
نیلوفر طالبی نویسنده، مترجم و هنرمند ایرانیالاصل در لندن به دنیا آمده اما و در تهران بزرگ شده است. کتابخودنگارهای در شکوفایی یک اثر ترکیبی است که در آن سه لایه با هم در هم تنیده شدهاند: خاطرات شخصی نویسنده از کودکی در ایران قبل و بعد از انقلاب ۱۳۵۷، پرترهای از احمد شاملو به عنوان کسی که مسیر زندگی طالبی را شکل داد و مجموعهای از ترجمههای طالبی از اشعار شاملو به انگلیسی. این کتاب که از قالب سنتی خاطرهنویسی خارج میشود و با زبانی شاعرانه و تکهتکه روایت میشود. بخشی که در ادامه میخوانید، چیزی است که طالبی به عنوان سیزده دیدگاه شاملو درباره هنر و جامعه استخراج کرده است.
۱. میان ادبیات سیاسی و ادبیات متعهد اجتماعی تفاوتی حیاتی وجود دارد. رئالیسم سوسیالیستی، دکترین زیباییشناختی حزب کمونیست بود، اما نه شاملو و نه دیگر نویسندگان طراز اول جهان مانند ماریو بارگاس یوسا، هرگز نتوانستند از ادبیات سیاسی حمایت کنند؛ ادبیاتی که به شعر و داستان به چشم پروپاگاندا و ابزاری برای تزریق ایدههای سیاسی به طبقه کارگر نگاه میکرد. به عنوان نمونه، با وجود اینکه بسیاری از اشعار شاملو با مضامین اجتماعی در دوران زندان او سروده شده بودند، او خود هیچکدام را شعر سیاسی به معنای کلمه نمیدانست. از نظر شاملو، سیاست بازی چنان آلودهای بود که حتی کوچکترین نشانهای از آن، دامن پاک شعر را لکهدار میکرد.
۲. شاملو باور داشت که تودههای مردم نمیتوانند به شکل مستقیم با اثر یک هنرمند نوآور که وظیفه اصلیاش ایجاد بدعت و نوآوری است، ارتباط برقرار کنند. در این میان، وجود یک واسطه برای شکلگیری این پیوند ضروری بود. با این حال، این آثار نوآورانه که هرگز به دنبال باج دادن و خوشامد تودهها نبودند، نباید با هنر بورژوایی اشتباه گرفته میشدند. از این رو، چیزی به نام هنر مردمی به معنای تحتاللفظی کلمه وجود خارجی ندارد.
۳. منتقدان شاملو از دو سو به او میتاختند؛ گروهی برخی از آثارش را بیش از حد شخصی و دور از دغدغههای اجتماعی میدانستند و گروهی دیگر، آثارش را چنان در حوادث زمانهاش ریشهدار میدیدند که به باور آنها نمیتوانست از آزمون زمان سربلند بیرون بیاید. اما شاملو به جای آنکه تسلیم این مرزبندیهای زمانی شود، یا به این ارزیابیها واکنشی نشان دهد، یا درصدد جلب رضایت منتقدان برآید، کاملاً بیاعتنا و استوار باقی ماند. قصد او هرگز این نبود که از شعر به عنوان وسیلهای برای جا کردن خود در دل جامعه استفاده کند. او میگفت که کارخانهی شعر راه نینداخته است تا با تحقیقات بازار بسنجد مردم چه نوع شعری میخواهند تا همان محصول بازارپسند را تولید کند.
۴. شاملو ریشه این انتقادها را که آثارش را فاقد تعهد اجتماعی میدانستند، به دهههای ۱۳۳۰ و ۱۳۴۰ خورشیدی نسبت میداد؛ زمانی که اعضای کمتجربه حزب کمونیست که خود را متخصصان تئوری فرهنگی میپنداشتند، در حالی که به قول او دانششان در حد تشخیص قاطر از الاغ هم نبود، این ایده را بوق و کرنا میکردند که هنر باید برای تودهها و قابل فهم برای آنها باشد. ایدههای آنها مستقیماً از دکترین ژدانف کپیبرداری شده بود؛ دکترین مشهوری که توسط استالین و کارگزار فرهنگیاش ژدانف فرموله شد و در آن زمان مانند آیهای آسمانی مورد پرستش قرار میگرفت. این دکترین، کل فرهنگ را در حد یک نمودار ساده پایین میآورد که در آن هر نماد، نماینده یک ارزش اخلاقی ابتدایی بود.
۵. «مردم» یکپارچه و همگن نیستند، بلکه از لایههای متعددی تشکیل شدهاند. ما با لایههای متفاوتی روبرو هستیم؛ افراد بیسواد، کمسواد، کاملاً بیذوق، تا حدی باذوق، بیسواد باذوق، کمسواد بیذوق و نمونههایی از این دست. حال سؤال اینجاست که این هنر تودهای قرار بود دل کدامیک از این زیرلایهها را به دست آورد؟ تکلیف هنر والا در آثار آهنگسازانی چون چایکوفسکی، موسورگسکی و گلینکا که نگهبانان میراث موسیقی روسیه بودند چه میشد؟ شاملو هوشمندانه نام آهنگسازان روس را وسط میکشید تا رفقای حزب کمونیست نتوانند حرف او را به بهانه استناد به هنرمندانی که به طبقه کارگر خیانت کردهاند، رد کنند. آن آهنگسازان، مضامین ملی و فولکلور روسیه را در قطعات خود جاری میکردند؛ همان مضامینی که یک چوببر کمسواد در جنگلهای دورافتاده سیبری، آنها را زیر لب زمزمه میکرد و با آنها به عنوان مواد خام روح خود پیوند میخورد. شاملو این علامت سؤال بزرگ را پیش میکشید که آیا این آثار نوآورانه از نظر ایدئولوگهای کمونیست، هنر تودهای به شمار میرفت یا هنر والا؟
۶. شاملو میگفت که ادبیات توسط کارگران منفردِ حوزه ادبیات و برآمده از تجربیات زیسته خودشان خلق میشود. هیچ مسیر خطکشیشده و مشخصی را نمیتوان برای ادبیات ترسیم کرد. نیاز، مادر اختراع است و آنچه به نقطه ضرورت و فوریت میرسد، دیگر کارش تمام است و پدید میآید. این جریان را نه میتوان با عجله جلو انداخت و نه میتوان سدی در برابرش ساخت.
۷. این نگاه، مقالهی معروف تی اس الیوت به نام سنت و استعداد فردی را به یاد میآورد. الیوت در آنجا اشاره میکند که تمسخر مفهوم سنت، ناشی از عدم درک این واقعیت است که آنچه امروز به عنوان سنت شناخته و تحقیر میشود، در زمان خود یک جهش بزرگ در نوآوری بوده است؛ عصیانی که در زمان خودش احتمالاً با مقاومت، تمسخر و طرد شدن مواجه شده بود. بنابراین، منسوخ یا قدیمی دانستن سنت، نوعی پارادوکس و تناقض در خود دارد، چرا که این نگاه در واقع نوآوری و آینده را در خود هضم و نابود میکند.
۸. شاملو میگفت شعر او از درد خودش سرچشمه گرفته است. چقدر شعرش میتوانست صادقانه باشد اگر تظاهر میکرد که دارد درد دیگران را فریاد میزند؟ با این حال او باور داشت اگر درد من یک درد مشترک باشد، پس من در آن واحد درد مشترکمان را فریاد زدهام. از همین جاست که آن سطرهای درخشان خلق میشوند:
من درد مشترکم
مرا فریاد کن!
۹. طنز ماجرا اینجاست که هنر تجاری و عامهپسند که در میان تودهها محبوب است و تهی از هرگونه معناست، در واقع دشمن فرهنگ یک ملت است، چرا که آنها را از آزادیشان دورتر میکند و به جایش آنها را به بندگی میکشاند. در مقابل، هنری وجود دارد که شاید در میان توده مردم محبوب نباشد، اما محتوای آن عمیقاً حامی طبقه کارگر است. هنری که برای تودهها شعار تولید میکند، در واقع باید به عنوان فعالیت سیاسی قلمداد شود، نه فعالیت فرهنگی؛ و معیار سنجش آن نیز باید ارزش تاریخی باشد، نه ارزش فرهنگی.
۱۰. برای اینکه نوآوریهای یک اثر هنری ماندگار به تمام لایههای جامعه رسوخ کند، به هنرمندان دیگری نیاز بود که به چشماندازهای هنرمندان نوآور و همچنین به تودههای مردم دسترسی داشته باشند تا نقش واسطه را ایفا کنند و آن هنر را برای مردم صیقل دهند و قابل درک کنند. یک نمونه بارز از این واسطهها، خسرو گلسرخی بود؛ شاعر، روزنامهنگار و فعال چپگرای ایرانی که توسط رژیم شاه اعدام شد و شاملو شعری را به او تقدیم کرد.
۱۱. شاملو زبان عامیانه و کوچهبازاری را که در سالهای اولیه زندگیاش با آن سر و کار داشت، بسیار غنیتر و بیانگرتر از زبان رسمی و معیاری میدانست. او شروع به تلفیق زبان والا و زبان عامیانه کرد تا زبانی نو و چندبعدی خلق کند. از نظر او، نویسندهای که تجسمبخش زمانه خویش است، باید کاری کند که این دو قطب با یکدیگر گفتگو کنند. او تعادل ظریفی در پیوند میان فرهنگ والا و فرهنگ عامه برقرار کرد. محمدرضا شفیعی کدکنی، شاعر و منتقد، باور داشت که حتی اگر زبان شاملو از لایههای گفتار عامیانه خیابانی تا سطوح عالی و فاخر ادبی را در بر میگرفت، او موفق شد در تمام طول حرفه بلندمدت خود، حتی یک شعر عامیانه و سخیف ننویسد.
۱۲. در مستند کلام آخر ساخته مسلم منصوری که نسخه دیگری از آن با نام استاد شاعر آزادی نمایش داده شد؛ نامی شایسته برای شاعری که با قلب مردم پیوند داشت؛ شاملو میگوید که متعهد بودن در ذات خود هنر نهفته نیست. این خود هنرمند است که باید متعهد باشد و ناظر و راوی تاریخ باقی بماند. اگر هنرمندان درد بشریت را درک نکنند، نمیتوان آنها را روشنفکر دانست؛ آنها صرفاً دزدانی هستند که چراغ به دست دارند.
۱۳. شاملو بر این باور بود که بسیاری از افراد، مفهوم تعهد اجتماعی برای خلق هنر مردمی را با یک دین خیالی اشتباه میگیرند که گویی هنرمند به جامعه خود بدهکار است.