ویرگول
ورودثبت نام
نرگس
نرگساگر به خانه‌ی من آمدی، برای من ای مهربان چراغ بیاور.
نرگس
نرگس
خواندن ۱ دقیقه·۶ ماه پیش

داستان واقعی

بچه که بودم روزهای عاشورا خیلی سخت می‌گذشت. تمام‌شدنی نبود. شبیه وقت‌هایی بود که در یک مهمانی طولانی، اشتباهی ظرف چینی دکوری میزبان را می‌شکنی و تا آخر نمی‌دانی از خجالت خودت را کجا قایم کنی. هزار بار حرف‌ها و صحبت‌ها عوض می‌شود و کسی دیگر به فکر آن ظرف نیست اما تو همچنان نمی‌توانی یک تماس چشمی راحت با میزبان برقرار کنی.

روزهای عاشورا هم برای من، همینطور زندگی عادی آن روز را از من می‌گرفت و فکرم را رها نمی‌کرد.

انگار موکول کردن چیزهای شاد و خوشحال‌کننده به روزهای دیگر برایم کافی نبود و تمام روز عذاب وجدان این را داشتم که چرا ناراحت نیستم یا کاری نمی‌کنم!

گاهی حتی زور می‌زدم گریه کنم تا به وجدانم ثابت کرده باشم که ببین! بیخود سرزنشم نکن، من عمیقا ناراحتم!

شب که می‌رسید یکهو استرس این را می‌گرفتم که ای وای! امروز دارد تمام می‌شود و من حداقل یک زیارت عاشورا هم نخواندم.

و بعد تند تند کلمات عربی‌ای که چیزی از آنها سردرنمی‌آوردم را روخوانی می‌کردم و تنها گاهی متوجه می‌شدم که انگار دارم بر کسی یا کسانی لعنت می‌فرستم. و درنهایت سعی می‌کردم یادم بماند که موقع سلام دادن، اول به اولاد حسین سلام می‌دهند یا اصحاب حسین!

عاشورا برایم یک واقعه‌ی داستانیِ سنگین بود.

حالا اما برایم یک داستانِ واقعی‌ست که خوشحالی یا ناراحتی من تفاوتی در پیام داستان ایجاد نمی‌کند.

واقعه درنظرم یک اتفاق ناگوار است؛ بلایی که جز اشک و آه و سوز نتیجه‌ای ندارد.

اما داستان شرح رویارویی با آن اتفاق است.

داستان خط به خط سوالی را در ذهن ایجاد می‌کند: چرا؟

و درنهایت همین چرایی است که در ذهن مخاطب باقی می‌ماند.

الان دیگر روزهای عاشورا را با عذاب وجدان و زورکی خود را به غم و ناراحتی زدن نمی‌گذرانم. حالا فقط چند دقیقه‌ای با خود فکر می‌کنم: چرا؟

همین.

آن وقت بود که کمی راحت می‌شدم.

عذاب وجدانزندگی عادیعاشوراامام حسین
۴
۰
نرگس
نرگس
اگر به خانه‌ی من آمدی، برای من ای مهربان چراغ بیاور.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید