
هیچوقت به این اندازه از مغزم خسته نبودم ، آنقدر ازش بدم میاد که دلم میخواد جمجمه ام رو باز کنم و بیارمش بیرون بعد زیر پاهام بهش کنم .و در نهایت به عنوان یک انسان بدون مغز به زندگی ادامه بدم .
شاید براتون سوال باشه که چرا همچین خواسته ای دارم و در جواب باید بگم چون دیگه از فکر کردن خسته شدم ، از این افکار مزاحمی که کل ابعاد زندگیم رو تحت سلطه گرفتند خسته شدم .
چون متنفرم از اینکه شب ها با خستگی میرم توی تخت خواب ولی بلافاصله هزار تا فکر مثل زالو میافتند به ذهنم و اون رو تا خرخره میمکند. متنفرم از اینکه در برابر هر حرف یا رفتار کوچک خودم با دیگران تا ساعت ها فکر میکنم .
این مرض مزخرف ،دیگه داره حالم رو بهم میزند ،برای خفه کردن اون صدای نحسش به چیز های مختلفی پناه بردم ولی همیشه تا وقتی این عوامل حواسپرتی باشند سکوت میکنه بلافاصله بعد از خاموش شدن سر و صدای اطراف باز شروع میکنه به زر زر کردن...
همین الان هم برای ساکت کردن صداش پناه آوردم به اینجا و گفتم شاید اگه یه کم راجع بهش بنویسم آروم بگیره و بزاره بخوابم ولی بعید بدونم چون انگار یه چکش گرفته توی دستهاش و داره از داخل به صورت ریتمیک میزنه به استخون جمجمه ام ..
جالب این جاست که حتی توی خواب هم صداش رو میشنوم ، لا به لای خواب هایی که میبینم و اون حتی آنجا هم دست از سرم برنمیداره و مدام اظهار نظر میکنه . آنقدر که دیگه دارم ایمان میارم که تا آخرین لحظه زندگیم این صدای منحوس نیز تا ابد توی سرم سوت میکشه .
حَنانه / بیستم فروردین چهارصد و پنج