
هانی کوچولو سلام :)
امروز، درست در سالروزِ تولدِ سهسالگیت، برایت مینویسم شاید روزی که بزرگ شدی دوباره این نامه را بخوانم و یادم بیاید چطور دستت را گرفتم و قدمبهقدم به دنیای کودکی ات پا گذاشتم.
در این چند ماهی که کنارم بودی، مرا از دنیای آدمبزرگها بیرون کشیدی و به دنیای پاک و بیریای خودت بردی.
یادآوریات این بود که خندیدن به دلایل بزرگ نیاز ندارد: کافیست یک تفنگِ اسباببازی بدهم به دستت و با خنده التماس کنم که مبادا به رویم شلیک کنی و تو برای اینکه من خودم را روی زمین پهن کنم با هیجان به رویم شلیک کنی و من درحالی که سعی میکنم برایت غش و ضعف نکنم خودم را به مردن بزنم تا با خنده هایت کیف کنم.
آخرِ بازی هم تو را در آغوش میکشم، آنقدر لپ هایت را میبوسم که از دستم قرار میکردی..


گاهی هم اصرار دخترانه من غالب میشود: یک شانه میدهم دستت و تو موهایم را بینظم شانه میزنی؛ در آخر هم موهایم از اول بدتر میشود و من میخندم. یکبار موهایت را بستم فکر نکنم یادت مانده باشد با هزار زحمت موهای کوتاهت را جمع کردم و با کش بستم، تو اما بلافاصله با دست تلاشم را نابود کردی. اول از دستت کلافه شدم، بعد دیدم که انگار باید پسر بودنِ خودت را یکطوری ثابت کنی، پس بخشیدمت :)))
کنار تو یکی از لذتبخشترین کارهای زندگیام را برای بار دوم تجربه کردم: غذا دادن به بچهها. وقتی توی بدغذا یک لقمه میخوری، انگار به بزرگترین موفقیت جهان دست یافتهام.
با تو بخشی از وجودم را که مدتها فراموش شده بود، به یاد آوردم همان که میگفت گاهی مهم نیست همهچیز مرتب باشد؛ کافی است اسباببازیها را وسط اتاق بریزی و خودت را در دلِ بچگی رها کنی.
قهرها نباید طولانی شوند؛ مثلاً وقتی سر یک دوچرخه با امیر علی خون به پا کردید نیسم ساعت بعد دوباره کنار هم توپ بازی میکردی . به نظرم حافظهٔ کودکان اتفاقات خوب را همیشه نگه میدارد و لحظات تلخ را چند ساعت بعد مثل یک تکه کاغذ در سطل زباله میاندازد چه شگفتانگیز است این سرشت پاک ...
عزیزم، امیدوارم وقتی شمع های روی کیک تولدت بیشتر شد ، هانی کوچولویی درونت را دور نیندازی!
من کنار تو برای اولین بار اندکی از حس مادری را تجربه کردم و چقدر شگفت انگیز بود...
مراقب قلب مهربانت باش عزیزکم
حنانه _ ۱۴۰۴/۶/۲۵