک قوس صعودی بوده، که شاید این باور را توجیه میکند که آینده بهتر از گذشته خواهد بود. ایرانیها تردید تاریخی عمیقی دارند که آیا فردا روز بهتری خواهد بود یا نه.
فرهنگ آمریکایی (حداقل در گونههای غالب شمالشرقی و غربی؛ فرهنگ جنوبی از بسیاری جهات به سنت ایرانی نزدیکتر است) از «صریحالحرف بودن» تمجید میکند، نگاه کردن به چشم طرف مقابل، دست دادن محکم و از ته دل. فرهنگ ایرانی ادب را بالاتر از همه میداند: حتی اگر کسی با دیگری مخالف باشد، عبارات طولانی تعریف و تمجید قبل از هر ابراز ناراحتی میآید. بهندرت انگیزههای کسی بهصراحت و روشنی بیان میشود. یک فیلم مستند ایرانی محبوب در سالهای اخیر، بهسادگی یک مأمور پلیس را دنبال میکرد که جلوی در بیمارستان ایستاده بود و وظیفه داشت از پارک کردن آنجا جلوگیری کند: دهها راننده ایرانی با بهانههای فراوان درباره اینکه چرا باید جلوی در پارک کنند، با او چانه میزدند. تلاش او برای دور کردن آنها (البته مؤدبانه) شبیه کودکی بود که سعی میکند دستهای از حشرات را فراری دهد. هرچه بیشتر مقاومت میکرد، داستانهایی که میشنید باورنکردنیتر و کمدیتر میشد.
یک نویسنده ایرانی، محمدعلی جمالزاده، که بهطور گسترده بهعنوان بنیانگذار داستاننویسی مدرن ایران شناخته میشود، بیشتر عمر طولانی خود را در سوئیس گذراند. او زمانی نقدی روانشناختی بر فرهنگ ایرانی نوشت («خلقیات ما ایرانیان») که در آن، در میان دیگر نقدهای خود، استدلال میکرد که ایرانیها یک سری کاستیهای شخصیتی دارند، از جمله اینکه بیشتر از غربیها دروغ میگویند. با وجود اعتبار گسترده جمالزاده، دیدگاههای او با سرزنش شدید روشنفکران ایرانی مواجه شد. بیان ساده این تعمیم درباره دروغگویی سخت قابل دفاع به نظر میرسد، اما شاید او میخواست چیزی بگوید که میتوان آن را بهطور معتبرتری به شکل دیگری بیان کرد: ایرانیها پیچیدگیهای حقیقت را درک میکنند، و گاهی ممکن است در این کار زیادهروی کنند. حقیقت موضوع ساده و سرراستی نیست؛ دانستن حقیقت دشوار است، و بیان راستین آن دشوارتر. ویکتور فرانکل، روانپزشک اگزیستانسیالیست اتریشی، اشاره کرد که حقیقت گاهی میتواند به دروغ بینجامد، و دروغ به حقیقت. ایزابل آلنده، نویسنده، میگوید که داستان از دروغ برای تولید حقایق استفاده میکند، و خاطرهنویسی از حقایق برای نتایج داستانی. آمریکاییها گاهی ممکن است بیش از حد سادهسازی کنند، با مفاهیمی مثل «راستی بهترین سیاست است»، و فکر کنند راستگو و صریح هستند در حالی که ممکن است کاملاً حقیقت را درک نکرده باشند. در مقابل، جمالزاده اشاره داشت که ایرانیها ممکن است بیش از حد به آن سو منحرف شوند، آنقدر پیچیدگی فرض کنند که حقایق ساده نادیده گرفته شوند.
در حالی که در زندگی آمریکاییها در عمل صریح و ایرانیها پیچیده است، در باورها، آمریکاییها بیشتر التقاطیاند (باور به چیزهای مختلف و حتی متضاد) و ایرانیها پایبندتر. تا حدی، این تفاوت ممکن است به تکامل فرهنگ غرب مربوط باشد. مدرنیسم بازتاب ارزشهای روشنگری است، این باور که میتوان از طریق عقل به حقیقت و خوشبختی رسید، و ایمان به پیشرفت. بسیاری موافقند که فرهنگ غرب در قرن ۱۸ و ۱۹ مدرنیست بود، اما فجایع توتالیتاریسم (حکومتهای مطلقه) در قرن بیستم حساسیت پستمدرنی را ایجاد کرد که اکنون در استخوانهای غرب نفوذ کرده. بدبینی نسبت به باور، نسبیگرایی در ارزشها، و راحتی التقاطی در ترکیب ایدهها اکنون بخشی از فرهنگ آمریکاست. ایران، در مقابل، بهویژه در میان نخبگان روشنفکرش، برای پیشامدرن و مدرن ارزش قائل است؛ برای ایرانیان مذهبی، حقایق پیشامدرن ایمان زنده و حیاتی هستند؛ برای ایرانیان سکولار، ایمان به روشنگری غربی - که توسط اندیشمندانی مانند هیوم، میل و ولتر نمونهسازی شده - هدف ارزشمندی است. اگرچه آمریکاییها علناً به ارزشهای روشنگری پدران بنیانگذار اعتقاد دارند، در عمل به عادتهای نسبیگرای پستمدرن بازمیگردند. ایرانیها این را حس میکنند: اگر کسی دیده شود که واقعاً به چیزی ایمان راسخ ندارد (این چیز میتواند دین یا حتی ملیگرایی باشد)، به او اعتماد نمیکند.
علم و علوم انسانی بهراحتی میتوانند به دو فرهنگ جداگانه تبدیل شوند. یک ایرانی معمولی میتواند از حفظ اشعار زیادی از شاعران قرون وسطایی ایران مانند سعدی، فردوسی، مولانا و حافظ نقل کند. یک آمریکایی معمولی برای به خاطر آوردن یک بیت از شکسپیر به زحمت میافتد. اما هیچکس انکار نمیکند که آمریکا قدرت علمی جهان است، ویژگیای از جامعه آمریکا که مورد تحسین همه، از جمله محافظهکاران مذهبی ایران است. در ایران، علم در تئوری ارزشمند است و پزشکان و مهندسان فراوانند، اما، مانند بسیاری از کشورهای کمتر توسعهیافته، کار علمی کمتر انجام میشود. پیامد این رویههای متفاوت این است که آمریکاییها ذهنیتی پوزیتیویستی (اثباتگرا) دارند: به نظر میرسد فکر میکنند بیشتر مشکلات را میتوان به همان روشی حل کرد که مجموع دو عدد را تعیین میکنیم. ایرانیها حساسیتی شاعرانه دارند: مشکلات عینی را عمیقاً، اغلب دردناک، حس میکنند، اما در تعیین اینکه چه باید بکنند مشکل دارند. علم ذاتاً خوشبین است؛ آیندهاش افق ندارد. ادبیات میانهرو و هوشیار است؛ به تعبیر گوته، عظمت را در شناخت محدودیتها میبیند. مارکس ادعا کرد (و جان اف. کندی بعدها بدون ذکر منبع تکرارش کرد) که بشر هرگز وظیفهای را که نتواند انجام دهد برای خود تعیین نمیکند. این تصوری خاص غربی است که تنها در صورتی ممکن است که با حافظ یا مولانا مخالف باشی. برای ایرانیها، ماندگاری یک مشکل نشاندهنده نبود پاسخی برای آن است.
چنین تفاوتهایی منحصر به ایران و آمریکا نیست. در مقایسه با آمریکاییها، آلمانیها و فرانسویها نیز تفاوتهای احساسی و فرهنگی مهمی دارند (که برخی به ویژگیهای ایرانی نزدیکتر است).
تفاوتها تنها در زمینه اشتراکات معنا پیدا میکنند. هری استک سالیوان، روانپزشک، بهدرستی گفت که همه ما بسیار بیشتر از آنچه متفاوت باشیم، انسان هستیم، و در نهایت، یک ایرانی معمولی و یک آمریکایی معمولی اشتراکات بسیار بیشتری دارند تا اینکه تفاوت داشته باشید. در واقع آنها احتمالاً «منافع شخصیِ عقلانی» مشترک زیادی دارند. اما رسیدن از اینجا به آنجا نیازمند عبور از جریانهای پرتلاطم احساسات است. اگر بتوانیم با هم شناور بمانیم، شاید خواهیم دید که تفاوتهایمان میتوانند همافزا باشند، ترکیبی منحصربهفرد و قدرتمند تولید کنند، ترکیبی حتی بهتر. برای برخی از ما، این نه فقط یک وظیفه سیاسی، بلکه شخصی است. یا شاید این دو یکی باشند.