سلام دوستای عزیزم ،خوبین ؟
حقیقتا توی این مدت چند بار آمدم بنویسم و حتی چند تا متن هم نوشتم ولی نتوانستم منتشر کنم چون به نظرم آنقدر ها عمیق نبود که بتونه احساساتم رو کامل نشون بده پس ترجیح دادم نظرم رو بیشتر توی کامنت پست های بقیه عزیزان بزنم .
بگذریم ،میدونم که حال هیچ کدوم از ما این روز ها عمیقأ خوب نیست و من برای محدود لحظاتی هم که احساس خوبی بهم دست میده شرمنده میشم از خانواده های داغدار .
ولی دارم برای بهتر شدن وضعم دست و پا میزنم ، درس میخونم ،زبان میخونم و حتی کلاس های امداد هم ثبت نام کردم و دارم میرم ..
تصمیم گرفتم اتاقم رو مرتب کنم که به دفتر های خاطراتم بر خوردم و نشستم به خوندن ،اولین خاطره برای پانزده دی سال نود و نه بود ، فکر کنم کلاس هشتم بودم ( حوصله نداشتم حساب کنم ) اره آنقدر جملات پرانرژی بود که از همینجا توانستم آن خود چند سال پیشم رو لمس کنم .
ولی هر چقدر جلوتر میرفت انگار گرد غم و بیحوصلگی پاشیده شده بود روی صفحات ، شعر های غمگین یا بعضی صفحات فقط یکی دو جمله و یک تاریخ و بعد هم صفحات خالی بود که توی ذوق میزد.
و بعد هم که دیگه با کوچ کردن به اینجا شد مصداق نو که میاد به بازار ،کهنه میشه دل آزار ..
ولی عجیب دارم فکر میکنم که برگردم به دفتر هام ، انگار حس امنیت آنها خیلی بیشتره حتی با وجود برادر هایی که هراز گاهی به قول خودشون برای اینکه بفهمم من عاشقم یا نه بهشون سرک میکشیدند..
رنگ مزخرف افسردگی انگار پاشیده شده روی زندگیم و من باز میون تمام مشغولیت های روزانه ام دلم میخواد معلم سلامت و بهداشت دبیرستانمون رو ببینم و بی دغدغه باهاش حرف بزنم و بگم افسردگی داره خفن میکنه و اون درکم کنه.
فکر کنم نیازه که یکم خالی بشم ،از فکر ،از احساسات ،از وسایل قدیمی و از خاطرات . دلم میخواد برم یه جای دور که هیچ آشنایی وجود نداشته باشه و فقط خودم باشم و خودم.
یا شاید هم نیاز دارم به آدم امن ، آدمی که من رو بفهمه ،ادمی که خوبم هام رو ،لبخند های مضحکانه ام رو باور نکنه و محکم بغلم کنه ..
نازنین هست ،خوبه که هست. هر وقت پیام بدم میشنوه ،هر ساعتی که بگم بریم بیرون میاد ولی دلم نمیاد ناراحتی هام رو بهش منتقل کنم یا شاید وقتی کنار اون قرار میگیرم تمام ناراحتی هام از بین میره و برای چند آدم خوشبخت و خوشحالی میشم .
نمیدونم کی بهش گفته بودم عاشق نوستالژی ها هستم، عاشق روابط قدیمی ،دوستی ها قدیمی و راه های ارتباطی قدیمی و دخترک دوست داشتنی برام نامه نوشته بود .
اره دیگه ،همین .
نمیدونم چی بنویسم ولی هنوز میخوام بنویسم نمیدونم متوجه منظورم میشید یا نه ..
بذارید یکم عکس بذارم .




بگذریم بچه ها . تلاش کنید برای بهتر شدن حالتون هر طور که شده . مهم تر از هر چیزی اینه که زنده بمونیم :)
دوشنبه . ۲۷/۱۱/۱۴۰۴