ویرگول
ورودثبت نام
Hananeh
Hananehحنانه ام . هجده سالمه نویسنده نیستم فقط نوشتن رو دوست دارم و هر از گاهی درباره چیز های مختلف می‌نویسم 🤍😁🪐
Hananeh
Hananeh
خواندن ۲ دقیقه·۳ ماه پیش

پاییز جان :)🍁🍂

نیمی از پاییز گذشته و این روزها تأثیرش روی من به اوج رسیده است.

پاییز گرامی برای من شبیه آدمی‌ست که چندان دوستش ندارم، اما ناچارم هر سال مدتی با او زندگی کنم.

بسیاری از خلقیاتش اعصابم را خط خطی میکند؛ مثلاً همین روزهایی که مثل برق و باد شب میشوند… انگار از خورشید فراری است.تا می‌آیم به خودم بیایم، می‌بینم هوا تاریک شده.

چند سالی‌ست در پاییز بیشتر سراغ جناب چاوشی می‌روم؛انگار آهنگ‌هایش درجه‌ی مزخرف بودنِ پاییز بانو را کمتر می‌کنند.

و تسکین‌دهنده‌ی دیگر من چای است؛عطر چای بلوط که ماگ قشنگم را پر کرده، ریه‌هایم را تسکین می‌دهد و گرمایش، سرمای انگشتانم را آرام می‌کند.

پاییز تنها در صورتی کمی برایم جذاب‌تر می‌شود که خدا دلش برایمان بسوزد و کمی باران ببارد.

اما در شهر گرم و خشک من، حالا حالاها از باران خبری نیست؛و ما از پاییز فقط سوز و سرمای هوا را می‌فهمیم.

الان تنها چیزی که دلم می‌خواهد، این است که دست نازنین را بگیرمو دو تایی مثل چند سال پیش، دمِ غروب، بزنیم به دل خیابان؛پیاده‌روی کنیم و حرف بزنیم،بعد او هنذفری‌اش را دربیاورد، یکی را در گوش من بگذارد و دیگری را در گوش خودش،و در سکوت، به صدای گوش نواز جناب چاوشی گوش دهیم...

ولی فعلاً از هیچ‌کدام این‌ها خبری نیست.من گوشه‌ی سالنِ کانون زبانم نشسته‌ام و به دو پسر بچه ای نگاه می‌کنم که با شیطنت جلوی آینه‌ی بزرگ سالن دلقک‌بازی درمی‌آورند.

هوای سرد از لای در، دزدکی خودش را به داخل رسانده و دست‌هایم سردِ سرد شده‌اند.

کلافه و بی‌حوصله نگاهم را از پسرها می‌گیرم و می‌دوزم به دفتر دو خط قرمز رنگم و نوشته‌های لاتینی که باید حفظ کنم،اما ذهنم اصلاً اینجا نیست.

ذهنم در حوالی سال‌های کودکی قدم می‌زند...

همان وقت‌ها که پاییز هم حتی رنگ و بوی بهتری داشت.

با سر و صدای بچه ها حواسم جمع می‌شود؛ کلاس تمام شده و یک ربع دیگر کلاسم شروع می‌شود.

برمی‌خیزم و خودم را به صندلی کنار پنجره، ردیف اول می‌رسانم و دست‌هایم گرمای رادیاتور را در آغوش می‌کشند.و همانطور که منتظرم بقیه بچه ها و بعد از آن استاد بیاید به سیاهی آسمان چشم میدوزم.

و به این میاندیشم که اگر پاییز جان هم می‌توانست حرف بزند شروع به گلایه کردن میکرد .

می‌گفت او هم خسته است از آدم های دلشکسته ای که سال هاست فراموش کرده اند می‌توانند روی برگ های خشک شده قدم بزنند، در کنار هم انار و خرمالو بخورند و گرمای لباس های بافت را در آغوش بکشند.آدم هایی که فراموش کرده اند حتی در پاییز هم میشود شاد بود ،شبیه عطر نارنگی..

انار عزیزم :)
انار عزیزم :)

و پس از پایان کلاس با خود میگویم که بلاخره روزی این دلخوری ما دو غریبه آشنا تمام می‌شود و آن روز رو به روی هم خواهیم نشست ،چای خواهیم نوشید و رقص قطرات باران روی پنجره را تماشا .

آبان ۱۴۰۴🍁

ب‌تر باشه؟

پاییزانار
۱۶
۹
Hananeh
Hananeh
حنانه ام . هجده سالمه نویسنده نیستم فقط نوشتن رو دوست دارم و هر از گاهی درباره چیز های مختلف می‌نویسم 🤍😁🪐
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید